حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
من برای زندگیام خیلی زحمت میکشم و اصلا اهل خلاف نبودم. از بد حادثه کارم به اینجا کشیده شده است.
درست روز 4 دیماه سال 85 بود که بازداشت شدم. 22 روز قبلش محمود فوت شد.» همانطور که این جملات را به زبان میآورد از نگاهش حسرت میبارد. حسرت روزهای ازدست رفته و تباه شده زندگی.
فرزاد وقتی در برابر این سوال قرار میگیرد که آیا مقتول را از قبل میشناخته است، سرش را بالا میگیرد، سینهاش را صاف میکند و میگوید: «دوستم بود. رفیقام بود. همکار بودیم با هم. از مرگش بسیار متاسفم اما من بیگناهم. من او را نکشتم. به خانواده محمود تسلیت میگویم و برای فرزندش که کم سن و سال است بسیار ناراحتم.»
وقتی این طور از مقتول و رفاقتاش با او سخن به میان میآورد، این سوال در ذهن شکل میگیرد با این همه دوستی پس چرا قتل؟ فرزاد خودش در این باره توضیح که میدهد، صدایش میلرزد و موجی از افسوس و ندامت در سراسر وجودش موج میزند.
من با محمود هیچ اختلافی نداشتم آن روز محمود عصبانی بود میخواستم او را آرام کنم دستم را روی سینهاش گذاشتم اما چون مغار در دستم بود ظاهرا او مجروح شدو بعد جان باخت.
آن لحظات تلخ در مقابل چشمان فرزاد جان میگیرد، دیگر به پنهان کردن دستبندش فکر نمیکند. همانطور که سرش را پایین انداخته درباره علت عصبانیت محمود میگوید: «او مشکل مالی داشت آن روز وقتی وارد مغازه شد خیلی عصبی بود من با لحنی نصیحتآمیز شروع به صحبت با او کردم و گفتم مقصر همه مشکلات خودش است و خودش این گرفتاریها را درست کرده است. محمود هم با لحنی آرام با من حرف زد و جوابم را داد، اما نمیدانم چه شد که یکباره عصبانیتاش اوج گرفت و مرا مقصر اصلی مشکلات مالیاش معرفی کرد.»
«مگر به محمود بدهکار بودی یا باعث ضرر و زیان او شده بودی؟» این را من میپرسم و فرزاد ابتدا نیمخیز میشود. گویی میخواهد از سالن دادگاه بیرون برود و سوالم را بیپاسخ بگذارد، اما بلافاصله دوباره روی صندلی مینشیند.
خودش را جا به جا میکند و میگوید: «مدتها قبل من بیکار بودم و وقتی از محمود کمک خواستم او اجازه داد در مغازه استیجاریش کار کنم. من یک میز برای خودم داشتم و محمود میزی برای خودش. او به این خاطر مرا مقصر مشکلات مالیاش معرفی کرد که اجاره میزم را نپرداخته بودم. وقتی این حرف را شنیدم بلافاصله از پشت میز بلند شدم کارهایی را که آماده کرده بودم پیش صاحبکار بردم تا پولش را بگیرم و با آن اجارهام را بپردازم، اما صاحبکارم آنها را قبول نکرد و گفت همه کارهایش را یک جا تحویل میگیرد. دوباره به مغازه برگشتم و ماجرا را برای محمود توضیح دادم او هنوز عصبانی بود.»
حرفهایش به اینجا که میرسد برای لحظاتی سکوت میکند. مردی وارد دادگاه میشود. فرزاد او را زیرنظر میگیرد و وقتی میفهمد غریبه است و برای پیگیری موضوع و پروندهای دیگر آمده است، صدایش را پایین میآورد و به صحبت ادامه میدهد: «درست همان لحظات بود که آن اتفاق نحس رخ داد. من مغار را که ابزار کارم بود در دست داشتم. در همان حالت خیلی نرم دستم را روی سینه محمود گذاشتم تا آرام شود بعد هم سر میز خودم برگشتم و به وی گفتم اصلا حاضرم خودم مغازه را اجاره کنم. پیش خودم فکر میکردم اگر این کار را انجام بدهم هم استقلال خودم بیشتر میشود و هم محمود از این گرفتاری و مخمصه نجات پیدا میکند. تا آن موقع هنوز حال محمود خوب بود و هیچ مشکلی نداشت.»
پاسخ متهم در برابر این سوال که آیا پس از گذاشتن دستش روی سینه مقتول، متوجه جراحت و خونریزی محمود شده بود، منفی است و او بشدت تاکید میکند محمود تا آخرین دقایق حالش خوب بود.
پس چطور شد که محمود جان باخت؟
فرزاد دست راستش را کمی بالا میآورد، انگشتانش را دور هم گره میکند و آنها را جهت عکس حرکت عقربههای ساعت میچرخاند. با این اشاره میخواهد بفهماندکه خودش هم نمیداند محمود چطور فوت شد: «بچهها، منظورم مغازه همسایه است، وقتی دیدند محمود عصبانی است آمدند و او را با خود بردند. من هم به کارم مشغول شدم. 10 دقیقه بعد صدای داد و فریاد شنیدم و به طرف مغازه همسایه دویدم. دیدم محمود دراز به دراز روی زمین افتاده و از حال رفته است. بلافاصله به او تنفس مصنوعی و ماساژ قلب دادم بعد هم آمبولانس از راه رسید و محمود را به بیمارستان رساندیم. من روحم هم خبر ندارد که چطور این اتفاق افتاد. محمود حالش کاملا خوب بود».
فرزاد برای اثبات این حرفهایش شاهد نیز دارد و آنها در دادگاه به نفع مرد منبتکار شهادت دادند. خود وی درباره اظهارات این شهود میگوید: «صاحب مغازه همسایه شهادت داد. وقتی به سراغ محمود آمد تا او را با خودش ببرد، محمود کاملا سالم بود و خونریزی نداشت و فقط عصبی بود. به گفته این شاهد محمود وقتی در سلامت کامل با پلیس تماس گرفت و گفت با من درگیر شده. او حدود 10 دقیقه هم در مغازه کناری راه رفت و قدم زد، اما به یکباره صورتش سیاه و کبود شد و به زمین افتاد. یکی دیگر از شاهدان هم که لحظه وقوع حادثه در مغازه ما بود در دادگاه شهادت داده که من و محمود با هم بههیچ وجه گلاویز نشدیم و هیچ تماس فیزیکی نداشتیم و من فقط آرام محمود را هل دادم. همان طور که گفتم من هیچ عمدی در قتل نداشتم اصلا اتهام قتل را قبول ندارم. فوت محمود فقط یک حادثه بود و من بابت این حادثه بسیار متاسف و ناراحتم».
از فرزاد سوال میکنم اگر اوضاع به همان شکلی است که بازگو کرده و همه شهود هم گفتههای وی را تایید کردهاند پس چرا او متهم به قتل شده است، متهم دستی به سر و صورتش میکشد و میگوید: «آن طور که نماینده دادستان گفته علت اصلی مرگ محمود پارگی عروق قلبی و خونریزی شدید ناشی از آن است. به گفته وی دو ضربه به صورت افقی روی قلب مقتول مشاهده شده است و آثار دو ضربه نشان میدهد قتل عمدی بوده است، اما من ضربهای نزدم. نمیدانم آن جراحات چطور وارد شد.»
فرزاد بعد از بازگو کردن ماجرا از روزهای سخت زندان و دوری از خانوادهاش میگوید و در پاسخ به این سوال که اولیای دم مقتول چه خواستهای دارند، با صدایی لرزان و بغضی در گلو فقط یک کلمه میگوید: «قصاص».
مرد سپس بلند میشود تا همراه سرباز محافظش به زندان بازگردد.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....