مادر فریادکشان به دنبالش دوید: علی علی وایسا ببینم. پسر از صدای فریادهای مادر هیچ نمیفهمید و بیهدف میدوید. از فرط هراس بغضش ترکید و شروع به گریه کرد. قدمهای بلند مادر راه فرار کودک را بست. مادر دست پسر را گرفت و کشان کشان به خانه برد. پسر به داخل اتاق که رسید دیگر رمقی برای گریه نداشت. قلبش، مانند قلب گنجشکی که در دست صیاد افتاده باشد! به در و دیوار سینه میکوبید.
چند دقیقه بعد...
کودک زیر مشت و لگد مادر، دردمند و بینفس در گوشهای افتاده بود و ناله میکرد و مادر در گوشهای دیگر چون آواری از گوشت بر زمین فرو ریخته بود. دیگر فریادی از دهانش شنیده نمیشد. گویی هیولایی از جسمش خارج شده بود. از خودش بیزار بود. بغضش را فشرد و چند ساعت گذشته مثل فیلم از جلوی چشمانش گذشت:
مرد خانه در گوشهای از اتاق بیرمق غمبرک زده بود و دستهای خالیاش سرسنگینش را روی تنش نگاه داشته بود. زن از در وارد شد: سلام. مرد همچنان که سرش را با دو دست گرفته بود با صدایی خسته جواب داد: سلام، کجا بودی؟ زن در حالی که چادرش را روی چوب رخت کنار اتاق جا میداد گفت: رفتم خونه اکرم خانوم جواب تلفن رو بدم، ناهیدخانوم بود، زن احمدآقا. زن با غم سنگینی آرام جلو آمد و کنار شوهرش نشست: تا حالا چند بار زنگ زده گفته بود میخواهیم بیایم خونتون، هر دفعه یه بهونهای آوردم این دفعه دیگه نتونستم بهونهای جور کنم.
مرد سرش را از میان دستانش کند و با غضب به چشمهای زن زل زد. صدای زن آرام شد: برای شام مهمون داریم چیزی تو خونه نیست.
مرد مثل باروتی که منتظر جرقه باشد یک دفعه منفجر شد و ترکید و با عصبانیت فریاد کشید: مگه نمیدونی که از کار بیکار شدم؟ مگه نمیدونی برای خرج خورد و خوراک خودمون واموندیم؟ مگه نمیدونی برای همین نیم لقمه نان زهرماری به هر مرد و نامردی رو زدم؟ چرا مهمون دعوت کردی؟ میخوای چی جلوشون بذاری؟ تو میخوای منو بیآبرو کنی؟...ای خدا چرا کسی درد منو نمیفهمه؟
زن از فرط ناراحتی دستهایش میلرزید و اشک توی چشمانش پر و خالی میشد: چی کار کنم مرد؟ وقتی زنگ زده میگه دلمون براتون تنگ شده میخواهیم به دیدنتان بیایم چی بگم؟ چقدر عذر و بهونه بیارم و بگم نه! به خانه ما نیایید! دیگه چی کار باید میکردم که نکردم. تو بگو چی بهشون میگفتم که نفهمه دارم بهونه میآرم. حتما میخوای بشون بگم، خونه ما نیایید آخه ما تو نان شب خودمون هم وا ماندیم؟
مرد که دیگر شانههایش زیر بار خجالت زن و فرزند تاب نداشت به سمت در خروجی رفت تا بیش از این زیر نگاه سنگین همسرش خرد نشود، او هم امانش بریده بود و دیگر تاب تحمل این همه حقارت را نداشت: زنگ بزن به ناهید خانوم بگو اگه دلشون برا من تنگ شده واسه دیدنم بیان قبرستون.
مرد کم آورده بود و زن که سختی روزگار امانش را بریده بود بهانهای پیدا کرده بود تا دق دلش را خالی کند. از جایش بلند شد و در چارچوب در آشپزخانه ایستاد و ادامه داد: گناه ما چیه که باید تو آتش نداری تو بسوزیم؟
مرد که از شدت درماندگی شانههایش میلرزید، نگاه بیپناهی به زن انداخت و آرام زمزمه کرد: دعاکن که خبر مرگمو برات بیارن تا هم شما از دست من راحت بشین و هم من از این زندگی نکبتی خلاص بشم. از در خارج شد. صدای به هم خوردن در، مثل پتکی بر سر زن فرود آمد.بعد از رفتن مرد، پسرک معصوم از اتاقی که پناه گرفته بود، بیرون آمد و دست محبت بر سرش کشید تا مادر را آرام کند و مادر که سرش دنیایی از غصه و حسرت بود به دور از تمام احساسات مادری دست کودکش را پس زد. کودک وامانده از محبت خانه از اتاق بیرون رفت و زن ویران و بیستون به خانه همسایه رفت تا تلفنی قرار شب را منتفی کند.
خدا میداند که در دلش چه میگذشت! خدا میداند که چه خجالتی میکشید! خدایا چه بگویم؟ اگر راست بگویم... آبرویم را چه کنم؟ و اگر دروغ بگویم... تا کی؟
صحبتش که تمام شد، دستهایش تاب وزن گوشی تلفن را هم نداشت. جسم بیرمقش را برداشت و به خانه رفت. نمیدانست چند ساعت بیخود از خود نشسته و در اندوه دل خود اشک ریخته بود. وقتی به خود آمد، فرزندش را نیافت. او در خانه نبود، در حیاط نبود، در کوچه هم نبود! چادر نیمدارش را بر سر کشید و برهنه پا به خیابان دوید.
میدوید و هزار حادثه در ذهنش مصور میشد. خدایا طفلکم چه شده؟ نکند او را دزدیده باشند، نکند زیر ماشین رفته باشد. به بیمارستان بروم یا کلانتری؟ اگر تصادف کرده باشد چه؟ خرج دوا دکترش را از کجا بیاورم؟ جواب پدرش را چه بدهم ؟ وای اگر بیاید و بچه نباشد مرا خواهد کشت؟
در همین بلوا بود که پسرک بیخیال از تمام طوفانهایی که بر مادر گذشته بود در حالی که قوطی کنسرو خالی به ضرب پاهایش آهنگ کودکیاش را مینواخت به سمت خانه آمد. و بعد از آن...
بیچاره زن هیچگاه خود را اینگونه درمانده نیافته بود. دستهایش از فرط پشیمانی میسوخت: خدایا منو ببخش! من بودم که اینقدر بیعاطفه بچه معصومم را به باد فحش و کتک گرفتم؟ من بودم که وحشیانه کودکم را زیر مشت و لگد سیاه کردم؟ نفرین به من! نفرین به این دنیا ! چه کنم؟ با چه رویی به سراغ طفلکم بروم؟ بش چی بگم؟ بگم که دلم غصه نان داشت؟ بگم خجالت فامیل پشتم را خم کرده بود؟ بگم کوه غصههام رو به سرت آوار کردم؟ طفلکم منو ببخش!؟ ببخش!... و با صدای بلند شروع به گریستن کرد.بعد از چند لحظه پسرک خود را در آغوش مادر انداخت و در حالی که اشک میریخت گفت: مامانجونم ؟
فرزانه نکو