میز شام را دست کم نگیرید
درباره ارزش و اهمیت غذا خوردن اعضای خانواده در کنار یکدیگر زیاد شنیدهایم. وقتی فرزند شما پا به دوران نوجوانی میگذارد؛ شام خوردن در کنار یکدیگر باز هم اهمیت دارد، اما به شکلی دیگر. بندرت اتفاق میافتد که میز شام مکان مناسبی برای تبادل اطلاعات و توضیحات مهم، آن طور که در زمانی که کودک شما در سن دبستان یا راهنمایی بود، باشد. با توجه به این موضوع که زمان متوسط برای صرف یک شام خانوادگی حدود 10 دقیقه است، انتظار نمیرود موضوعات جدی را بتوان در طول این مدت مطرح کرد.
نتایج تحقیقات محققان، نشان داده است تا حدود 11و 12 سالگی اگر از کودک بپرسید در صورت بروز مشکل با چه کسانی صحبت خواهد کرد، در پاسخ میگوید: والدین، معلمان و دوستان. اما در سنین نوجوانی به دوستان، معلمان و والدین اشاره میکند. این نشان میدهد نوجوان شما در مدرسه، پشت تلفن، هنگام کار و بازی درباره همه چیز صحبت میکند، اما پشت میز شام و معمولا جایی که پدر و مادر حضور دارند، این کار را نمیکند.
در دوران نوجوانی، میز شام پلی است که راه را برای گفتگوهای مهمتر در فرصتهای بعدی باز میکند. شام، زمان صحبتهای کوتاه است. این زمانی است که کمی با یکدیگر شوخی کنید و بخندید و مقدمات را برای صحبت آخر شب یا روز بعد آماده کنید. این تبادلات پلهای برقراری ارتباط بین والدین و نوجوانان را میسازند. بدون این مقدمات سایر مذاکرات مهم رخ نخواهد داد. بین گفتگوهای کوتاه زمان شام و گفتگوهای بلند و طولانی بعد از آن، ارتباط مستقیمی وجود دارد.
برای بعضی این گفتگوهای طولانی مدت در یک رانندگی پس از شام انجام میشود، برای عدهای هنگام پیادهروی، شستن ظرفها با یکدیگر یا حین خوردن یک فنجان چای یا شکلات داغ در حیاط منزل. این که این گفتگوها چگونه انجام میشود، مهم نیست، اما اغلب بین شام و زمان استراحت افراد، زمان مناسبی است.
مسیر طولانی یک سفر خانوادگی
عصر جمعه بود و ما از تعطیلات به خانه برمیگشتیم. مسافتی که باید طی میشد، 4 ساعت طول میکشید. ابتدا من، همسر و دختر 16 سالهام بیحوصله و پکر بودیم. پس از مدتی، همسرم تصمیم گرفت به سیدی یکی از روانشناسان معروف که درباره نوجوانان صحبت میکرد، گوش کند. دخترم شروع به غر زدن کرد، اما وقتی همسرم تصمیم به انجام کاری میگیرد، او مجبور است ساکت شود.
من تا آن موقع سخنان این روانشناس را نشنیده بودم، اما باید اعتراف کنم که پس از چند دقیقه، بسیار علاقهمند شدم. حرفهای او کاملا معقول و منطقی بود. پس از چند لحظه، این سخنرانی باعث شروع بحث بین ما و دخترم شد.
سیدی فقط 45 دقیقه بود، اما با صحبتها و نظرات دخترم حدود 3 ساعت طول کشید تا ما به همه آن گوش دهیم. من و همسرم خوشحال بودیم از این که دخترم درباره خودش با ما صحبت کرد و چیزهایی را گفت که قبلا هرگز درباره آنها با ما حرف نزده بود. از همه مهمتر این که فکر میکنم دخترم هم از این گفتگو خوشحال بود.
پس از رسیدن به خانه، هیچ کدام از ما دیگر درباره آنچه در خودرو گذشته بود، صحبت نکردیم؛ دوباره به همان وضعیت عادی برگشتیم، اما با کمی تفاوت.
داستانهای مشابه زیادی از والدین دیگر شنیدهام. معمولا انگیزه این گفتگوها شبیه گفتگوهای رادیویی به وجود میآید و والدین و نوجوانان را روبهروی هم قرار میدهد. آنها هم شنونده هستند و هم حین رانندگی و در طول سفر میتوانند مخالف یا موافق باشند و با هم گفتگو کنند.
والدین و فرزندان در این شرایط در موقعیت یکسان قرار دارند؛ اما والدین زیرک تا وقتی نوجوانشان حرف میزند و عقاید و اسرار خود را مطرح میکند، ساکت میمانند و فقط گوش میکنند. بعدها در موقعیت مناسب، سوالاتی را که ماهها در ذهن خود نگه داشته بودند، با نوجوانشان مطرح میکنند.
در طول این گفتگوها، اگر به نوجوانتان و دیدگاههای او دقیق شوید، خواهید دید که او ناگهان روشنفکرتر و بالغتر میشود؛ به طور خلاصه او دقیقا همان کسی میشود که شما تلاش میکردید بار آورید؛ به این ترتیب او نهتنها شما را شگفتزده میکند بلکه خودش نیز از خودش تعجب خواهد کرد.
گفتگوهای شفاف و صادقانه بین والدین و نوجوانان شبها نیز اتفاق میافتد. ارتباط دوجانبه خوبی که نوجوان، به این شکل شما را در جریان مسائل مربوط به خودش قرار میدهد.
در کارگروههایی که با والدین و نوجوانان دارم، اغلب مخاطبان خود را در گروههایی متشکل از 5 تا 7 نفر از اولیا و 2 یا 3 نوجوان قرار میدهم؛ به طوری که هیچ کدام از اعضای گروه به هم مربوط نمیشوند. سپس به آنها موضوعات و سوالاتی میدهم تا بحث کنند.
آنان دایرهوار مینشینند و صحبت میکنند و مهمتر این که به حرفهای یکدیگر گوش میدهند. در پایان روز، والدین شگفتزدهاند از این که میبینند این نوجوانان چقدر خوب صحبت میکنند. بزودی آنها متوجه میشوند که نوجوان خودشان نیز به همین خوبی است؛ زیرا در پایان کار، از والدین دیگر میشنوند که «فرزند آنها خیلی خوب و منطقی صحبت میکند».
این رویداد برای نوجوانان، عجیب و متفاوت است. عجیب به این دلیل که مدتی را با بزرگسالانی که روی هر کلمه خود پافشاری میکنند، به سر بردهاند. به عبارت دیگر، اغلب نوجوانان انتظار ندارند که بزرگترها به حرفهای آنها گوش دهند، در واقع آنها چنین چیزی را تجربه نکردهاند، حداقل در مواردی بجز مسائلی که همیشه از آنها پرسیده میشود: چه ساعتی به خانه برمیگردی؟ با چه کسی میروی؟ و نظایر آن و آنچه باعث شگفتی نوجوانان میشود، این است که یک بار بزرگسالان با آرامش و توجه کامل به آنها گوش داده و متوجه شدهاند که این نوجوانان چه حرفهایی برای گفتن دارند. سخنان یکی از این نوجوانان را بخوانید:
من واقعا خوشحال بودم از این که میدیدم این والدین به من این همه توجه میکنند. منظورم این است که خیلی عجیب بود. من معمولا سعی میکنم فاصله خود را با والدین حفظ کنم، اما این بار خیلی فرق میکرد؛ و من بقدری شگفت زده ام که نمیتوانم بیان کنم. میدانم والدینم از چیزهایی که من امشب گفتم شگفتزده شدهاند. هم شگفت زده و هم خوشحال. من این طور فکر میکنم و حداقل امیدوارم که این طور باشد.
یک گردش دو نفره
اگر تغییرات ایجاد شده در روابط میان خود و فرزندتان از زمان کودکی تا امروز که به سنین نوجوانی رسیده است را مرور کنید، خواهید دید گفتگوهای درون اتومبیل اهمیت زیادی دارند. در اتومبیل شانه به شانه نوجوانتان مینشینید. این حالت، وضعیت مناسبی برای رابطه مشاورهای است و برای آنها این راحتترین موقعیت فیزیکی است که میتوانند صحبت و درددل کنند.
در طول سالیان درازی که با کودکان در دوره راهنمایی و متوسطه مشاوره داشتهام، آموختهام که هرگز مستقیما روبهروی آنها ننشینم، بلکه همیشه در جایی مینشینم که از نگاه مستقیم آنها دور باشم. به این ترتیب فضایی را در مقابل آنان باز میگذارم که بتوانند به آن زل بزنند.
آنها اغلب وقتی صادقانه با من صحبت میکنند یا درباره خود اطلاعات پراکندهای میدهند، به فضای مقابل خود مینگرند، افکار خود را با صدای بلند بیان میکنند و سپس برای دیدن واکنش و شنیدن نظرات، نگاه خود را به سمت من برمیگردانند.
این وضعیت به شکل طبیعی وقتی که فرزندتان در صندلی کنار راننده نشسته است، ایجاد خواهد شد. نشستن شانه به شانه به نوجوان شما جسارت میدهد که راحتتر و آزادانهتر صحبت کند و این دقیقا همان چیزی است که شما میخواهید.
به نظر من، پدرم خیلی باهوشتر از آن بود که من فکر میکردم. در تمام دوران دبیرستان او همیشه اصرار میکرد در سفرهای یکساعته که او ماهی یک بار برای سرکشی به خانهمان در شهرستان داشت، او را همراهی کنم.
او روز جمعهای که قرار بود به آنجا برویم، صبح زود مرا بیدار میکرد و کشان کشان به سمت صندلی کنار راننده میبرد. من میخوابیدم و وقتی به مقصد میرسیدم، بیدار میشدم. او سرکشی خود را که به یک چرخ زدن در اطراف خلاصه میشد، انجام میداد. سپس در یک رستوران کوچک برایم صبحانه میخرید.
هنگام صبحانه روزنامه میخواندیم و درباره اخبار و ورزش صحبت میکردیم. سپس سوار اتومبیل میشدیم و برمیگشتیم. همیشه در 30 دقیقه آخر رانندگی متوجه میشدم که دارم درباره اتفاقاتی که برایم افتاده است، چیزهایی که هیچ وقت فکر نمیکردم درباره آنها با پدرم گفتگو کنم، صحبت میکنم.
او هرگز سخنرانی یا نصیحت نمیکرد، بلکه فقط گوش میکرد. وقتی به خانه میرسیدیم، از من به خاطر این که همراهیاش کردهام، تشکر میکرد (طوری که گویا من به او افتخار دادهام) و بعد هر کدام به سراغ کار خود میرفتیم... امروز که نوجوان خودم را بزرگ میکنم، میفهمم چرا پدرم صبر کرد تا من دوره دبیرستان را تمام کنم و بعد آن خانه شهرستان را فروخت.
مترجم: سعیده کافی
منبع: parent,s Education