در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
حالا چه کار کردید با این کنکور؟ جای سوال اول و دوم را که قاطی نکردید؟ بیسکوئیتهایش را تا ته خوردید یا وقت نکردید؟ ما که از بس وقت زیادی میآوردیم بیسکوئیتها را تا ته میجویدیم جوری که خدای نکرده به دستگاه گوارشمان آسیبی نرسد. هیچ هم غصه جابجا پاسخ دادن به سوالها را نمیخوردیم چون اصولا خیلی فرقی نداشت. در هر حال غلط میزدیم. راستش را بخواهید خودمان هم نفهمیدیم چی شد که ما دانشگاه قبول شدیم! به گمانم علتاش فقط به خاطر خونسردی بیش از اندازه بود. ای... یادش بخیر، چه بساط کر کر خندهای راه میانداختیم وقتی میدیدیم بغل دستیمان همین جور به ساعت نگاه میکند و گوله گوله اشک میریزد، چون فرصت نکرده به همه سوالها جواب دهد. البته بعدش حسابی خودمان را بابت این یاهیاه خندیدن مان دعوا میکردیم ولی دست خودمان نبود. حتی وقتی یادش میافتادیم هم باز خنده مان میگرفت. اصولا زندگی را نباید اینقدر جدی گرفت.
در حال حاضر درحال پیچاندن سردبیر، معاون سردبیر، جناب شتر و باقی تحریریه محترم نسل سوم هستیم ولی نمیدانیم که آیا جواب میدهد یا خیر. چون اصولا این سردبیر نسل سوم شباهت عجیب و غریبی به پیچهای هزار چم در جاده چالوس دارد. هی ما میپیچیم، هی او میپیچد، هی ما او را دور میزنیم، هی او ما را دور میزند. خلاصه که اصلا رو دست نمیخورد و از این لحاظ حسابی عیش ما را منقض کرده است. (میبینید که کافه کاغذی بسیار بسیار ادبی صحبت میکنه این هفته و بهبه، همه از عوارض سفر به شیرازه).
بگذریم. مردیم از بس روده درازی فرمودیم. برویم سراغ ایمیلها و نامههایتان تا لنگه کفشهای شما از همان راه دور نثارمان نشده است. این هفته طی یک اقدام انتحاری و البته پیشنهادی توسط بعضی از دوستان تصمیم گرفتیم بخشهایی از ایمیل و نامههای دوستان را بچاپیم. فکر کنیم این جوری بیشتر حال میکنید. به هر حال رضایت شما آرزوی ماست. دست خودمان نیست، فداکاری با خون مان عجین شده. پس دیگر خودمان افاضات نمیفرماییم و میکروفون را میدهیم دست دوستان عزیز نسل سومی!
فرگل نمیدانم از کجا: «سلام خدمت کافه کاغذی. خیلی وقت بود میخواستم بهتون بمیلم، اما امتحانات فرصت نمیداد تا این که امروز تموم شد. خلاصه که جججیییییییییییییییییییییییغغغغغغ. و این که داستان نسل سوم خوان شدن من سر دراز دارد از وقتی 11سالم بود و بابام جامجم میخرید منم بینصیب نبودم و اکثر اوقات یه نگاهی بهش میانداختم تا این که... یه روز چشمم به ضمیمه شما افتاد ولی خب چون اون موقع به بامزگی شما ملتفت نبودم! فقط یه نگاه سرسری میانداختم آممممممممممممما یه روز نگاهم به کافه کاغذی افتاد و...
خوششششمان آمد، اما دیری نپایید که دیدیم نخیر دیگه چاپ نمیشه خلاصه این که ذوقمون تا چند وقت کورید بعد از مدتی در حالی که داشتیم با کمال ناامیدی نگاهی به این صفحات زیبای کاهی میانداختیم دیدیم اااااااا کافه اومده و تا مدتی کافه خون شدیم تو این گیرو دار خوندن کافه بودیم که اونقدر از شترگاوپلنگ بیچاره بد نوشتین که گفتیم بذار ببینم این بیچاره چی میگه اتفاقا تا قبلش اون صفحه رو نمیخوندم تا رفتم خوندم دیدم نه حرفاش جالبه این جوری بود که من از صفحه شتر گاو پلنگ خوشم اومد و شما باعث شدین که اون صفحه رو هم بخونم (همه این موارد از سال 83 تا 87 بود) بله... از من به شما نصیحت که با هم خوب باشین البته من که فکر میکنم با هم خوبین».
فائقه باز هم نمیدانم از کجا: « سلام کافه کاغذی !
خوبی؟ خیلی دلم تنگ شده بود... هر موقع نسل سوم رو تو این 3،4 هفته میدیدم آنقدر هوس میکردم نامه بنویسم ولی کو وقت؟ کو اینترنت؟ امتحانام بالاخره تموم شد! بد یا خوبش مهم نیست! مهم اینه که بالاخره تموم شد. فردا مسابقه پل ماکارونی داریم!! خیلی خوشحالم. فکر کنم تا فردا صبح خوابم نبره! امتحاناتم دوشنبه تموم شد. من سه شنبه از ساعت 7 صبح میرفتم مدرسه تا ساعت یک دوباره از ساعت 3 تا 9 میرفتم باشگاه علمی پژوهشی جوان برای ساختن پل، درست کردن کلیپ واسه برنامهها و... یعنی دیگه تا دیشب ساعت 9 بیرون از خونه بودم. دیگه خستگی از سر و روی همه میبارید. امروز همه گرفتند بخوابند تا خستگی این چند روزه رو از تنشون بیرون کنند. دعا کن پل مون رتبه بیاره! پلمون خیلی خوشگله ولی استحکامش با خداست!!!! مسابقات که تموم شد اگه تونستم عکساش رو برات میفرستم. جون من چاپش کن!
تازه چند روز پیشهم تولدم بود! تا حالا دیده بودی یک نفر روز تولدش آنقدر گریه کنه؟ از صبح ساعت 30/7 تا ساعت 10 تو مدرسه گریه میکردم و کار میکردم! عجب تولد غم انگیزی! نه؟ دلم خیلی از دست این زندگی و آدمهاش پر بود! آدم یک وقتهایی خیلی نمیتونه خودشو کنترل کنه. مثل من که همینجور اشک از سر و صورتم پایین میاومد... با این حال مسابقات والیبال سمپاد هم هست که خیلی حال میده. روزی 2 جلسه تمرین داریم. آنقدر من مسخره بازی در مییارم که مربیمون یک وقتهایی خیلی از دستم عصبانی میشه ولی میگه واسه روحیه تیم خیلی خوبی! چون مودبی و شوخی میکنی!!! دعا کن هیچ مرحلهایش تو شهر خودمون نباشه. میخوایم یک چند روزی مسافرت هم بریم!!!!»
خب فائقه خانم تولدت مبارک. البته این که آدم بشینه روز تولدش گریه کنه از اون کارهاست ولی بین خودمان بماند ما هم در ایام جوانی بعضی وقتها در روز تولدمون حسابی حال مان گرفته میشد و اگر کسی نمیدید «نم اشکی و با خود گفتگویی» میشدیم. میدونی چرا؟ چون توی این روز آدم دست خودش نیست. از آدمهای دور و برش یه جور دیگه انتظار داره ولی معمولا برآورده نمیشه. به هرحال امیدوارم توی سالگردهای بعد تولدت حسابی از ته دل بخندی. حالا با این پل ماکارونی تون بعد از برنده شدن چیکار میکنید؟ اگه باهاش یه غذای خوشمزه درست میکنید که دعوت کن ما هم بریزیم اونجا یه شکمی از عزا دربیاریم. آخه آدم با ماکارونی پل درست میکنه؟ نه جانم، آدم با ماکارونی یک غذاهایی درست میکنه که انگشتهاش رو هم به عنوان دسر بعدش نوش جان کنه. ولی دور از شوخی امیدوارم این پل شما رتبه بیاره. واسه والیبال هم دعا میکنم مسابقه تون توی بورکینافاسو برگزار بشه. دیگه؟ تورو خدا باز اگه چیزی هست بگو!
این خانم عصبانی هم اسمشرو ننوشته بود. ولی ما از ترس مان همه ایمیل اش را یکجا با هم چاپ میکنیم: «سلام خدمت استاد محترم کافه کاغذی. امیدوارم که روزگار بر وفق مراد باشه. اول بزار باهات اتمام حجت کنم که اگه ایمیل من چاپ نشه دیگه سر کار جناب عالی با کرم الکاتبین خواهد بود همین شماها هستین که باعث میشین ما جوانها سرخورده بشیم از بس که بین دختر با پسر فرق میگذارید. حالا ایمیل منو که فارسی نبود چاپ نمیکنید ولی مال آقا میلاد را چاپ میکنید؟ من اولینبار بود که افتخار دادم واسه روزنامه نامه زدم چون وقت این کارا رو ندارم اشکال نداره ما هم خدایی داریم. امیدوارم که وروجکخان روز به روز عرصه رو بر شما تنگ کنه تا بفهمید که یه من ماست چقدر کره داره. وروجک انتقام مارو از شما میگیره خوش باشی شاد باشی پولدار باشی و همیشه وروجک کنارت.»
راستی ایمیل سکینه هم رسید. جوابش باشه واسه هفته بعد. دیگه جا نیست. پیاده رو... خطکشی... خداحافظی.
kafekaghazi@gmail.com
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: