سوک سروده‌هایی برای کوثر هستی، حضرت ام‌ابیها (س)‌

هفت آسمان گریه کردند بر تربت بی‌نشانت

کد خبر: ۱۷۹۴۷۲

گلدوزی‌

شبانه

در بستری بی‌نشان

افول کرد

مادرم که غول‌ها را به چالش خواند

و جبرئیل را

زیر مهربانی زبانش مرور کرد

عبور مادرم بی‌صدا

ولی حماسی بود

پدرم با چراغ اشک

ظلمت را به یک‌سو زد

و مادرم  را از خاک پس گرفت

و آسمان را

غرق شادمانی‌های سیاه کرد

دودمان تباهی

هنوز بیمناک از خروش مادر من بود

وقتی برادرانم

منزل به منزل

تاریخ را گلدوزی دوباره می‌کردند

سیدحسن حسینی

تسلیت اهل باغ

گلی که عالم از او تازه بود، پرپر شد

یگانه کوکب باغ وجود، پرپر شد

شب شهادت زهرا (س)‌، علی (ع)‌ به خود می‌گفت:

گل محمدی من چه زود پرپر شد

خزان چه کرد که در چشم اشکبار علی (ع)‌

تمام گلشن غیب و شهود پرپر شد

به باغ حسن کدام آفتاب ناب افسرد

که در مدار افق هر چه بود پرپر شد

برای تسلیت اهل باغ آمده بود

شقایقی که به صحرا، کبود پرپر شد

نشان ز پاکی روح لطیف فاطمه(س)‌ داشت

بنفشه‌ای که سحر را سجود پرپر شد

ز فیض صحبت او رنگ و بوی عزت داشت

گلی که تشنه میان دو رود پرپر شد

زکریا اخلاقی

تربت بی‌نشان

خم کرد پشت زمین را ناگاه داغ گرانت

هفت آسمان گریه کردند بر تربت بی‌نشانت

غمگین و خاموش و خسته، با بال‌های شکسته

تا باغ خورشید پر زد از این قفس، مرغ جانت

وقتی که رفتی همان روز، از دور آیا ندیدی‌

بغض غریب علی را در شیون کودکانت؟

رفتی ولی آه، بانو! عمری است از چشم‌هامان

گل‌های خون می‌شکفد با یاد هجده خزانت

جز عشق و خوبی چه کردی؟ جز رنج و حسرت چه دیدی؟

نامهربانان چه کردند، با آن دل مهربانت؟!

فردا که برخیزی از خاک، امضای مظلومی توست

مهر کبودی که مانده است بر شانه و بازوانت‌

فاطمه سالاروند

حقیقت پهلو شکسته

ای اشک! مهلتی دل غمگین و خسته را

چشمان غم گرفته در خون نشسته را

مولا کنار فاطمه بدرود می‌کند

با بندبند خویش نگاهی گسسته را

بر دوش می‌گذارد و از خانه می‌برد

امشب علی، حقیقت پهلو شکسته را

از کوچه‌های شهر که رد می‌شود ، غمی

در شعله می‌برد دل درهای بسته را

او را به خاک تیره... نه، پرواز می‌دهد

در آسمان کبوتر از بند رسته را

در صحن فاطمیه، کنون حال دیگری است

شوریدگان سینه‌زن دسته دسته را

محمود سنجری

قلم قناری گنگی است در سرودن او

توان واژه کجا و مدیح گفتن او؟

قلم قناری گنگی است در سرودن او

کشاندنش به صحاری شعر ممکن نیست‌

کمیت معجزه لنگ است پیش توسن او

چه دختری، که پدر پشت بوسه‌ها می‌دید

کلید گلشن فردوس را به گردن او

چه همسری، که برای علی به حظ حضور

طلوع باور معراج داشت دیدن او

چه مادری، که به تفسیر درس عاشورا

حریم مدرسه کربلاست دامن او

بمیرم آن همه احساس بی‌‌تعلق را

که بار پیرهنی را نمی‌کشد تن او

دمی که فاطمه تسبیح گریه بردارد

پیام می‌چکد از چلچراغ شیون او

از آن زدیده ما در حجاب خواهد ماند

که چشم را نزند آفتاب مدفن او

غلامرضا شکوهی

خاکبوسی آن قبر بی‌نشان

مرا به خانه زهرای مهربان ببرید

به خاکبوسی آن قبر بی‌نشان ببرید

اگر نشانی شهر مدینه را بلدید

کبوتر دل ما را به آشیان ببرید

کجاست آن در آتش گرفته؟ تا که مرا

برای جامه دریدن به سوی آن ببرید

مرا اگر شوم از دست برنگردانید

به روی دست بگیرید و بی‌امان ببرید

کجاست آن جگر شرحه‌شرحه؟ تا که مرا

به سوی سنگ مزارش کشان‌کشان ببرید

مرا که مهر بقیع است دردلم، چه شود

اگر به جانب آن چار کهکشان ببرید

نه اشتیاق به گل دارم و نه میل بهار

مرا به غربت آن هیجده خزان ببرید

کسی صدای مرا در زمین نمی‌شنود

فرشته‌ها! ‌سخنم را به آسمان ببرید.

افشین علاء

در مشهد بقیع

در چشم تو شکوه شبی ته‌نشین شده است

رنگین کمان حسرتی از کفر و دین شده است‌

در آرزوی سجده به محراب ابرویت

ذرات خاک عالم و آدم جبین شده است

ای ابر سایه گستر رحمت!‌ بر آدمی

صبح تمام آینه‌ها آتشین شده است

ای بی‌نشان در آینه!‌ باور نمی‌کنم‌

روحی چنان بزرگ به غربت چنین شده است‌

در مشهد بقیع بجویید خاک را

انگشتر رسول خدا بی‌نگین شده است‌

عبدالجبار کاکایی‌

روشن تر از شکوه تو

روشن‌‌تر از شکوه تو هفت آسمان نداشت‌

دریای پر تموج روحت کران نداشت‌

مهریه زلال تو  بانو!  اگر نبود

این باغ‌های معرفت آب روان نداشت‌

دیدند یازده چمن از دامنت شکفت‌

یعنی که باغ نسل محمد خزان نداشت‌

گرد به باد رفته صحرای غفلت است‌

هر کس به دیده خاکی از این آستان نداشت‌

آنجا که قدر تو چو شب قدر شد نهان‌

دیگر شگفت نیست که قبرت نشان نداشت‌

جواد محمد زمانی‌

این غربت تمام‌

آیینه‌ای است،‌ محو تماشای خود شده‌

یا چیست راز این من منهای خود شده‌

این در خدای حل شده، روییده از بهشت‌

خود کشته خویش را و مسیحای خود شده‌

پهلو شکسته،‌گوشه در جا گذاشته‌

خود را و در بهشت پذیرای خود شده‌

این در زمین، شماره زخمش نگفتنی‌

در عرش محو کثرت گل‌های خود شده‌

این غربت تمام، مزار بدون نام‌

از چشم خویش گم شده پیدای خود شده‌

پوشیده رو زسائل کور این حیای محض‌

آیینه مضاعف بینای خود شده‌

بانو! پس از تو غربت مولا عظیم شد

قرآن به نیزه رفت، مدینه یتیم شد

محمد سعید میرزایی‌

آفرید از گل و آیینه و لبخند تو را

آفرید از گل و آیینه و لبخند تو را

سپس از عطر نفس‌های خود‌ آکند تو را

مصحف رازی و در صبح نخستین جهان‌

بر افق با قلم نور نوشتند تو را

بشر و این همه آینگی و شفافی؟

از چه خاکی مگر ای پاک سرشتند تو را؟

گسترش یافت افق تا افق آن زیبایی‌

وقتی ای آینه حسن شکستند تو را

یازده صبح گل و سبزی هستی از توست‌

گر فدک نیست درختان همه هستند تو را

همه او هستی و لال است زبانم، لال است‌

می‌ستاید به زبان تو خداوند تو را

قربان ولیئی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها