در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
تا حالا چند بار خواست که از دست صدف پشتش خلاص بشه، اما نشد. نمیتونست اون رو از خودش جدا کنه. آخه اون صدف هم خونهاش بود هم وسیله حرکتش. اگه اون صدف رو پشتش نبود، اون نمیتونست حتی یه قدم هم راه بره، اما حلزون از سنگینی صدف خسته شده بود و فکر میکرد اگه اون رو پشتش نبود مثل خوابهاش راحت و تند راه میرفت.
خلاصه روز مسابقه رسید. با سوت داور، حیوونهایی که پشت خط سفید به خط شده بودن، شروع به حرکت کردن، توی چشم بههم زدن از اون همه حیوون فقط حلزون مونده بود تک و تنها که تازه تونسته بود به اندازه یه قد خودش از خط سفید جلوتر بره.
گذشت و گذشت تا که تاجهای قشنگ و رنگارنگی رو که با هسته میوهها و شاخ و برگهای درختها درست کرده بودن، روی سر حیوونهای برنده گذاشتن و براشون جشن گرفتن، اما هنوز خبری از حلزون نبود.
وقتی حلزون شاخکهای بلندش از انتهای مسیر مسابقه به چشم خانم عنکبوت مهربون افتاد، مسابقه و جشن تموم شده بود و همه به خونههاشون رفته بودن و فقط میدون مسابقه پر بود از یه عالمه گلهای پرپر و پوست میوهها و تنه درختهای رنگ شده.
همه اینقدر خسته بودن که یادی از حلزون براشون باقی نموند، الی خانم عنکبوت مهربون که حلزون رو بوسید و گردنبندی رو که با ساقههای رنگی گلها و شکوفههای خوشبو بافته بود، به دور گردن حلزون انداخت.
حلزون با بار غصهای که رو صدفش خونه کرده بود، راه برگشت از میدون مسابقه تا خونه رو
به قدری تند رفت که تا اون روز هیچ حلزونی به خودش ندیده بود. روزها و شبها گذشت و حلزون از شرم روز مسابقه، سرشو کرده بود توی صدفش و هیچ جا آفتابی نشد. خانم عنکبوت که از اون روز تو فکر شاد کردن حلزون بود، به سرش زد که مسابقه نقاشی برپا کنه، آخه حلزون با شاخکهای بلندش به توانایی قلمموی بزرگترین نقاشهای دنیا، طرح میکشید.
تعداد زیادی از حیوونهای جنگل که توی مسابقه نقاشی شرکت کرده بودن، مشغول درست کردن رنگ بودن و دنبال موضوع نقاشی میگشتن. خانم عنکبوت، با دادن این خبر به حلزون، اون رو از توی صدفش درآورد و خوشحال کرد.
روز مسابقه که میدون پر بود از بومهای نقاشی، با بالا رفتن انگشتهای دراز عنکبوت، قلمموها لباسهای رنگ رو پوشیدن. یکی از حیوونها اینقدر هول شد که با سر افتاد توی سطل رنگ. اون یکی آنقدر محکم قلممو رو گذاشت رو بوم که از وسط دوتا شد. یکی دیگه که فکر میکرد خیلی زرنگ و حتما اول میشه چشمهاش به بومهای اطراف بود و قلمموش توی سطلهای رنگ بقیه.
تنها حلزون عاشق بود که شاخکهای رنگیش رو طوری روی بوم میچرخوند که انگار ردههای خورشید با قطرههای بارون رنگین کمون میبافند.
وقتی که حلزون بومش رو چرخوند، عنکبوت دستش اومد که وقت به آخر رسیده. بومها یکییکی چرخید و چشمهای همه داوری کرد. وقتی نوبت به حلزون رسید، هیچ چشمی نتونست پلک بزنه. آسمون جنگل رو طوری کشیده بود که اگه پرندهای نمیدونست بوم نقاشیه حتما به طرفش پرمیکشید. آخه یکی از رویاهای حلزون، پرواز بود.
بوم نقاشی حلزون رو به بزرگترین و پیرترین درخت جنگل آویزون کردند و تاجی از زیباترین گلها روی شاخکهای رنگی حلزون گذاشتند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: