درخت بعد از تعریف کردن یه قصه قشنگ و درسته نه دست و پا شکسته میخواست که به اندازه چرتی، چشمهاشو رو هم بذاره که صدای شیر کوچولو و مترسک، که با هم مشغول بگو مگو بودن، نذاشت تا درخت جونی تازه کنه.
شیر کوچولو و مترسک یه سبد همراهشون بود که توش پر بود از ساندویچهای خوشمزهای که شیر کوچولو درست کرده بود. اما وقتی پای درخت رسیدن خبری از ساندویچها نبود، مثل اینکه، دونه به دونه ساندویچها از سبد افتاده بودن بیرون. مترسک رو کرد به شیر کوچولو و گفت: تو که میترسی بری دنبال ساندویچها، پس همینجا زیر درخت بشین تا من برم و برگردم. شیر کوچولو هم قبول کرد، اما وقتی تنها شد، یه صدایی شنید، اولش فکر کرد خیالاتی شده یا اینکه دوباره ترس َوِرش داشته اما با گوشهای خودش شنید که درخت حرف میزنه و میگه: خدا کنه که ساندویچها پیدا شه، چون من هم مثل شما خیلی گرسنمه. شیر کوچولو خواست پا به فرار بذاره که مترسک با یه عالمه ساندویچ برگشت.
مترسک که حرفهای شیر کوچولو رو باور نکرده بود و فکر میکرد اون باز هم ترسیده، خودش با گوشهای پوشالیاش شنید که درخت میگه: سایه من سفره شما به شرطی که ساندویچها رو با من و دوستهام قسمت کنید. مترسک جا خورد و خندید و قبول کرد. گلهای چهار پر و درخت و شیر کوچولو و مترسک، ساندویچها رو خوردن و بعد درخت و گلهای چهار پر تاجی از گلهای رنگارنگ درست کردن و رو سر شیر کوچولو گذاشتن و لقب سلطان جنگل رو بهش دادن البته به خاطر ساندویچهای خوشمزهای که درست کرده بود. بعد از این ماجرا بود که شیر کوچولو با تاجی از گل هرگز احساس تنهایی نکرد و از درختهایی که حرف میزدن و آواز میخوندن، هرگز نترسید.
نرجس ندیمی دانش