در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کلید را که چرخاند بوی قرمهسبزی را احساس کرد. صدای مینا که داشت با «یک خرگوش» بازی میکرد در هوا موج برداشت. والا یک لحظه با خودش فکر کرد چقدر خوشبخت است. در را باز کرد. آزاده به استقبالش آمد. کتش را گرفت، او را روی مبل همیشگیاش، همان مبل سبز رنگی که در حراجی دستدومفروشی خریده بودند، نشاند. والا احساس خستگی میکرد. انگار کوه را جابهجا کرده بود. هوای گرم که وارد سینهاش میشد با سرمایی که در ته ریهاش نشسته بود، میآمیخت و نفس کشیدن را برایش کمی مشکل میکرد. آزاده با چای داغ از آشپزخانه بیرون آمد. گفت: نگران نباش عزیزم، قسطهایمان را دادهام. هم قسط خانه و هم قسط ماشین و هم پول یعقوب را.
پدرم هم قول داده کمکمان کند تا مشکلمان حل شود. مینا همان طور که خرگوش کوچکش را بغل کرده بود از والا پرسید: بابا برای خرگوشم هویج خریدی؟ والا فراموش کرده بود. ناگهان خانه در سکوت فرو رفت. شعلههای بخاری زبانه کشید. قرمز میسوخت و ولع عجیبی داشت برای این که خودش را به بیرون بکشاند و همه چیز را ببلعد. والا صدای زنگ در را نشنید. آمد چای را بخورد اما از استکان خبری نبود. آزاده را صدا زد. جوابی نیامد. مینا هم خاموش بود. مرد باز هم صدای زنگ را نشنید. صدای عجیبی از دودکش بخاری میآمد. انگار کسی با صدایی شوم میخندید و خندهاش مو را بر تن والا سیخ میکرد. حالا کسی با مشت به در آپارتمان میکوبید. مرد یک لحظه به خودش آمد. صدا زد: آزاده ببین کیه این وقت شب. قرار بود مهمان بیاید؟ زن شانههایش را بالا انداخت. یعنی بیخبر است. در را باز کرد. عظیم بود؛ برادر والا. «سلام عظیم. چشمهایت چرا خون افتاده. از پدر چه خبر. حال مادر چطور است؟» و عظیم جوابی نداد. آرام داخل آمد و روی کاناپه زرد رنگی که والا آن را هم از یک حراجی خریده اما مبلهایش را پیدا نکرده بود، یله شد. «نصفهجانمان کردی والا. چرا آمدی اینجا.» این را عظیم گفت و برادرش جواب داد: خوش آمدی. آزاده قرمهسبزی پخته. دور هم میخوریم. چشمان عظیم سرختر شد. «چه کنم با تو؟ یک ماه است روز و شبم را گمکردهام. از کار و زندگی افتادهام. والا چشمش به شعلههای بخاری افتاد. باز هم همان صدای موهوم، قهقهه سر داد. دستهای مرد خونی شد. مینا همان طور که هنوز خرگوش را در دست داشت مثل فیلمها در میان مه و غبار عقبعقب رفت و وارد لوله بخاری شد. والا بلند شد و به طرف بخاری خیز برداشت. عظیم جلویش را گرفت: «آرام باش. آرام باش چیزی نیست.» مرد همین طور به بخاری مشت میکوبید و هوار میکشید.
برادرش یک سیلی به گوشش زد. والا به خودش آمد و روی مبل لم داد. بوی قرمهسبزی، صدای دخترک، تصویر آزاده که سر گاز ایستاده بود. مرد دوباره نگاهی به بخاری انداخت: «عظیم بیزحمت آن را کم کن. آزاده از بخاری میترسد. میگوید گاز خیلی خطرناک است.» عظیم خیره در چشمهای برادرش نگاه کرد و بعد از مکثی کوتاه گفت: «بخاری خاموش است عظیم. بیا برویم خانه. پدر منتظرت است. مادر از دلشوره کم مانده که سکته کند.» مرد این جمله را که شنید از کوره در رفت: «مگر بابا نبود که گفت اگر از این خانه رفتی دیگر پشت سرت را هم نگاه نکن. مادر مگر نگفت میان او و آزاده باید یکی را انتخاب کنم. خب من هم انتخابم را کردم. ما ازدواج کردیم و حالا هم یک بچه داریم. میبینیاش عظیم بزرگ شده، 4 سالش است».
والا با عصبانیت از جایش بلند شد. «اصلا آمدهای اینجا چه کار. 5 سال است در تنهایی و بدبختی زندگی کردیم.
هیچ کس نیامد حالمان را بپرسد. حالا که خانه خریدهایم. آن هم با قسط و نزول آمدهای که چه؟ از خانه من برو بیرون.» دست برادرش را گرفت و به زور او را از چارچوب در بیرون انداخت. صدای کوبیده شدن در، در گوش مرد پیچید. آزاده جلو آمد: «درست نبود با برادرت این طور رفتار کنی.» والا چشمش به چاقوی آشپزخانه در دست زن افتاد. دستهایش دوباره خونی شد. به لرزه افتاد. انگار که تشنج کرده بود. احساس خفقان میکرد. آزاده به یک چشم به هم زدن در مه فرورفت. والا نفهمید چند ساعت بیهوش بود، وقتی به خودش آمد که در بیمارستان بود و عظیم و پدرش بالای سرش ایستاده بودند. عظیم در را شکسته بود و برادرش را نجات داده بود.
والا نمیخواست دوباره به زندان برود. با صدای بلند تا آنجا که توان داشت فریاد میزد: «آزاده میترسد. از بخاری، از گاز، از تنهایی. نمیخواهم زندان بروم. ولم کنید.» مردی که روپوش سفید داشت گفت: «قرار نیست زندان بروی آرام باش.» عظیم گفت: «حالت خوب نیست باید مدتی بستری باشی.» والا را به یک اتاق تقریبا بزرگ بردند. مرد اندیشید: بند عمومی چقدر عوض شده. تختهایش اما هنوز زهوار در رفته و زنگزده بود. دنبال چهرهای آشنا گشت اما همه تازهوارد بودند. والا رو به یکیشان کرد و با لحنی مقتدرانه همچون پدرخواندهای که تازهواردی را خطاب قرار میدهد پرسید: «جرم؟» مرد خندید. والا گفت: «پرسیدم جرم؟» مرد دوباره خندید. بغل دستیاش گفت: «صدایت را بیار پایین. اینجا ژنرال منم نه تو.» مرد نگاهش را به سوی ژنرال بازگرداند و گفت: «محکومیت؟» ژنرال ماند که چه بگوید. والا گفت: «پرسیدم چند سال برایت بریدهاند؟» ژنرال هنوز جواب نداده بود که پرستار وارد شد. والا رو به او کرد: «معلوم است اینجا چه اتفاقی افتاده؟ من از همه قدیمیترم. وکیل بندم. احترامم را نگه نمیدارند. تلفن کجاست؟».
چند لحظه بعد پرستار با مردی دیگر که او هم روپوش سفید داشت دوباره به بند عمومی بازگشت: «والا! بیا باهم برویم گشتی بزنیم.» مرد یاد انفرادی افتاد. همان روزهای اول زندان از مجیدسیاه و فری شاهسبیل درباره انفرادی زیاد شنیده بود. مرد سفیدپوش گفت: «من دکتر هستم. فقط میخواهم با هم کمی صحبت کنیم.» والا زیرچشمی نگاهی به دکتر انداخت: «پس ماموری؟ ندیده بودم توی بند هم بازجویی کنند.» بعد عصبی شد و فریاد کشید: «چه را میخواهی بدانی؟ همه چیز را که گفتهام. پول نداشتم. قسطهایم مانده بود. میخواستند خانه را حراج بگذارند. بیکار شده بودم. دزدی کردم. نه یک بار، نه دو بار، هشت بار. آخرین بار هم با مرد مغازهدار گلاویز شدیم و با چاقو زدمش. نمیخواستم این طور شود. اصلا نفهمیدم چطور زدمش. خدا را شکر که نمرده. حالا همه چیز را فهمیدی؟» ژنرال تکانی به خودش داد و همه باهم برای مرد دست زدند.
***
یک هفته از بستری شدن والا در مرکز بیماران روانی گذشت. والا در این مدت خودش را وکیل بند کرده و نطق ژنرال را هم کشیده بود. سه دست پشت سر هم شطرنجباز را برده بود و همه از او حساب میبردند. سر ظهر بود که پرستار وارد سالن شد و نامهای به بیماری به نام «ونگوک» داد. مرد داشت نقاشی میکشید. همیشه همین کار را میکرد. از صبح تا شب با بوم و قلممو ور میرفت و به همین خاطر اسمش را گذاشته بودند «ونگوک». نقاش همین که آمد نامه را باز کند والا به طرفش جهید و چنگ زد و کاغذ را از دستش قاپید: «میخواهی چه بخوانی؟ فکر میکنی در آنچه نوشتهاند؟» ونگوک غافلگیر و متحیر شد: «نامه خواهرم است، از آلمان فرستاده. من در ایران هیچکس را ندارم و خانوادهام هرازگاهی برایم نامه مینویسند».
والا چشمهایش سرخ شد. گلویش گرفت و بغضاش ترکید: «در نامه نوشته مینا مرده، آزاده مرده. هر دوشان رفتهاند. گازگرفتگی. آزاده همیشه از بخاری میترسید. میگفت ناغافل آدم را به خواب ابدی میبرد. همهاش تقصیر من است. اگر دزدی نکرده بودم، اگر زندان نیفتاده بودم، حالا هر دوشان زنده بودند و امشب برای رابی هویج میخریدم. حالا چه کنم، چه خاکی بریزم توی سرم؟» والا محکم به سرش کوبید. شطرنجباز هم شروع به گریه کرد.
ژنرال دستش را روی شانه مرد گذاشت تا دلداریاش دهد. والا گفت: «هنوز 5/1 سال تا آزادیام مانده. چه کنم؟»
شش ماه گذشت. هفت ماه، هشت ماه، یک سال و والا هنوز در بیمارستان بود و باور کرده بود که آنجا زندان نیست و او وکیل بند نیست. ژنرال مرخص شده بود. روز آخری که میخواست برود، جلوی همه بچهها از سمتش استعفا کرد و بعد خندید و برای بقیه آرزوی سلامتی کرد. والا هر روز یک ساعت با دکتر صحبت میکرد و داستان زندگیاش را مفصل شرح میداد. هر روز میگفت که پدر و مادرش با ازدواج او مخالف بودند و والدین آزاده هم از سر ناچاری رضایت داده بودند. والا بدبختیهایش را توضیح میداد؛ این که او و زنش از کارگری و کلفتی شروع کردند تا کمکم ماشین قسطی خریدند و مرد شروع به مسافرکشی کرد و بعد از چهار سال یک خانه خریدند با وام و نزول اما از پس بدهیشان برنمیآمدند و همین شد که به دزدی افتاد و بعدش هم سه سال حبس و مرگ زن و بچهاش.
حال والا روز به روز بهتر میشد تا این که بالاخره بعد از دو سال مرخص شد اما باید قرصهایش را مرتب میخورد و ماهی یک بار پیش دکترش میرفت. مرد در خانه پدرش زندگی میکرد و تصمیم گرفته بود زندگی تازهای را شروع کند. با ماشین مسافرکشی میکرد اما زود خسته میشد. فقط روزی سه ساعت کار میکرد و بیشتر وقتها را خانه میماند. یک هفته در میان هم پنجشنبهها سر خاک همسرش و مینا میرفت. یک سال دیگر به همین منوال گذشت. شرایط والا دیگر عادی شده بود. تصمیم گرفت خانه و ماشیناش را بفروشد و با شراکت عظیم یک مغازه بزند. هردوشان تعمیرکار لوازم صوتی و تصویری بودند و میدانستند موفق میشوند. همین اتفاق هم افتاد. هرچند درآمدشان خیلی زیاد نبود اما آنقدر گیرشان میآمد که خانواده عظیم مشکل نداشته باشند و والا هم بتواند روزگارش را سپری کند. سال 78 بود که به فکر رفتن به دانشگاه افتاد و میدانست شانس کمی دارد اما تلاشش را کرد و در کنکور دانشگاه آزاد رشته حسابداری قبول شد. دیگر سرش به درس و کار گرم بود. سال آخر دانشگاه بود که با نرگس ازدواج کرد. نرگس زابلی بود و برای تحصیل به تهران آمده بود. هرچند اوایل خانوادهاش مخالف بودند اما بالاخره توانسته بود در تهران گلیم خودش را از آب بیرون بکشد و در یک فروشگاه کار میکرد. مراسم عقد و عروسی را یکجا و خیلی مختصر برگزار کردند. یک سال بعد نرگس در بانک... استخدام شد و والا هم همچنان با برادرش در مغازه کار میکرد و نمایندگی یک شرکت معتبر را هم گرفته بودند. سال 81 بود که نیلوفر به دنیا آمد و زندگی والا را رنگ تازهای بخشید. و اکنون همه تلاشش را برای خوشبختی نیلوفر میکند و امیدوار است او را روزی در لباس عروس ببیند.
مرجان لقایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: