در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
که مادربزرگ چند روزه که مریض شده، چندین هفته گذشت و مادربزرگ روز به روز حالش بدتر میشد. منم خیلی ناراحت و نگران بودم. برگهای آن درخت همیشه سبز هم زرد شده بودند و دانهدانه میریختند. هر روزی که از عمر مادر بزرگ میگذشت، یکی از برگهای درخت جدا شده و به زمین میافتاد، من فقط نگران بودم که با تمامشدن برگها عمر مادربزرگ هم تمام بشه.
مادربزرگ همیشه میگفت من دلم میخواهد با کفشهایی از برگهای سبز بروم به دیدار خدا و من نمیدانستم که کفشهای سبز را از کجا برایش بیاورم تا آرزویش برآورده شود.
یک روز من و خواهرم برگهای سبز بوته گل سرخ را از شاخه چیدیم و یک کفش سبز برای مادر بزرگ درست کردیم و همان طور که در تختش خوابیده بود، کفشها را پایش کردیم و فقط لبخندی زد و به خواب ابدی رفت.
چند روز بعد، درخت مادربزرگ هم خشک شد. یک شب در رویا دیدم که مادربزرگ در یک باغ خیلی بزرگ و سبز و زیبا راه میرود. زیر پاهایش پر از برگهای سبز بود انگار که کفشی از برگهای سبز در پاهایش است و به سمت یک درخت رفت و به آن آب داد کمی دقت کردم و متوجه شدم که آن همان درخت مادربزرگ است که خشک شده بود ولی در آنجا سبزتر از همیشه بود. با دیدن رویای مادربزرگ خیالم راحت شد که مادربزرگم تنها نیست و زندگی دیگری را در بهشت زیبا شروع کرده است.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: