انوری از مشاهده این صحنه مورد دار به شگفت آمد و رفت پیش آن مرد جاعل و دیالوگ زیر بین آن دو شکل گرفت:
میدانی این شعرها از کیست؟
بله؛ از انوری.
احسنت! خب حتما انوری را هم که میشناسی؟
آقا رو!.... خب معلومه که میشناسم. خودم هستم!
جمله تاریخی انوری: جل الخالق!... تا به حال شعر دزدی دیده بودیم، اما شاعر دزدی ندیده و نشنیده بودیم!
کاش انوری مرحوم سر از خاک بر میداشت و به جای «شعر و شاعر دزدی» که برای آدم شغل نمیشود، عجالتا با یک مورد جدید از «شغل و شاغل دزدی» آشنا میشد. طوری که در جراید آمده بود، قضیه از این قرار است که چندی قبل منشی خانم یک دندانپزشک خانم به جرم دندانکشی دستگیر میشود.
طرف در غرب تهران در مطب یک دندانپزشک منشی وی بوده و بعد که احساس کرده میتواند مستقلا و خودجوش دهن و دندان مردم را مورد بررسی دندانپزشکانه قرار دهد؛ خودش در یک اقدام ضربتی و خود اشتغالانه در جنوب تهران یک مطب دندانپزشکی باز میکند و شروع میکند به کشیدن و پرکردن دندان مردم، با گرفتن هزینههای لازم برای سرویس کردن. ایشان نامردی نکرده و بر روی تابلوی مطب کذاییاش هم اسم و رسم همان خانم دکتری را میزند که منشیاش بوده. از قضا مدتی بعد، یکی از مشتریهای دندانپزشک که از حوالی مطب منشی وی رد میشده و تابلوی او را میبیند؛ پیش خانم دندانپزشک اصلی رفته و افتتاح مطب دوم وی را به وی تبریک عرض میکند که در نتیجه خبر آن مطب کذایی درز میکند.
حسن ظن(و در اینجا حسن زن!): شاید این خانم منشی دندانکش شده در سه سوت، با این کار خودش میخواسته رسما و علنا اعلام کند که ما و خانم دکتر دندانپزشک اصلی، در حکم یک روحیم در دو بدن!....غافل از این که رونوشت با اصل مطابقت ندارد. هر دندان که میکشیده، طرف دندان کناریاش درد میگرفته!
آدرس یک متخصص واقعی: حالا که ذکر خیر شغل شریف دندانپزشکی شد، اقدام جاعلانه و جاهلانه یک منشی باعث آن نمیشود که دیگر ما از رفتن به دندانپزشکی ترس و لرز اضافه بر سازمان نظام پزشکی داشته باشیم که هزار و یک بازرس وظیفه شناس دارد. در عوض، ما از همین فرصت استفاده خوب کرده و نشانی یک دندانپزشک متبحر و کاردرست را میدهیم که اهل مزاح و مطایبه هم هست.
آدرس منظوم:
یک طبیبی است در فلان کوچه
به پیر نود ساله دندان دهد
برو دامنش را بگیر و بگو
هر آن کس که دندان دهد، نان دهد!
تک مضراب: گشتیم نیافتیم، نگردید نمییابید!...
رضا رفیع