آن روز که برای پیگیری پرونده به شعبه جنایی آگاهی رفتم، افسر پرونده در حال بازجویی از مادر فریده بود. آنچه که در پی میخوانید برگی از این بازجویی و خلاصهای از آنچه که اتفاق افتاده، میباشد.
افسر پرونده خیره به پیرزن نگاه میکرد. سعی میکرد تا لبهای خاموش پیرزن را که در اثر شدت اشک میلرزید به سخن آورد، اما زن همچنان آرام و بیصدا اشک میریخت و چهره رنگ پریدهاش را در گوشه چادرش پنهان میکرد.
مدتی به سکوت گذشت. مسوول پرونده از پشت میز بلند شد و به طرف پیرزن رفت و آرام به او گفت: مادر. بهتره به خودت مسلط باشی.
اظهارات شما میتونه کمک بزرگی به ما بکنه. ما برای دستگیری قاتل یا قاتلان دخترتان نیاز به همکاری شما داریم. حالا بهتره هر چه راجع به فرزند مرحومهتان میدانید، بگویید.
پیرزن سرش را بلند کرد. صورتش خیس بود و در چشمانش غم و اندوه موج میزد. در همان حال به چشمان منتظر افسر نگریست و آنگاه در حالی که زبانش به لکنت افتاده بود، گفت:
فریده دختر بیآزاری بود. بیشتر، سرش تو کار خودش بود. بعد از طلاق از شوهرش با من زندگی میکرد. نزدیکترین دوستش پروانه است که در همسایگی ما زندگی میکند، نمیدانم... .
گریهاش گرفت و نتوانست ادامه دهد، افسر دستی به پیشانی خود برد و در فکر فرو رفت. آن گاه آرام پرسید:
بیشتر چه کسانی با دخترتان رفت و آمد داشتند؟
پیرزن با آه سوزناکی جواب داد: ما زیاد رفت و آمد نداریم. گاهی برادرم یا خواهرم به ما سر میزنند. فریده هم ترجیح میداد کمتر با آدمهای غریبه رفت و آمد کند و دوستانش را هم زیاد به خانه نمیآورد. اما رازدارش پروانه بود. هر وقت دلش میگرفت سفره دلش را برای او باز میکرد. اگر اطلاعات بیشتری میخواهید باید از دوستش پروانه بپرسید. آنها مثل دو خواهر بودند. حرفشون را به هم میزدند. پروانه مدتی از شوهرش طلاق گرفت ولی بعد از چند ماه دوباره برگشت سر خانه و زندگیاش. راستش را بخواهید من از شوهرش اصلا خوشم نمیآید. او یک مرد حقهباز است که پول ما را بالا کشید و فریده هم از او شکایت کرد. حتی به زندانش انداخت.
افسر پرونده که به دقت به حرفهای پیرزن گوش میداد، وقتی موضوع به اینجا کشیده شد به سرعت صحبتهای او را قطع کرد و گفت:
ببخشید مادر، اگر ممکنه این قضیه را از اول و خیلی آرام تعریف کنید.
پیرزن خود را روی صندلی جابهجا کرد، نفس عمیقی کشید و این بار با خونسردی بیشتری گفت: جناب سروان! تا آنجا که من اطلاع دارم، فریده مقداری پول داد به هرمز، شوهر پروانه که با آن کار کند و چیزی به فریده بدهد. ولی او پولش را بالا کشید و... کار به شکایت کشید و درست زمانی که هرمز میخواست از کشور خارج شود، گیر افتاد و زندانی شد، اما رابطه فریده و پروانه همچنان ادامه داشت، آنها واقعا مثل دو خواهر بودند. وقتی هرمز از زندان آزاد شد، بنای ناسازگاری با پروانه را گذاشت و خلاصه کار آنها به طلاق و طلاقکشی رسید، عاقبت پروانه جدا شد و آن وقت با دو بچه مردی به نام جمشید شد که میگویند خیلی پول داره. هرمز هم رفت خارج. بعد از چند ماه پروانه به خاطر بچههایش از جمشید هم طلاق گرفت. شوهر سابقش هرمز برایش دعوتنامه فرستاد و پروانه هم به خارج رفت. گویا همانجا دوباره رجوع کردند. مدتی خارج از کشور بودند تا این که ماه پیش برگشتند ایران.
افسر پرونده که با اشتیاق به حرفهای پیرزن گوش میداد، گاه گاه نکاتی را یادداشت میکرد. لحظهای ساکت شد و پرسید:
دخترتان کی از منزل خارج شد؟
ساعت 30/17 بود. گفت میرم بیمارستان پیش یکی از دوستانم.
پیش چه کسی رفت؟
نمیدانم، چیزی نگفت. ولی فکر میکنم میخواست سری به یکی از دوستانش بزند. گمان میکنم اسم دوستش ناهید بود.
پس از پایان صحبتهای پیرزن، افسر پرونده بلافاصله راهی بیمارستان شد و پس از چند دقیقه تحقیق و بررسی، دوست فریده را در بیمارستان یافت. ناهید، دوست فریده به وی گفت:
ساعت 6 بود که فریده پیش من آمد. یک ساعتی با هم بودیم. فکر میکنم ساعت 7 بعدازظهر بود که با بیمارستان خودشان تماس گرفت و تقاضای مرخصی کرد. گویا با کسی قرار داشت. البته در این رابطه چیزی به من نگفت و من هم زیاد کنجکاو نشدم. ساعت 30/7 هم از پیش من رفت.
افسر پرونده بعد از شنیدن صحبتهای ناهید از بیمارستان خارج شد و راه اداره را در پیش گرفت. در بین راه افکار گوناگونی از ذهنش گذشت.
مدتی با خود کلنجار رفت و عاقبت به این نتیجه رسیدکه با توجه به زمان پیدا شدن جسد فریده که در ساعت 20/20 بوده و با استناد به صحبتهای دوستش که ساعت 30/19 از پیش او رفته، با محاسبه مسیر بیمارستان تا اتوبان، قتل بین ساعت 20 تا 20/20 رخ داده است.
هنوز به اداره نرسیده بود که به فکرش رسید سراغ پروانه و هرمز برود. شاید از طریق آنها سرنخی به دست آورد.
افسر پرونده وقتی سراغ هرمز و پروانه رفت، آنها در خانه نبودند. روز بعد هر دو را به اداره آگاهی احضار و از آنها بازجویی مفصلی انجام داد.
ماحصل این بازجویی مظنونیت شدید افسر پرونده نسبت به هرمز بود و همین امر هم باعث شد که وی تحتنظر قرار گیرد. ضمن این که در بازرسی از منزل او یک قبضه سلاح کمری کشف شد. با کشف این اسلحه، بلافاصله هرمز و پروانه دستگیر و مجددا تحت بازجویی قرار گرفتند.
برگی از این بازجویی را مرور میکنیم: هرمز روی صندلی جا بهجا شد و این پا آن پا میکرد. وحشتی سراپایش را گرفته بود. در حالی که بشدت سیگار میکشید، گفت:
جناب سروان بازم میگم. این اسلحه را من حدود 3 سال قبل از شخصی به نام خسرو ، خریدم. خودم هم نمیدونم چرا این کار را کردم. راستش خسرو به هم گفت یه روزی لازمت میشه. من هم فریب خوردم و آن را خریدم... باور کنید من در این ماجرا هیچ نقشی ندارم. من آن شب مهمان بودم، میتوانم برایتان شاهد بیاورم...
افسر پرونده در حالی که زیرچشمی تمام حرکات هرمز را زیرنظر داشت، سوال کرد:
خسرو کیه که الان گفتی تشویقت کرده اسلحه بخری؟
هرمز آب دهانش را قورت داد و با عجله گفت:
برادر پروانه است. بهم گفت من هم اسلحه دارم. یه روزی به درد آدم میخوره.
افسر لحظهای مکث کرد و پرسید:
اختلاف شما با فریده بر سر چی بود؟
هرمز موضوع اختلاف مالی را پیش کشید و گفت: این موضوع مال 3 سال پیش است.
افسر پرونده سپس به بازجویی از پروانه پرداخت و در خلال این بازجویی بود که پی برد ارتباطی بین خسرو، برادر پروانه و مقتوله وجود داشته است. آیا بین این رابطه و قتل فریده ارتباطی وجود دارد؟ تحقیقات کارآگاهان متوجه این موضوع شد و لذا خسرو تحت تعقیب قرار گرفت.
کارآگاهان در تحقیقات و بررسیهای انجام شده در خصوص خسرو پیبردند که وی آدم شرور و سابقهداری است. لذا وی را در یک اقدام ضربتی دستگیر و تحت بازجویی قرار دادند.
خسرو در بازجویی شدیدا منکر هرگونه دخالت در قتل فریده شد و صراحتا اعلام کرد که با او نه رابطهای داشته و نه در جریان مرگ او بوده است. اما وقتی کارآگاهان از منزل او یک سلاح کلت کمری پیدا کردند که دو گلوله از آن شلیک شده بود، وی را زیر رگبار سوالات قرار دادند.
در نهایت وی لب به اعتراف گشود و پرده از راز قتل زن جوان در اتوبان کنار زد. آخرین برگ پرونده را که با اعترافات خسرو ورق خورد، مرور میکنیم:
چند ماه پیش با جمشید که بعدا شوهر خواهرم شد آشنا شدم. دوستی ما تا زمانی که خواهرم از او طلاق نگرفته بود، خیلی عمیق بود. ولی بعد از آن فروکش کرد. یه مدت جمشیدرو ندیدم تا این که او سراغم آمد و دوباره دوستی ما شروع شد. البته من خودم نمیخواستم کسی از فامیل از این دوستی بویی ببره. صورت خوشی نداشت. در مدتی که با جمشید رفت و آمد داشتم، اول نحوه آشناییاش را با خواهرم برای من تشریح کرد و گفت که توسط فریده با او آشنا شده و مسائل دیگری را مطرح کرد که برای من خیلی سنگین بود و از همان زمان کینه عجیبی نسبت به فریده پیدا کردم تا این که چند روز قبل با جمشید نقشه قتل فریده را کشیدیم.
جمشید ساعت 8 شب روز حادثه با فریده مقابل هتل... قرار گذاشت. فریده با اتومبیل خودش جلو هتل آمد. مدتی با جمشید صحبت کرد. طبق قرار جمشید سوار ماشین او شد و من از عقب با ماشین جمشید آنان را تعقیب میکردم تا این که در اتوبان اتومبیل آنها متوقف شد.
جمشید از ماشین او پیاده شد و من با دو گلوله فریده را به قتل رساندم. با اعترافات خسرو، بلافاصله جمشید نیز دستگیر شد. جمشید نیز در همان مراحل اولیه بازجویی به ماجرای قتل فریده در اتوبان اعتراف و راز این جنایت فجیع را تشریح کردو به این ترتیب پرونده قتل زن جوان در اتوبان بسته شد.