مهم این است که 2نفر آدم بودند که از دروازه زمان رد میشدند و مدام از این قرن به آن قرن میرفتند. باور کنید اصلا یادم نمیآید آخرش چه اتفاقی افتاد و آنها اصلا به جای اولشان برگشتند یا نه، اما خوب یادم هست که تا هفتهها بعد از دیدن آن فیلم، وقتی میخواستم از دری رد شوم کلی تخیلاتم گل میکرد یا بر میخوردم به یکی از خانهای مغول یا دستم گیر میکرد لای جعبه جواهراتی که به رسم پیشکش میبردند خدمت جناب داریوش هخامنشی.
خلاصه چند هفتهای همین طوری جمع خانواده ما را تحمل میکرند و ما هم هی یا از کنار لطفعلی خان زند سردر میآوردیم یا کارمان میکشید به باغ فین کاشان و با دو تا چشم خودمان میدیدیم کهای دل غافل چه نشستهای که امیر (آن هم از نوع کبیرش را) کشتند. یواش یواش هر چه فاصله زمانی ما با دیدن آن فیلم زیاد شد، دایره تخیلات مان هم محدود شد و یکهو خودمان را پیدا کردیم که نشستهایم سر جلسه امتحان فیزیک و هیچ دری هم نبود که ما را از شر آن همه قانون و شیب و زاویه و... خلاص کند.
حالا انصافا شما نباید از من بپرسید آدم حسابی اینها چه ربطی دارد به انقلاب؟ تا من هم بگویم که رفیق رفقا اگر پایه اید، بیایید یک سر برویم توی آن دوره و سرکی بکشیم توی زندگی جوانهای آن سالها ببینیم انصافا اینها کی بودند که این طور امام به پشتوانه آنها توی دهن دولتی زد که یک چیزی توی مایههای هوار هزار میلیارد فقط خرج ارتش کرده بود. آن هم فقط از سال 1350 تا 1355، اگر پایه اید، بسمالله، از کجا شروع کنیم؟ تیپ و قیافه یا... فعلا بیایید از این دروازه زمان بگذریم، بقیهاش درست میشود.
عصر شلوارهای پاچه گشاد
حافظه تصویری از جوانها آن زمانها یا مربوط به عکسهایی است که در دهه فجر توی مطبوعات چاپ میشود یا فیلمهایی که تلویزیون پخش میکند. البته آلبومهای خانوادگی هم هستند که توی آنها هم میشود کلی سوژه پیدا کرد برای شناختن رفتار این نسل.
خود من وقتی پای حرف از جوانهای سالهای 56 و 7 و 8 به میان میآید بلافاصله یاد اورکتهای سبز میافتم و شلوارهای لی پاچه گشاد. اما یکی از همین جوانها که حالا پیر شده و آن روزها جز اولین کسانی بوده که وارد زندان اوین شده میگوید که بنویس «کتانی به پا». چرایش را که میپرسم تازه میفهمم چقدر آی کیوی من پایین است. خوب معلوم است کسی که مدام در حال دویدن باشد باید حتما کتانی سبک بپوشد.
نتیجهگیری: هیچ دقت کردهاید توی این فیلمها و عکسها چه تحرکی دارند جوانهای آن موقع؟
اما بعد؛ تیپ موهایشان اصلا شبیه حالای ما نیست. آن زمانها نه از مدل تیفوسی خبری بوده (البته تیفوسی هم که الان از مد افتاده) نه کسی وقت داشته بنشیند جلو آینه و تارهای مویش را به زور ژل سیخ سیخ کند، ندیدهاید موهای همه مجعد و درهم و برهم است. باور نمیکنید؟ یکی از جوانهای آن سالها را مثل من پیدا کنید و ازش بپرسید، ببیند چی جواب میگیرید. راستش من از پدرخانمم پرسیدم و او گفت: «شب و روز نداشتیم چه برسد به این که بخواهیم به موهایمان برسیم و شلوار اتو کنیم و... .»
نتیجهگیری دوم: وضع ظاهری اصلا مهم نبوده، چرا که کارشان مهمتر از خیلی چیزهای دیگر بوده (البته قسمت بعدی همه این نتیجهگیری را باطل میکند.)
آن روزها خیلی راحت میشده از روی علایم بفهمی که کی به چه مرامی علاقه داشته. بچههای مذهبی معمولا ریش یا ته ریش داشتهاند، بچههای گروههای سه نقطه، سبیلها کلفت و البته گاهی همراه یک عینک کائوچویی. به خاطر همین نشانهشناسی تیپها بوده که مسعود کیمیایی توی فیلم «گوزنها» آن عینک را میگذارد روی چشم فرامرز قریبیان که معلوم شود طرف انقلابی است.
نتیجهگیری سوم: نخود، نخود هر که رود خانه خود (چه ربطی داشت، نمیدانم)
کتاب فقط پشت سفید
حالا اگر از کتابفروشیهای جلو دانشگاه بپرسید کتاب جلد سفید داری؟ یارو اگر جوان باشد هاج و واج نگاهت میکند اما اگر پیر باشد (یعنی جوان قدیمی باشد) چشم غرهای میرود که بیا و ببین. آن وقتها این کتابها همین طور دست به دست میشدهاند و چون کسی جرات نمیکرده نام چاپخانه و نام نویسنده را روی آنها حک کند به کتابهای جلد سفید معروف شدهاند. آن زمانها هم که بازار گروه بازی داغ بوده هر گروهی برای خودش کلی از این کتابها چاپ میکرده است.
بچه مذهبیها که اکثریت را تشکیل میدادند بیشتر کتابهای دکتر شریعتی، شهید مطهری، جزوههای سخنرانیهای امام (ره)، مجموعه اعلامیهها و البته رساله توضیح المسائل اما را دست به دست میچرخاندهاند.
نیتجهگیری: جوانهای آن زمان کلی اهل مطالعه بودهاند، برخلاف ما که هی وبگردی میکنیم.
برادر غرق خونه
آن موقع نه بنیامینی بوده که بشود پدیده موسیقی سال 85 و نه محسن نامجویی که یکهو تبدیل شود به پدیده موسیقی سال، صداهای رمانتیک و... اصلا با حال و هوای آن سالها سازگاری نداشته که مخاطب پیدا کند. باور بفرمایید از بس که جوانها معترض بودهاند ترانههای عاشقانهای که گوش میکردهاند، معترضانه بوده، باور نمیفرمایید یکبار دیگر آلبوم وحدت فرهاد را گوش کنید همه چیز دستتان میآید. این سرودهایی که حالا برای ما نوستالژی دارد قبل از بهمن 57 یا راحت دست به دست نمیشده یا اصلا ساخته نشده بوده است. میماند ترانههای فرهاد و فروغی و شعرهای ه . الف. سایه که کانون چاووش رویش کار میکرده و هنوز هم گوش کردنش یک دنیا خاطره را زنده میکند. حمید سبزواری هم از همان سالها شعرهایی برای ترانههایی که جوانها گوش میکردهاند سروده است. اما «مرده میبرن کوچه به کوچه» یا «تو فکر یک سقفم» یا «دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره» یک عصیان خاصی داشته که جان میداده برای زمزمه کردن. البته یک زمانهایی از طرف یک گروههایی هم کلی داستان برای یک ترانه عاشقانه ساخته بودند و مدام آن را به زور به خورد مردم میدادند تا همه باور کنند که ترانه «مرا ببوس» مربوط بوده به خداحافظی یک آدم انقلابی با دخترش، اما بعد معلوم میشود که اصلا این حرفها نبوده و خیلیها بیخودی سر کار رفتهاند.
موسیقی آن سالها چه پاپ و چه سنتی لبریز از اعتراض بوده، مهمترینهایشان هم توی خوانندههای پاپ فرهاد و فریدون فروغی بودهاند و توی خوانندههای سنتی شجریان و همین شوالیه موسیقی ایران شهرام ناظری که با کانون چاووش همکاری میکردهاند و ترانههایی مثل «برادر غرق خونه، برادر کاکلش آتش فشونه» را میخواندهاند.
کوکتل مولوتوف + سنگر * سخنرانی
دورهای بوده خدا و کیلی، ما که نبودهایم و فقط طی این روزها هاج و واج زل میزنیم به چهره آدمهایی که از آن ایام خاطره تعریف میکنند. وقتی خاطراتشان گل میکند تازه بوی بنزین را حس میکنیم که چطوری توی هوا پخش شده تا کوکتل مولوتوفها درست شوند و دست به دست از پشت بامها برسند به جایی که باید پرتاب شوند. خدا را شکر این عکسها باقی ماندهاند، خدا کند همچنان باقی بمانند تا ما ببینیم که چطوری آن جوانها هر چی دلشان میخواسته روی دیوارها مینوشتهاند، دیوار نوشتهها خودش فصلی از انقلاب است. تازه فقط آنها نبوده که، شعارهایی که لحظه به لحظه خلق میشده، سرودهایی که پشت سر هم تولید می شده و اسلحههایی که از انبارها بیرون میآمده تا اول گارد شاهی را شکست بدهند و بعد کمیتههای محلی را راه بیندازند. خدا وکیلی دنیایی داشتهاند، جای ما حسابی خالی بوده، فقط حسابش را بکنید که همه این کارها زیر باران گلوله انجام میگرفته است.
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)