حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
جین همیشه در کنار خانواده بود و تصمیم نداشت به این راحتی آنها را ترک کند. وقتی من در کالج بودم، شنیدم که پدر و مادرم از هم جدا شدهاند. این خبر مرا بشدت ناراحت کرد. البته قبلا هم میان پدر و مادر مشاجراتی درمیگرفت، اما ظاهرا این بار بقدری شدید بوده که کار به جدایی رسیده بود.
چندین بار تلفنی با اعضای خانواده صحبت کردم، اما همگی آشفته بودند و مکالمات ما به جایی نمیرسید. جین میخواست به من کمک کند تا واقعیت را بپذیرم، اما من نمیتوانستم بپذیرم که در مدت یکی دو سال وضع تا این حد بد شده است. پس تصمیم گرفتم دیگر به خانه برنگردم.
تحصیلاتم را در زمینه تئاتر کودک ادامه دادم، زیرا همیشه به کودکان علاقه داشتم و در ضمن میخواستم تمام سعی خودم را برای شادی آنها انجام دهم تا کمی راضی شوم.
در جریان برگزاری تئاترهای مختلف با جوانی آشنا شدم و به دلیل اینکه میخواستم هرچه زودتر از تنهایی بیرون آیم و افکار منفی را از خود دور کنم، تصمیم به ازدواج گرفتم و با هم ازدواج کردیم.
بعد از چندی، شنیدم که پدر مبتلا به آلزایمر شده و در آسایشگاه زندگی میکند و مادرم هم به شهر خود یعنی برینگتون بازگشته است.
تا وقتی بچه بودم خاطراتم بسیار خوش بود. همیشه خانه شلوغ بود و عموما مهمان داشتیم. مادر با صبوری غذاهای خوبی میپخت و با بچههای دوستان و آشنایان اوقات خوبی داشتیم. اما از وقتی پدر بیکار شد، به دلیل بیپولی و بداخلاقی، مشاجرات آنها بالا گرفت و دوستان و آشنایان نیز کمتر به دیدن ما میآمدند. البته جین اوضاع را معمولی میپنداشت، اما من حساستر از او بودم و برایم سخت بود.
خیلی دلم میخواست که دوباره خاطرات خوبی داشته باشیم. اما امکان نداشت زیرا جین پس از پایان درس خود برای گذراندن یک دوره تخصصی به ایتالیا رفته بود و در زمینه نقشهکشی ساختمان کار میکرد و شنیده بودم کمتر به اینجا میآید. در ضمن ازدواج نکرده بود و خود را در کار غرق کرده بود.
به نظر من این هم نوعی فرار از مشکلاتی بود که او همیشه سعی میکرد توجیهی برایشان داشته باشد.
نهایتا یک روز دیدم دیگر نمیتوانم نیمه گمشده خود و گذشتهام را رها کنم و به همسرم گفتم با وجود اینکه میدانم دیگر نه پدر و مادری و نه خواهری انتظار مرا در آن خانه قدیمی میکشند، اما میخواهم سری به آنجا بزنم و کمی اطراف خانه بگردم.
او هم از آنجا که همسری همفکر و همراه بود، به من گفت که ترتیب رفتنم را میدهد و نگران چیزی نباشم.
اما وقتی زمان رفتن نزدیک شد، احساس گناه میکردم و میترسیدم که شاید قبلا که حضور من لازم بوده باید میرفتم و حالا ممکن است با دیدن جای خالی اعضای خانواده بیشتر دچار احساس گناه و سرزنش شوم.
پس با یکی از آشنایان که روانشناس بود، در این مورد مشورتی کردم و او خیال مرا راحت کرد و گفت که خانه دوران کودکی میتواند تاثیر ویژه و عمیقی بر روحیه و احساسات افراد داشته باشد.
دیدن خانهای که روزی تمام اعضای خانواده در آن بودند، یادآور صدای خنده و شادی و جشنها و تولدهایی است که در آن برگزار شده. فرد با ورود به خانه دوباره احساس میکند تمام صداهای خوب و صحنههای جالب را میبیند.
در واقع انگار بخشی از وجود و ریشه ماست که ما و مکانها را به یکدیگر متصل کرده و پیوند میدهد. پس اگر کسی بخواهد خاطرات گذشته را از ما بگیرد، انگار میخواهد قلب ما را از درون سینه بیرون بیاورد. این حق طبیعی توست و باید به آنجا بروی تا احساس آرامش بیشتری داشته باشی.
من رفتم، اما جالب این بود که وقتی به نزدیک در خانه رسیدم، با صحنهای عجیب روبهرو شده و آن هم اینکه جین را دیدم که داشت در قدیمی خانه متروک ما را رنگ میزد.
وقتی با تردید او را صدا زدم و به سمت من برگشت، انگار تمام غصهها شروع به خروج از وجودم کرد و با اشک از چشمان بیرون میریخت. زیرا مدتی بود که ما از یکدیگر خبری نداشتیم و با توجه به جابهجایی من، دیگر او هم نمیتوانست مرا پیدا کند. اما در یک لحظه همه چیز فرو ریخت و باز ساخته شد.
ما تصمیم گرفتیم شب را در خانه بمانیم. پس با هم شروع به تمیز کردن خانه کردیم و به یاد والدین شروع به چیدن میز و آشپزی کردیم و کیک خوبی هم پختیم تا فردا قدری از آن را برای پدر که در آسایشگاه بود، ببریم.
تمام شب به یاد اتفاقات و ایام قدیم با هم حرف زدیم و احساس میکردم بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده و سبک شدم.
جین از من و همسرم دعوت کرد که به ایتالیا سفر کنیم و یک هفته مهمان او باشیم. ما هم با کمال میل قبول کردیم. احساس میکردم با
هیچ کس دیگری این قدر خاطرات مشترک و ملموس ندارم. حالا میفهمم هیچ چیز و هیچ کس جای خانواده را نمیگیرد.
مترجم : سحر کمالینفر
منبع: dailymail .com
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....