رضا امیدوار: نمیشود، یعنی کار سختی است وقتی میخواهی درباره موضوعی بنویسی که بشدت تکراری است و البته تو تلاش میکنی درباره همین موضوع تکراری حرفهای تازهای بزنی. آن موضوع تکراری همان تابستان و اوقات فراغت است و حرف تازه درباره آن؟ ... .
اولین چیزی که این کلمه به ذهن من میرساند این است که اوقات فراغت فقط در همان سالهایی نصیب آدم میشود که نسل سومی است. یعنی این اوقات فراغت یک جورهایی با جوانی پیوند خورده وگرنه همین که شما از نسل سومی بودن استعفا بدهید و پا به مرحله بعد از جوانی بگذارید دیگر از این واژه در زندگی روزمرهتان خبری نخواهد بود.
کد خبر: ۱۸۵۶۸۴
به همین خاطر همان قدر که این کلمه همین الان به احتمال زیاد شما را عصبانی میکند ولی چند سال بعد رنگی از حسرت و دریغ به خود میگیرد و این که چرا طی آن سالها خوب قدرش را ندانستید و از آن، آن جور که باید و شاید استفاده نکردید. اما اصلا چطور باید از اوقات فراغت استفاده کرد؟
راستش این چیزی است که ما بلد نیستیم. هیچ کدام از ما البته مثل همیشه استثناهایی هم وجود دارد نمیدانیم با اوقات فراغتمان چه کنیم یا آنقدر خودمان را غرق کلاسهای مختلف مثل کلاسهای کمک درسی و زبان و گاهی اوقات موسیقی و گل چینی و این چیزها میکنیم که اصلا دیگر نمیشود اسم آن لحظهها را اوقات فراغت گذاشت. البته گاهی اوقات هم از آن طرف بام میافتیم. یعنی هیچ کاری نمیکنیم. دریغ از خواندن یک خط کتاب. صبح تا شب یا توی رختخواب دراز کشیدهایم یا توی خیابانها پرسه میزنیم یا از سر و کول دوست و رفیقمان بالا میرویم. آخرش هم تا چشم به هم میزنیم میبینیم که بله، اوقات فراغت سپری شد و حتی باد هم در چنگمان نیست.
خب همه این حرفها یعنی این که آدم راه میانه را باید در پیش بگیرد. این هم فقط در حرف راحت است. چون اصولا به تعداد آدمهای دنیا تعریف این راه میانه متفاوت است. در نتیجه نمیشود هیچ پیشنهاد واقعا عملی صادر کرد و مثلا گفت برای اوقات فراغت باید فلان نسخه را پیچید یا فلان کار را کرد.
خب، احتمالا من هم حالا شبیه شما شدهام. یعنی موهای سرم سیخ شده و قیافهام تبدیل شده به یک علامت سوال بزرگ! واقعا چیکار باید کرد؟
تنها پیشنهادی که به ذهن میرسد در یک کلمه ساده 4 حرفی خلاصه میشود: کتاب! این چیزی است که شما را از خیلی چیزها نجات میدهد. باور کنید! اگر پول اسمنویسی در کلاسهای مختلف را ندارید، یا احتمالا حوصلهاش را و از طرف دیگر نمیخواهید از فرط بیکاری تا مرز دیوانگی بروید و بعد دوباره برگردید واقعا به دامان کتاب پناه ببرید. کتاب شاید همان راه میانه است. یعنی نه شما را بیخود و بیجهت خسته میکند و نه اجازه میدهد لحظهای از این اوقات فراغت بیهوده سپری شود. اگر حال عملی کردن این پیشنهاد را ندارید لااقل به آن فکر کنید. فکر کردن که ضرر ندارد!