حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
هاگن بعد از مکثی کوتاه گفت: درباره ملوانی که کنار در ورودی نگهبانی میدهد، چه میدانید؟
فینلی، حسابدار کشتی گفت: چیز زیادی نمیدانم. تازه چند روز است که به کشتی ما آمده. اسمش اشتورگیس است. ناخدا دوم میگفت پلیسها مطلب به درد خوری از او به دست نیاوردهاند.
هاگن گفت: شاید من خوششانستر باشم.
بعد به طرف در ورودی که جایگاه نگهبان آنجا قرار داشت، رفت. نگهبان اشتورگیس روی نیمکتی نشسته بود و رادیو گوش میداد. نگاهش را به قسمت انتهایی کشتی دوخته بود.
وقتی هاگن به او نزدیک شد نگهبان نگاهی به دور و بر خود انداخت و بلند شد. او جوانی بود قوی جثه، کوتاه قد، حدودا 20 ساله با موهای نسبتا بلند و خرمایی رنگ. لباسی مندرس و خاکیرنگ که با تکه پارچههای جین وصلهپینه شده بود به تن داشت.
هاگن پرسید: هنگام وقوع سرقت شما کجا بودید؟
اشتورگیس پاسخ داد: مثل حالا همین جا بودم و اشارهای به رادیویش کرد و ادامه داد: داشتم موسیقی گوش میکردم.
پس صدای قایق موتوری را شنیدید؟
اشتورگیس حرف او را تایید کرد و گفت: قایق از سمت اسکله دور زد و خلاف جهت جریان آب حرکت کرد من متوجه نشده بودم که این قایق در حال فرار است، تا این که ناخدا دوم سراسیمه آمد و گفت: کشتی مورد سرقت واقع شده است.
سارق احتمالا برای این کار همدستی هم داشته که کمکش کند تا روی عرشه بیاید و طناب ببندد یا نردبانی به نردههای دور عرشه تکیه دهد و از آن بالا بیاید. این دور و برها چیز مشکوکی ندیدهای؟
اشتورگیس با حالتی رنجیدهخاطر، جواب داد: این سوالات را پلیس هم از من کرد. با این لحن، شما انگار میخواهید به من بگوییدکه من همدستش بودهام. اما هر کدام از خدمه کشتی میتوانسته شریک او باشد. همانطور که به پلیس گفتم این ماجرا هیچ ربطی به من ندارد.
شما کارمند جدید هستید؟
اشتورگیس با لحن تندی جواب داد: بله، تازه بعد از 4 ماه کار بدون حقوق فهمیدم که این آخرین سفر این کشتی است.
هاگن چند ثانیهای به فکر فرورفت و بعد دوباره به اتاق ناخدا دوم برگشت. هارپر هنوز مشغول مرتب کردن کارتها بود. مثل دفعه قبل با نگرانی رو به هاگن کرد.
هاگن گفت: اگر هنوز سر پیشنهادتان برای صرف قهوه هستید، باید بگویم که خیلی متشکر میشوم اگر لطف کنید.
باعث افتخارم است که در خدمت شما باشم.
هاگن همراه هارپر به اتاقی که سکان کشتی در آن قرار داشت، رفت و مشغول خوردن قهوه شد.
هارپر پرسید: حسابدار بیدار بود؟
بله و توضیحاتش را نیز شنیدم. بعد پیش نگهبان اشتورگیس رفتم و از او شنیدم که این آخرین سفر این کشتی است.
هارپر با ناراحتی حرف او را تایید کرد و گفت: ما هم تازه دیروز بعدازظهر مطلع شدیم.
آهی کشید و ادامه داد: همهاش به خاطر رکود اقتصادی است.
به این ترتیب امیدوارم بتوانید پولهایی را که از دست دادید دوباره به کشتی برگردانید. هاگن سپس حالی که قهوهاش را مینوشید، گفت: فکر میکنم میتوانم حدس بزنم که چه اتفاقی افتاده است، یا بهتر بگویم چه اتفاقی نیفتاده است. با توجه به تجربههای قبلی این امر برایم مسلم و واضح است که کار خود حسابدار باید باشد. او همراه شخص دیگری نقشه این سرقت را کشیدند و بعد این داستانها را سر هم کردند.
هارپر پرسید: واقعا فکر میکنید اینطور بوده باشد؟
اما حالتهای فینلی کاملا واقعی به نظر میرسد.
هارپر گفت: شاید نقشش را خوب بازی میکند.
سوال اینجاست که چرا باید او یک داستان عجیب و باور نکردنی را سرهم کند که در آن یک آدم گنگ نقش یک سارق را بازی کند؟
هارپر گفت: شاید دقیقا به این دلیل غیرمحتمل به نظر میرسد که او توانسته چنین داستان عجیب و غریبی را سرهم کرده باشد.
اما چرا باید آن سارق کر و لال به او حکم کرده باشد تا 10 دقیقه بعد از رفتن وی دفتر کارش را ترک نکند و همانجا بماند. در حالی که دو یا سه دقیقه کفایت میکرده تا قایق موتوری از کشتی دور شود؟
هارپر شانههایش را بالا انداخت و گفت: شاید آقای فینلی در این مورد اشتباه میکند. اگر فرض را بر این بگذاریم که سرقت به همان شکلی که حسابدار توصیفش میکند اتفاق افتاده پس قطعا سارق کسی را داشته که کمکش کند تا از قایق وارد کشتی شود. شاید هم این شخص موقعی که اوضاع مساعد بوده از کشتی به سارق که سوار قایق موتوری بوده علامت داده است. من به اشتورگیس نگهبان مشکوکم.
حق هم دارید. او ملوان جدید کشتی است. شاید دستش با سارق توی یک کاسه باشد، شاید هم بابت علامت دادن به قایق موتوری از سارق رشوه گرفته باشد.
هاگن گفت: او 2 روز پیش به کشتی آمده، یعنی قبل از این که مشخص بشود که آن پول از بانک به کشتی منتقل خواهد شد. بنابراین نمیتوانسته به خاطر قضیه سرقت ماموریت ورود به این کشتی را دریافت کرده باشد.
اما ممکن است دیروز بعدازظهر کسی با او تماس برقرار کرده و او را تطمیع کرده است. حتی ممکن است برای سارق، ماسک، دستکش و چاقو تهیه کرده باشد.
هارپر با هیجان گفت: این هم میتواند دلیلی باشد برای این که چرا سارق 10 دقیقه فرصت میخواسته تا فرار کند. لابد میخواسته وسایل را به اشتورگیس برگرداند.
حتی در آن صورت هم 10 دقیقه وقت لازم نبود. وقتی از اشتورگیس درباره قایق موتوری سوال کردم او گفت که دیده قایق خلاف جهت جریان حرکت کرده است. حالا یا اشتباه کرده است یا عملا کاری کرده که تلاشها برای پیدا کردن قایق با سختی مواجه شود. اگر فرضیه دوم درست نباشد باید دید که چرا اشتباه کرده است. به نظر من جواب این سوال کلیدی است برای حل معمای سرقت. شاید تا آمدن کاپیتان سونس پاسخ این سوال را کشف کنم.
ناخدا دوم نفسی کشید و گفت: آرزو میکنم موفق شوید.
هاگن بعد از نوشیدن قهوه رفت بیرون تا بوی نمدار دریا مشامش را نوازش دهد. در حالی که غرق در افکارش به کشتی باربری که در اسکله دیگر قرار داشت، خیره شده بود، مثل یک کامپیوتر اطلاعات و احتمالات را به ذهنش سپرد و آنها را مرور کرد.
ناگهان مثل برق پاسخی منطقی برای سوالش در مغز او جرقه زد. در همین لحظه سوت کشتی که از آن حوالی میگذشت انگار برای هاگن ابراز احساسات نشان داده و او را تشویق میکرد.
دوباره نزد حسابدار به طبقه پایین رفت. فینلی هنوز بیدار بود، اما چراغ را خاموش کرده بود. با ورود هاگن چراغ را روشن کرد. هاگن پرسید: آقای فینلی، شما قبل از این که پیش ناخدا دوم بروید 10 دقیقه صبر کردید، چرا 10 دقیقه؟ وقتی صدای حرکت قایق موتوری را شنیدید بیشک متوجه شدید که سارق از کشتی رفته است؟
حسابدار گفت: آن لحظه نمیدانستم که او چطور وارد کشتی شده است. اما حتی اگر میدانستم هم خطر نمیکردم. من اصلا صدای قایق را نشنیدم، حالا یا به این خاطر است که اتاقم در این پایین قرار دارد و یا به دلیل این است که وحشت کرده بودم و تنها چیزی که میتوانستم بشنوم صدای طپش قلبم بود.
هاگن با بدگمانی به دو پنجره دایره شکلی که باز بود نگاه کرد، هر دو به یک سمت باز شده بود مثل پنجره اتاق کارش و نیز اتاق ناخدا دوم. هاگن گفت: آقای فینلی، اگر حدس من درست باشد خیلی برای شما بد میشود که دیروز بعدازظهر دفتر کارتان را ترک نکردید.
هاگن نزد اشتورگیس رفت و بدون مقدمه به او گفت: شما گفتید که قایق خلاف جهت جریان آب رفت. آیا شما واقعا قایق را دیدهاید یا دروغ میگویید؟ میخواهید مانع آشکار شدن حقیقت شوید؟
ملوان با تامل نگاهی به او کرد و گفت: راستش میخواستم طوری وانمود کنم که مشغول کار بودهام تا مبادا از من خرده بگیرند که چرا موقع سرقت مراقب نبودهام.
پس صدای قایق را نشنیدید؟
اشتورگیس با ناراحتی سرش را به نشانه تایید تکان داد و گفت: میدانم که عجیب به نظر میرسد اما حقیقت همین است که گفتم. من صدای رادیو را هم آنقدر زیاد نکرده بودم که صدای موتور قایق را نتوانم بشنوم. قسم میخورد که محل کارم را تا بعد از زمان حادثه ترک نکردم. ناخدا دوم به من دستور داده بود که بدون اجازه او جایگاهم را ترک نکنم. بعد از حادثه به من اجازه داد به بوفه بروم و چای و نان بیاورم.
هاگن لحظهای تامل کرد و بعد به طبقه پایین، نزد هارپر رفت. او خودکارش را روی میز گذاشت و امیدوارانه نگاهی به هاگن انداخت و پرسید: چیزی دستگیرتان شد؟
تا حدی. هنوز نمیدانم که چرا وقتی حسابدار صدای قایق را شنیده دفترش را ترک نکرده. شاید اصلا قایقی در کار نبوده است. وقتی برای بار دوم نزد حسابدار رفتم او این شک را در دلم ایجاد کرد. چون به من گفت اصلا صدای قایقی نشنیده است. بعد اشتورگیس را جوری ترساندم تا اعتراف کند که دروغ میگوید و اصلا صدای قایق را نشنیده است.
هاگن نفسی تازه کرد و ادامه داد: از آن به بعد نتیجهگیری ساده شد. اگر داستانی که حسابدار سر هم کرده درست باشد و قایقی در کار نباشد تنها مشخص کردن شخص کر و لال میماند که او هم میتواند همان شخصی باشد که دیروز بعدازظهر کپی رسید بانکی را در دفتر کار حسابدار مشاهده کرده، بعد به شهر رفته و شلوار و ژاکت خریده که برای سرقت موردنیازش بوده، همچنین بقیه وسایل مورد نیاز مثل دستکش، کلاه و چاقو.
او 10 دقیقه زمان نیاز داشته که با کیسه به کابین خود برگردد، لباسهای عادی خودش را بپوشد، طوری که وقتی بعد از خبر سرقت نزد حسابدار میرود عادی به نظر برسد.
او از بیم این که مبادا اشتورگیس به طرف دفتر کار حسابدار بیاید و او را ببیند، به او دستور میدهد که جایگاه نگهبانی را به هیچ عنوان ترک نکند.
حتی سرتاسر رودخانه نیز دچار همان سکوت مرگباری شده بود که در دفتر کار ناخدا دوم حاکم بود. هارپر سر جایش خشکش زده بود و مثل آدمهای گیج و منگ به کارتهای روی میز نگاه میکرد. صورتش کبود شده بود، انگار در یک لحظه روح از تنش بیرون رفته بود.
به سختی آب دهانش را قورت داد و گفت: این آخرین سفر این کشتی بود، وضع اقتصادی هر روز بدتر میشد. فکر کردم ارزش امتحان کردن را دارد.
نقشهاش خیلی ساده بود: کیسهای برداشتم، یک کیسه خالی و لباسها را از دریا روی عرشه انداختم. میخواستم در انتهای سفر پولها را به گاوصندوق بانکی در آن سوی آبها بسپارم... به نظرم خیلی ساده میرسید. اما خیلی احمق بودم که فکر میکردم از مهلکه جان سالم به در میبرم. چه شد که به من شک کردید؟
این واقعیت که شما کر و لال نیستید.
منظورتان را نمیفهمم.
هاگن گفت: برای این که پلیس کشتی را تفتیش نکند باید اینطور به نظر میرسید که پولها از کشتی خارج شده است. شما تنها فرد روی عرشه بودید که صدای قایق موتوری را شنیده بودید.
نوشته: پاتریک اوکیف
مترجم: سهراب برازش
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....