حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
چند سال است که جعل سند میکنی و ماجرای ورودت به این کار را تعریف کن؟
از سن 19 سالگی این کار را شروع کردم، جالب است بگویم اوایل کارآموزی میکردم، پیش عمویم. او مهر جعل میکرد و من را هم وارد این کار کرد. در واقع عمویم بود که مرا در این تله انداخت.
یعنی از 19 سالگی هزینههایت را از همین راه تامین میکردی؟
من در آن زمان کارآموز بودم، پولی دریافت نمیکردم. عمویم کارها را انجام میداد و پول میگرفت. هزینه زندگی من را مادرم تامین میکرد با حقوق بازنشستگی پدرم که بعد از فوتش به مادرم رسیده بود. پول زیادی نبود، اما مادرم بیشتر آن را خرج من میکرد. بعد از یک سال که عمویم به من یاد داده بود چه کنم، به طور ناگهانی شناسایی و دستگیر شد. او مقداری از اسنادش را به من داده بود که نگهداری میکردم. مشتریانش بعد از دستگیری او به سراغم آمدند من هم اسناد جعلی را درست کردم و به آنها دادم، پول خوبی گیرم آمد و این طور بود که وارد کار جعل شدم.
بیشتر اسنادی که جعل میکردی چه بود؟
بیشتر شناسنامه و پاسپورت جعل میکردم، شناسنامهها و پاسپورت سرقتی یا متعلق به افراد فوت شده را برایم میآوردند، من هم نام و عکس را تغییر میدادم و پول میگرفتم و بعد تحویل مشتری میدادم.
مادرت از این موضوع خبر داشت؟
اوایل نمیدانست، من چند بار بدون این که از او پول بگیرم برای خانه خرید کردم. آنقدر پرس و جو کرد تا این که فهمید چه میکنم، میگفت نمیخواهد مال حرام قاطی مالش کند. به همین خاطر از چیزهایی که من میخریدم استفاده نمیکرد. خیلی سعی کرد جلوی من را بگیرد. وقتی دید نمیتواند به ناچار از درآمدم استفاده نمیکرد و با همان پول ناچیز که ماهیانه از حقوق پدرم میگرفت زندگیاش را تامین میکرد.
بیشتر مشتریانت چه کسانی بودند؟
مسلما افراد درستکاری نبودند، آنها کسانی بودند که خلافی کرده بودند و میخواستند زندگی پنهانی داشته باشند یا این که میخواستند دست به کار خلاف بزنند، من از آنها نمیپرسیدم چه کاره هستند یا این که میخواهند چه کنند، من فقط کارم را انجام میدادم و پولم را میگرفتم، کاری هم نداشتم که این افراد که هستند و چه میخواهند.
پس چطور مشتریانت را جذب میکردی؟
چون کارم را خوب بلد بودم بیشتر این افراد از این طریق با من آشنا میشدند یعنی این که یک خلافکار به سراغم میآمد و کارش را انجام میدادم او هم یک فرد دیگر را به من معرفی میکرد و کارش را انجام میدادم و او هم فرد دیگر را و... مشتریانم را این طور شناسایی میکردم.
چطور دستگیر شدی، کسی تو را به پلیس معرفی کرد؟
در واقع مرا لو دادند، لب مرز مردی را با پاسپورت جعلی گرفته بودند، او هم واسطهای که بین ما بود و از طریق او پاسپورت را دریافت کرده بود لو داد و مرد واسطه هم من را لو داد، البته بگویم که مادرم هم سهم عمدهای داشت. اگر با پلیس همکاری نمیکرد، ماموران خیلی سخت من را میتوانستند پیدا کنند شاید حتی نمیتوانستند وسایلی را که استفاده میکردم پیدا کنند.
فکر میکنی چرا مادرت با پلیس همکاری کرد؟
مادرم همیشه فکر میکرد من کار خلاف میکنم و باید تاوان آن را پس بدهم. همیشه میگفت گرفتار خواهم شد و مجازات در انتظار من است. با همین اعتقاد هم وقتی پلیس به سراغم آمد مرا معرفی کرد. من هم دیگر چیزی نگفتم. بعد از آن حتی به مادرم گله هم نکردم که چرا مرا به پلیس معرفی کرده و دیگر با او صحبت نکردم.
مادرت برای ملاقات میآید یا این که با هم در تماس هستید؟
او هر هفته به دیدارم میآید، من با او صحبت نمیکنم، حقیقت این است که هنوز از او ناراحت هستم، اما زن مهربانی است، چیزهایی که فکر میکند لازم دارم برایم میآورد، با این که میدانم تهیه این وسایل برایش خیلی سخت است ولی این کار را میکند. گاهی فکر میکنم در حقش بدی کردم و عذاب وجدان میگیرم.
تو که میدانی در حق مادرت بدی کردی پس چرا با او صحبت نمیکنی؟
چند بار تصمیم گرفتم این کینه را کنار بگذارم اما نتوانستم، خیلی شبها به این فکر میکنم که اگر با مادرم صحبت کنم چه باید به او بگویم، مادرم راست میگفت من راه غلطی را انتخاب کرده بودم و خطایی که کردم باعث شد تا به این راه کشیده شوم و سر از زندان در آورم.
تصمیم داری بعد از این که از زندان آزاد شدی چه کنی؟
دیگر به مادرم رسیدگی میکنم، سعی میکنم محبتهایش را جبران کنم، دوستش دارم و تصمیم دارم این عشق و دوست داشتن را به مادرم نشان دهم. من میخواهم زندگی سالمی داشته باشم، مادرم گفته بود که اگر راه درست را انتخاب کنم، حتی شده خانهاش را بفروشد برایم سرمایه درست میکند، میدانم که راست میگوید او زن بسیار مهربانی است و برای سعادت من حاضر است هر کاری بکند.
فکر میکنی، کجای کارت اشتباه بود و چه چیز باعث شد که به اینجا برسی؟
رفت و آمد من با عمویم مرا به اینجا کشاند، او مرد مهربانی بود اما هرگز با من دوستی نکرد، فکر میکردم جای پدرم است اما به جای هدایت مرا به انحراف کشید او نباید مرا به سمت کار خلاف راهنمایی میکرد. البته من هم اشتباه کردم مادرم بارها گفته بود نباید با عمویم رفت و آمد کنم، او میدانست عمویم خلافکار است اما من به حرفش گوش نکردم، ای کاش به حرف مادرم گوش میکردم او تنها دوست واقعی من در تمام زندگیام بوده و هست.
زندان چه چیزی به تو آموخت؟
فهمیدم هر خطایی مجازاتی دارد، من خودم این راهغلط را انتخاب کردم و از وقتی به زندان افتادم معنای آزادی را فهمیدم، امیدوارم که همیشه این خاطره تلخ در ذهنم بماند و قدر آزادی و زندگی سالم را بدانم.
داوود ابوالحسنی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....