خانه بر و بچه‌ها

کند همجنس با همجنس پرواز

کد خبر: ۱۸۳۸۹۴

 هر وقت فنچه شروع می‌کرد به بال و پر زدن تو قفس، بیچاره قناریه از ترس می‌افتاد ته قفس و شروع می‌کرد به جیرجیر کردن! بعد از یک ماه و نیم هم خون قناریه افتاد گردن خودم! مُرد!

 این ماجرای واقعی رو گفتم که بگم اولاً هیچ وقت قناری و فنچ رو تو یه قفس نندازید (اگر از من می‌شنوید هم که اصلاً فنچ نخرید!) ثانیا! تو دوستی یا انتخاب همسر «کبوتر با کبوتر، باز با باز» رو یادتون نره. قناری یه پرنده تمیز، خوش‌آواز، آروم و کم‌جُنب و جوشه اما فنچ، شلوغ و پر سروصدا و پر تحرک. جاشون رو با آدمها عوض کنید، می‌شه درست همون حرفهای همیشگی و طلایی پاسخگو که در جواب احساس‌پیشگان جوون بیان می‌کنه و واقعاً با تمام وجودم آرزو می‌کنم حرفاش، حکایت آب در هاون کوبیدن نباشه. بخصوص برای کسانی که احساساتشون بر عقلشون پیش  می‌گیره. هنوز هم اگه بله رو نگفتی، برای تفکر و تعقل بیشتر دیر نشده.

 سنگ صبور

خاطرات یک مُرده بی‌نام و نشان‌

 ای آتیش‌پاره! چقدر رنگ سفید به چهره‌ت می‌یومد. مخصوصاً وقتی با کفشهای پرتقالی جلوی چشمم شبژ شدی و از کلام داغت انرژی گرفتم. اولها که همین جور خاموش بهم خیره می‌شدی، هر روز و هر جایی پیش چشمم بودی. تو خیابون، بین مردم، تو ماشین، خلاصه هر جا که فکرش رو بکنی. بعد که اومدم سراغت، دوشت داشتم همیشه همراهم باشی. هر روز که می‌گذشت، بهت وابسته‌تر می‌شدم. بعد اون قدر دلتنگت می‌شدم که ترکت برام فاجعه بود؛ اما وقتی تو رو ترک کردم و رفتم سراغ یکی دیگه، دیدم نبودنت اونقدرها هم سخت نیست.
آخه دیگه برام تکراری شده بودی. حالا دیگه من اون آدم قدیمی نیستم. رفتم سراغ یکی که دیگه نمی‌تونم اژش دل بکّنم. نیشتی که ببینی دارم به خاطرش ژون می‌دم و واشه به دشت آوردنش، محتاژ کمک دیگرون شدم. کاش همون روژ اول که دود اژ شر و کله‌ت بلند شده بود، تو اون ژیرشیگاری لعنتی خاموشت کرده بودم، تا حالا گوشه خیابون، بین آشغالا نمی‌افتادم و واشه خودم ژندگیمو می‌کردم. کاش هیچ وقت شر رام شبژ نمی‌شدی لعنتی!

 زینب فخار 21 ساله از کاشمر

 ژینب ژون، بابا، عژیژ من! باژ خوبه یه دشتی به شر و روی نوشته‌ت کشیدیما!! آخه عشلم، نمی‌گی بعژیا مُتِوژژژه قژییه نمی‌شن، حرفاتو شطرنژی می‌خونن، مشل پاشخگو می‌یوفتن تو هَشَلِ فلک‌ژدگی؟! ما که شواد مواد درشتی نداریم آخه (می‌بینی؟ عوژش مواد پواد ژیادی داریم انگار!!)، خب دُرُش توژیح بده دیگه باباژونم اینا...!! (بچه مردم، نفهمید چی می‌گی، منحرف شد، رفت! مُرد اصلاً! خلاص!)

 درس خروسانه‌

 دبیرستان که بودم از یه درسی افتادم. تابستونم هم که نشد سر کلاس برم و برای همین  امیدی نداشتم که از این درس نمره لازم رو بیارم. همون ایام ما یه خروسی داشتیم که 24 ساعت شبانه‌روز صداش بلند بود! یه خروس بی‌محل که هر وقت دلش می‌خواست می‌زد زیر آواز و اعضای خونه که حسابی از دستش عصبانی بودند یا به طرفش جارو پرت می‌کردن یا دست و پاش رو می‌بستند یا آب می‌ریختند روش که دیگه نخونه؛ خروسه هم تسلیم نمی‌شد و بلندتر از قبل می‌خوند!! اونجا من از خودم پرسیدم یعنی از این خروسه هم کمترم؟ بنابراین تصمیم گرفتم تسلیم ناامیدی نشم و با تلاشی که کردم تونستم نمره نسبتاً خوبی  بگیرم. حالا هم که دانشجو هستم اگه از درسی نمره نیارم، یا تو زندگی به مشکلی بر بخورم، به خودم می‌گم: تو که از اون خروسه کمتر نیستی. این طوری با ناامیدی مبارزه می‌کنم.

 زینب احمدی از بروجن‌

 بیا که محتاج توام‌

 ...من ثانیه‌ها را برای آمدنت آنقدر نگه داشتم که دستان خسته‌ام، خسته‌تر شد و زیر هجوم تلخ ناامیدی شکست. باور کن بی‌تو، لحظه‌هایم بی‌زورق مانده‌اند.

 کجای راهی؟ بگو به کدامین ستاره پیغام دهم، به کدامین حضور پشت پنجره سلام کنم؟ بیا و دلخوشی کوچکی برای بودنم باش. من به تو محتاجم.

 طاهره رحمان‌نژاد از رامسر

 افسوس که نو بهار ما، دی شد

 این روزها چشمهایم دلتنگی‌ام را انکار می‌کنند. چشمهایم فکر می‌کنند که دلم از سر روزمرگی احساس دلتنگی می‌کند و اشکهایشان را دریغ می‌کنند. هر چند که این روزها، خودم هم به فکر خودم نیستم. اصلاً این روزها آنقدر در فکر بی‌فکری هستم که با بلندترین فریادها هم پرده فکرم پاره نمی‌شود. در این بهار جوانی، روزهایم همچون برگهای پاییزی از شاخه عمرم جدا می‌شوند و صفحات زندگی‌ام را پر می‌کنند. این روزها دلتنگ خودم هستم و دوست دارم برای تنهایی خودم گریه کنم؛ هر چند میان انبوهی از جمعیت دارم خفه می‌شوم.

 گل همیشه بهار، 20 ساله از قم‌

شلغم پلو با طعم بغ بغ بغووو

 (امیدوارم که چطورتون حسابی مِطور باشه! ما که مطوره مطوریم توپ!! بابا عجب حوصله‌ای داری که می‌شینی ایییییییین همه نامه رو می‌خونی. اونم چی، که خیلیاش مثل نامه‌های من چَرت و پَرته! اگه بخوای جواب یکی رو هم بدی که دیگه هیچی، مثل چرخ خیاطی: چَق‌چَق‌چَق‌چَق...! شروع می‌کنی و دِ برو که رفتی! خودمونیم، جوابات خیلی باحاله. چند تا بیتِ درِپیت نوشتم، بخون شاید اگه حالش رو نبُردی، یه جور بشه که لااقل اتاقش رو ببری!!)

 بعضی عاشق‌پیشه‌ها شاعر شدن، ما هم یکیش/ کارهای خوب رو فقط ناظر شدن، ما هم یکیش/ اهل پنهون‌کاری و، پیغوم و پسغوم، ای دَدَم!!/ بعدِ عمری، اهلِ هِرّوکِرّ شدن، ما هم یکیش/ تازه بعدش که دیدن اون یاروهه، شلغم پُلوست/ رفتن و زور زورکی طاهر شدن، ما هم یکیش!

 شبزده عاشق از قم‌

 (چاکراتیم و مخلصات، اون هم در همه مختصات!! هم این جوری، هم اون جوری! اما جواب:)
 خارجیه چرخی که چق چق، چچق چق می‌کنه!/ چرخ ما روغن نداره، تق تتق تق می‌کنه!/ کفتر جواب ما سواد نداره که ببم/ جای بغ بغ بغ بغوووو، بغ بغ ببغ قق می‌کنه!!

     یوه هووو... انتقاد عشقولانه‌

     ...عشق واقعی گوهر با ارزشیه اما شما به عشق که می‌رسید می‌گید کلاه سرت می‌ذاره. همه فرهنگها، جوامع و دانشمندا معتقدند قلب یا همون دل، کانون احساسات و عواطف و علایق، و منشأ تصمیمات مرتبط با روحیات، عقاید و دلبستگیهای ماست، آن وقت شما می‌گید کار دل پمپاژ یا گردش خونه. خوبه ببینین وقتی عاشق می‌شین، مغزتون تند می‌زنه یا ضربان قلبتون؟...

     امضا محفوظ‌

هه‌هه، هه... هه‌هه... هه‌هه! وُپیییییی! انگار بازم باید تخته‌سیاه سه‌بُعدی رو از کمد بیرون بکشیم و... این‌دفعه دیگه، چییییییی؟ همچی درست و درمون، تکلیف تنسی‌تاکسیدو و چاملی رو با عشق یه‌سره کنیم! شما رو که یه پا مشاوری نمی‌دونم، ولی من دوست دارم، اطلاعات درستی به جامعه بدم تا بخصوص جوونا بدونن اونی که بهش می‌گن عشق چه بلایی سرشون می‌یاره. کدوم دانشمند عزیز من؟ حتی یه دانشمندم قلب رو کانون احساس و تصمیم و این چیز میزا نمی‌دونه، وگرنه طبق فلسفه علم، مطمئن باش (متوجهی؟ گفتم: مطمئن باش) یا اشتباه کرده، یا هنوز علم رو نشناخته. علم و ساینتیس، تعریفی مشخص داره. اونایی که ضربان قلب رو به جای دلیل می‌یارن، اگه دو تا کتاب منطق خونده باشن، می‌دونن این حرف، «مغالطه» و در نتیجه مردوده چون نورولوژی، فارمولوژی و بیولوژی نوین توضیحات معتبری دارن. ببین: تمام رفتارها، تصمیمات و... در انسانها (و حتی حیوانات) از طرف یه مرکز به نام مغز کنترل می‌شه. «نورونها»، دستورهای رئیس روِسایی مثل جناب آقای غده هیپوفیز! سرکار خانم هیپوتالاموس!! و سایر مدیرانِ ستاد فرماندهی مغز رو، از طریق «سیستمهای عصبی» که به دوربینهای مداربسته هوشمند مجهزن و در همه گذرگاههای بدن نصب شدن، به کارمندان بدن (که قلب هم جزو هموناس) مخابره می‌کنن و با دریافت اطلاعات، پیامهای لازم رو برای ترشح هورمونها، انجام یا عدم انجام فرمانها، و در یک کلام واکنش شیمیایی یا فیزیکی خاص به بخشهای مختلف می‌رسونن. افزایش ماده شیمیایی «فنیل‌اتیل‌آمین» در مغز سبب تنفس سریع و افزایش ضربان قلب می‌شه. بعید نیست کاهش «سرتونین» هم مؤثر باشه اما در اولین مراحل عشق، ترشح هورمونهای استروژن و پروتستروژنه که حواس رو متوجه معشوق می‌کنه. از اون قدیم ندیما در محل اتصال نخاع به مغز، یه هسته درونی وجود داشته معروف به «مغز خزندگان» که رفتارهای غریزی جانداران (از جمله بقا) رو کنترل می‌کرده. مغز میانی هم که کنترل عواطف رو به عهده داره. (پس تا اینجا معلوم شد که ضربان قلب، کانون عواطف و محل رفتارهای عاشقانه به چی و کجا مربوطه). حالا... وقتی گرسنه‌ایم، قسمت «پاداش فوری» مغز فعال می‌شه و بعد از رفع گرسنگی هم پیام «تشکر فوری» صادر می‌شه تا فرد از خوردن دست بکشه. محققی به نام «آرون» با بررسی تصاویر مغز تعدادی از عشاق سینه‌چاک فهمید وقتی به معشوق فکر می‌کنیم هم یه همچی اتفاقی می‌افته! امور فوری، دوام چندانی ندارن و چون کار عشق به همون نقطه مربوطه... چییییی؟ ای ول، تکیه بر چنان میلی درست نیست. شکم عشق که سیر شد، عشقه، شوت می‌شه خونه باباش!! بیچاره گوهر باارزش! شایدم شاعر به همین دلیل فرموده: «اون که دلش، پیش من گیره، اگه بدونه، می‌ذاره می‌ره»!!! یه بار هم، دو تا محقق به نام فیشر و یانکویچ، اومدن بیش از 160 فرهنگ و قومیت مختلف رو بررسی کردن و دیدن ای بابا، برخی اقوام، اصلا عشق و پشق نمی‌دونن چی‌چیه! (پس قضیه همه فرهنگها و جوامع هم... چی؟ فوتتتینا!). عشق معانی گسترده‌ای داره اما چون بخشهای مرتبط با عشق، احساسات، و تفکرات منطقی در نواحی مختلفی از مغز قرار گرفتن، وقتی به شخص یا موضوع یا مبحثی، با دید عاشقانه یا احساساتی نگاه می‌کنیم، قسمت منطقی مغلوب می‌شه و نمی‌تونیم اشکالات رو ببینیم. بنابراین، عشقه یا احساساته، همچی اساسی سرمون کلاهی می‌ذاره به این گشادی. فقط کافیه دستور ترشح بیشتر یا کمتر هورمونی صادر بشه تا بلافاصه عاشق اولین کسی بشیم که می‌بینیم! ولو اینکه قیافه خرچنگ‌غورباقه یا رفتار چنگیزِمغول مآبانه‌ای هم داشته باشه!! تصور کن! چه خنده‌بازاری می‌شه کارِ جهان!! می‌دونستی بطلمیوس که معتقد بود کل جهان حول زمین می‌چرخه، احساساتی شده بوده؟! به هر حال، جا کمه و توضیح بیشتر، ناممکن؛ آممممما از من می‌شنوی یا ذهنیت علمیت رو درست کن، یا دیگه به کسی مشاوره تو این مایه‌ها نده تا مردمان بیشتری که به هزار و یک (بلکه هزار و دو تا!!) امید سراغت می‌یان، گمراه نشن! حواست هم باشه جایی از مدرک لیسانست حرفی نزنی ها.

 من دیگه عسل نمی‌خوام!

 همه آنها را خسرو و شیرین می‌پنداشتند. کم‌کم از شوق روزهای اول آشنایی کاسته می‌شد. حقایق خودشان را نشان می‌دادند و فاصله‌ها و اختلافها جان می‌گرفتند. دیگر خبری از گلم و عسلم و عزیزم نبود. زخمها سر باز کرده بودند و... سماجتهای روز نخست هم علتی شده بود که حالا جرات درددل با هیچ کس را نداشته باشند. حالا زندگی آنها روی کاش می‌چرخید. تجربه‌ای که هزینه‌ای گران در برداشت: مرگ آرزوهایشان.

 افشین اشرفی از ساری‌

 دنیایی به وسعت افسانه‌

 دوست دارم کوچک شوم، آنقدر که جنگل سبز دلت را از بائوبابها پاک کنم و هیچ آدم بزرگی را به سیاره‌ام راه ندهم. دوست دارم عشق را در محفظه‌ای شیشه‌ای، جای گل رُز مغرورم بگذارم تا دست هیچ‌کس به آن نرسد. کاش می‌شد همیشه در دنیای قصه‌ها باقی ماند. حداقل اگر جای شازده کوچولو بودم، می‌توانستم به همه شایدها و بایدها، به همه جداییها، به خارهای گل رُز بخندم. کاش دنیای من، به دنیای همان افسانه محدود می‌شد.

 شازده کوچولو از اخترک ب 612

 آرزوی محال‌

 تمام لحظاتی که نیستی، نبودنت در ذهن پنجره، کابوس است. پرده اتاقم از پشت نگاه افسرده پنجره، لحظه‌ای کنار نمی‌رود، شاید در یکی از این هزاران ثانیه‌ای که نیستی تو را در حال عبور از کوچه ببیند. بیچاره پرده اتاقم! چه آرزوهای محالی دارد... کاش پرده اتاقم بفهمد که گاهی آدمها آنقدر مشغله دارند که نمی‌توانند توقعات یکدیگر را بر آورده کنند!

 شقایق نورائی 17 ساله از تهران‌

 قُلمراد می‌گه: ها؟ ها؟ ها؟!

 عجب روزگاری شده! می‌دونی؟ تفاوت من 17 ساله با یه بچه 7 ساله شده این هوا...! (اگه گفتی این هوا چقدره؟ 10 دور، دورِ خونه‌تون بزن، اون‌وقت می‌فهمی!) سرگرمیهاشون شده تماشای سی‌دی فیلم و کارتون، بازی با آخرین مدل پلی‌استیشن و... برعکس ما که تو 7 سالگی خاله‌بازی می‌کردیم! با این بچه‌ها اصلاً نمی‌شه همصحبت شد! یه جوری حرف می‌زنند که جز زُل زدن بهشون کار دیگه‌ای نمی‌تونی بکنی، چون اون‌قدر تخصصی صحبت می‌کنن که اصلاً چیزی ازش سر در نمی‌یاری! بابا دست‌مریزاد تکنولوژی، خوب داری می‌تازونی! یه خرده هم هوای ما رو داشته باش خب.

 شراره کوچولو 17 ساله‌

 هدیه استثنایی‌

 امروز دلم را به دست قطره‌های باران می‌سپارم. امروز دلم را به علفها و چمنهای خیس بهاری می‌سپارم. امروز دیوارهای دلم را برمی‌دارم تا هر قطره باران، بوی خوش بهار را در دشت دلم بگستراند. امروز دلم را به آبی‌ترین بهانه هدیه می‌دهم تا از دوستی سرشار شوم.

 یک تکه چمن باران‌خورده از ارومیه‌

 امروز من هم کاره‌ای نیستم! عوضش ابوالمعالی کیکاوس بن وشمگیر!! جای من نشسته و هی می‌گه: کوتاه بنویس و پُر مَلات! این طوری که بهتره خب!

 کشف ناشناخته‌ها

 ترقی را باید تو تغییرهایی که به زندگیمون می‌دیم پیدا کنیم. یه زندگی ساکن و بدون تحول، هیچ وقت توان صعود به پله‌های موفقیت رو نداره. باید شهامت ترک موقت آرامش و سکون رو به دلامون بدیم تا به اوج برسیم؛ به اونجایی که خودمون از زندگی می‌خواهیم. بیایید کشتیهای زندگیمون رو از ساحل آرام به طرف دریای پر تلاطم تغییر هدایت کنیم اگر می‌خواهیم پلکهامون رو به روی ناشناخته‌های دنیای اطرافمون باز کنیم و اقیانوسهای جدید رو کشف کنیم. اگه موافقید، لنگرها رو... بکشییییید...

 کژال نوازی از سقز

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها