آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
تمام بچهها داشتن روی ماسهها شکلهای مختلف میساختن و همدیگهرو هل میدادن و تا یکیشون روی ماسهها میافتاد روشو پر میکردن از ماسه و یه آدم ماسهای میساختن.
خلاصه هم دریا، هم آفتاب و هم بچهها کلی با هم سرگرم بازی بودن و خوش و خندون. تو این گیرودار یکدفعه خورشید خانم دید یه ابر اومد و کمکم روشو گرفت.
خورشید خانم خیلی با ابر صحبت کرد که بره و یه روز دیگه بیاد ولی ابر گوشش به این حرفها بدهکار نبود و خورشید خانمرو هل داد کنار.
بچهها همه نگرون به آسمون نگاه میکردن و همش از خدا میخواستن که هوا بارونی نشه تا اونا به بازیشون ادامه بدن.
ولی دریا طوفانی شد و با موجاش هر چی بچهها رو ماسهها درست کرده بودنرو شست و برد.
همه بچهها غمگین و ناراحت داشتن به دریا نگاه میکردن که یکدفعه با هم تصمیم گرفتن یه قلعه ماسهای درست کنن تا دیگه موجا نتونن خرابش کنن و پشت اون به بازی ادامه بدن.
قلعه ماسهای که تموم شد بچهها همه هورا کشیدن و پشت قلعه با خیال راحت به بازی ادامه دادن.
خورشید خانم که تلاش بچههارو دید اونم با زحمت زیاد ازپشت ابر اومد بیرون و دوباره به دریا تابید و تابید.
دریا دوباره گرم شد و موجا هم سر جاشون آروم گرفتن. بچهها با خوشحالی از پشت قلعه ماسهای برای خورشید خانم دست تکون دادن و دریا هم با موجاش شروع کرد به بازی کردن.
اون روز دریا با اون قلعه ماسهای قشنگتر از همیشه شده بود.
بهاره سدیری
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....