من از صدای پای لحظه‌ها می‌ترسم‌

سبا از شهر «ز» برامون نامه‌ای نوشته که جالبه. ترس اون یا در واقع تفکر اون با باقی دوستانی که نامه‌شون توی همین صفحه چاپ شده فرق می‌کنه. خودتون که نامه را بخوانید متوجه می‌شوید: «می‌دونید شاید خیلی‌ها باشن مثل من که این مشکل را دارن. شاید اونا بتونن به من کمک کنند. شاید با چاپ نامه من یکی پیدا بشه که از پشت حرف های مبهم من حرف دل منو بفهمه....
کد خبر: ۱۶۴۲۳۲

می‌دونید نمی‌دونم از کجا شروع کنم. هر وقت می‌خوام براتون بنویسم همه حرف‌هام یادم میره. الان واسه کافه کاغذی نامه نوشتم شاید فکر کرده باشید خیلی شادم اما نه درون من دریای غمه. نمی‌خوام از غم‌ها و مشکلاتم بگویم.

اما می‌خوام از یه چیزی که خیلی می‌ترسم بنویسم. نامه چند تا از دوستان رو خوندم که گفته بودن حسرت برگشت به گذشته رو می‌خورن. با خندیدن اونها اشک توی چشمام جمع شد. از این که به اون مرحله برسم. می‌دونید من 15 سالمه اما از حالا از رفتن به جلو می‌ترسم. من نمی‌خوام برم جلو. وقتی بچه بودم از این که بهم بگن بچه خیلی ناراحت می‌شدم اما الان از این که بهم بگن بزرگ‌شدی  می‌ترسم. من می‌ترسم.
ترس از آینده‌ای که وقتی بهش برسم اونی نباشه که من می‌خواستم. ترس از دست دادن کسانی که دوستشون دارم. به خودم می‌گم اگه یه روزی رفتم جلو دیگه اونا نباشن چیکار کنم؟ دوستام... همه و همه. نمی‌دونید چی می‌خواهم بگم. نمیتونم حرف دلم رو نمی‌تونم به زبان بیارم. نمی‌دونم، نمی‌دونم. من خسته هستم. از این که نمی‌تونم با همه راحت باشم. از این که نمی‌فهمن من چی می‌گم. از این که نمی‌تونم حتی با پدر و مادرم و خانوده‌ام راحت باشم. از این که نمی‌تونم بهشون بگم من می‌ترسم.

کاش دنیا می‌ایستاد. دلم می‌خواد داد بزنم و بگم: وایسا دنیا... وایسا دنیا... وایسا دنیا... دلم می‌خواد فریاد بزنم بگم نمی‌خوام. کمک کنید.
کمکم کنید. نمی‌دونم چه جوری بنویسم. نمی‌دوم از الان  به خودم می‌گم وقتی بزرگتر بشم همه پی کار خودشون میرن همه دارن به زندگی خودشون فکر می‌کنند. کسی به دیگری توجه نمی‌کنه. از این که... از این که...اگه به اون چیزایی که دلم می‌خواد نرسم... آرزوهام... می‌دونید من حرفامو به خدا می‌گم. این خیلی خوبه اما... من نمی‌تونم با خانواده ام صحبت کنم. با یه عکس حرف می‌زنم. اون منو تایید می‌کنه. اون بهم لبخند می‌زنه، اون اخم می‌کنه... خسته شدم.. خسته شدم از حرف زدن با یه عکس. خسته شدم... از این که دیگه اون رو هم نداشته باشم می‌ترسم. زندگی من شده ترس. ترس از لحظه‌هایی که از دستشون بدم. کمکم کنید. شاید شما نفهمیده باشید من چی می‌گم... چی می‌خوام...
می‌دونم چون راحت حرف دلم رو نزدم، آخه نمی‌تونم، نمی‌تونم بنویسم. شاید بهتر باشه این ترس را هم بریزم روی غصه‌هام. شاید بهتر باشه این بغض برای همیشه در من بمونه. نمی‌دونم کی می‌شکنه. دلم می‌خواد گریه کنم... دلم می‌خواد گریه کنم... دلم می‌خواد....

پریسا حمیدی‌نسب از تبریز یه نامه پرانرژی برامون فرستاده. نامه‌ای که خوندنش توی این روزهای خوب آخر سال کلی به آدم توان و انرژی می‌ده. لااقل ما که خیلی انرژِی گرفتیم شما هم بخوانید، پشیمان نمی‌شوید:

«... من نمی‌خوام، یعنی دلم نمیاد برای شترگاوپلنگ از مشکلاتم بگم. چون مشکلات همیشه هست. ترجیح می‌دم «میم»‌اش رو بردارم و شکلاتش رو به اتفاق بخوریم!!! توی این مدت اونقدر مشکلات بزرگ و کوچک اطرافم می‌بینم و می‌خونم که به قول شما خجالت می‌کشم به احساسات شاید بچگانه خودم بگم مشکل.

البته من همیشه تا جایی که بتونم سعی می‌کنم شاد باشم و دل دیگرون را شاد کنم البته تعریف از خود نباشه همه دوستام همچین نظری رو هم دارن که من خیلی شادم، پرانرژی‌ام و ادعا می‌کنند که همیشه از من انرژی می‌گیرن اونم انرژی مثبت... می‌خوام بگم خدا رو توی ذره ذره وجودم احساس می‌کنم.

خدا تو قلب منه. همیشه با منه. هر لحظه... یعنی از اولشم بوده ولی این من بودم که فکر می‌کردم تنهام. ولی دیگه هیچ وقت احساسا تنهایی نمی‌کنم.

دیگه دلتنگ نمی‌شم. البته نه که اصلا نشم ها، چرا می‌شم دلتنگم می‌شم ولی فقط یه لحظه است. چون یادم می‌افته که من کسی رو دارم که دستام رو توی دستای مهربونش گذاشتم و عاجزانه خواهش کردم التماس کردم که دستام رو رها نکنه. ازش خواستم که اصلا یه لحظه رهام نکنه که به حال خودم باشم. الان خیلی احساس آرامش می‌کنم. آرامشی که تا به حال تجربه‌اش نکرده بودم. احساس آرامش نه به این معنی که اصلا توی زندگی‌ام (زندگی شخصی‌ام) مشکلی ندارم.

نه! مشکلم سر جای خودش ولی دیگه آسون‌تر می‌تونم کوه مشکلاتم رو با خودم حمل کنم. چون به یه نفر دیگه تکیه دارم. یه نفری که مثل هیچ کس نیست. وسط راه ولم نمی‌کنه. تنهام نمی‌ذاره. حداقل اینو مطمئنم که تا من باشم این قدرت و نعمت رو به من میده که وجودش رو با تمام وجودم حس کنم. البته خدا همیشه هست این منم که گاهی فراموشش می‌کنم چه موجود نازنینی رو دارم و اون همیشه با منه و به یاد من ولی من یه ذره... (یه ذره که نه خیلی خیلی) کم‌لطفم. امیدوارم که این کم‌لطفی‌های منو ببخشه. مثل همیشه. خیلی دلم می‌خواد دوستای خوبم حرف‌های منو بخونند. می‌دونم که تکراری است ولی دوست دارم اونایی که خیلی ناامیدن یه قدم، فقط یه قدم بهش نزدیک‌تر بشن.

فقط یه بار امتحان کنند. دردهاشون رو به خدا بگن و اشک بریزن و باهاش درد دل کنن و قتی اشک هست و خدای به این بزرگی و مهربونی دیگه چه نیازی هست به این که اینقدر ناامید باشیم. همین که تو لحظه لحظه‌ای زندگی‌مون درکش کنیم این کافیه به نظر من.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها