روایتی از زندگی شهید ناوبان سوم، اسماعیل شجاع تنگستانی که در جنگ رمضان به آسمان پرکشید

دریا دلی از دشت برازجان

شهید
آنچه در ادامه می‌خوانید، روایتی تکان‌دهنده و حماسی از زندگی و شهادت شهید‌ناوبان سوم، اسماعیل شجاع تنگستانی؛ جوان متخصص تراشه‌های الکترونیکی و ناوبان نیروی دریایی است که از دشت‌های گرم برازجان تا سواحل چابهار و ابوالفارس رامهرمز، مسیر عشق به وطن و ولایت را پیمود و در نهایت در جنگ رمضان، قربانی راه حق شد.
کد خبر: ۱۵۶۴۲۲۵
 
چند قدم روی شن‌های ساحل
باد بوره می‌کشید. صدای بوق کشتی‌های عظیم نفتکش تا ساحل چابهار می‌رسید. از دور انبوه پرندگان سفید روی سطح آب مواج دریا نشسته بودند. اسماعیل چند قدم روی شن‌های ساحل راه رفت. باد آخر زمستان دریا هنوز به صورت آفتاب‌سوخته‌اش می‌خورد. چند ساعت از خبر حمله آمریکا و اسرائیل به بیت رهبری می‌گذشت. زوزه جنگنده اسرائیل تو آسمان غلت می‌خورد. اسماعیل، آستین لباس سفید نظامی‌اش را تا زد. بغض سر راه نفسش را خش انداخته بود. برگشت به پایگاه نیروی دریایی. شیشه‌های فانوس بلند دریایی، نور آفتاب را منعکس می‌کرد. نفس داغ در سینه‌اش را پاره‌پاره بیرون داد.
     
آفتاب و شن
 به اولین روزی که لباس نظام بر تن کرد اندیشید. خبر قبولیش زود در برازجان پیچید. جایی که آفتاب است و شن، شن است و آفتاب سوزان جنوب. دوره آموزش ناوبانی را در رشت و بندرانزلی دید. بندرانزلی شرجی و گرم بود اما به پای جنوب نمی‌رسید. موج‌های ملایم دریای کاسپین ترس را در ذهن مردان نیروی دریایی پاره کرد. همان روزها بود که به قول هم‌خدمتی‌هایش آب‌به‌آب شده، قلبش گرفت و چند روز در بیمارستان بندرانزلی بستری بود. پدر مادرش چند روز در انزلی ماندند. پدرش گفت: «بیو، ورگرد برازجان، با یک رویم فعله‌گی.» اسماعیل با تمام صورت سبزه رویش لبخند زده بود: «مو ورگردم، مو بیدی نیم که با این باد بلرزوم.» مادرش خندیده بود: «اگو، نخلی نیم که با این بادو بلرزوم.» اسماعیل مادرش را مانی صدا می‌زد. از بندرانزلی به جاسک رفت و در پادگان نیروی دریایی، به‌عنوان مهندس الکترونیک مشغول شد و حالا در کار ساختن تراشه و حسگر پهپاد، برای خودش استادی بود.
     
دختری از محله بالای دالکی
همان روزها در خانه‌شان پیچید که عروسی اسماعیل است. دختری از محله بالای دالکی که هم‌رسم و همشهری بودند نامزد اسماعیل شد. عروسی ۱۰ روز و ۱۰ شب برقرار بود. بوی لبوی داغ و بخار شلغم شب‌های سرد برازجان را گرم می‌کرد. نی‌امبال ساز می‌زد و زن‌ها با دستان حنابسته می‌خواندند: «ای ﺣﻨﺎﺑﻨﺪ ای ﺣﻨﺎﺑﻨﺪ، ﻳﮏ ﺣﻨﺎ ﺧﻮﺑﻰ ﺑﺒﻨﺪ، داغ ﻓﺮزﻧﺪ دل ﻧﺒﻴﻨﻰ ﺑﺎ ﮔﻠﺎی زﻳﺒﺎ ﺑﺒﻨﺪ ... .» 
صدای دست و کل‌کشیدن محله را برداشت، تورهای سبزی بود که در هوا چرخ می‌خورد و نقل و پرهای گل‌محمدی، همین که اوج می‌گرفتند، روی سر عروس و داماد می‌باریدند.
     
موج‌های طوفانی خلیج‌فارس
 اسماعیل دوره‌های قایقرانی را روی موج‌های طوفانی خلیج‌فارس به اتمام رساند. دو دختر مهمان سفره زندگیش شد: النا و نورا.
شب عاشورای بعد از یک روز گرم تیرماه در برازجان، اسماعیل پای سنج و دمام، سینه‌زنی و زنجیرزنی ایستاد. همین که مسجد خلوت شد، ماند پای خدمت. حسوم را برداشت و افتاد به جان حلیم نذری شب عاشورا. 
شعله آتش زیر دیگ حر می‌کشید. اسماعیل حسوم را بالا می‌برد و با تمام توان حلیم را هم می‌زد. وزن حسوم با حلیم یقین می‌شد ۵۰ کیلو. عرق از چهاربست جانش راه افتاد. با هر هم‌زدن حلیم مانند ملوانان می‌گفت هی، هی. مهندس تراشه‌های الکترونیکی، جسمی به آن ظریفی، حسوم را در دیگ می‌چرخاند. دست‌هایش کرخت شده بود. باز حلیم را هم‌زد. حلیم کش‌دار شد و جاافتاد. صبح عاشورا عطش را نمی‌فهمید. مانند کسی باشد که باید ثانیه به ثانیه عزای حسین را تا ابد ذخیره کند، می‌دوید. کف پاهای برهنه‌اش روی آسفالت تاول زده بود. جا باز کرد در حلقه سینه‌زن‌ها چرخید و سر خم کرد و قطره‌های زلالی از صورتش چکید روی زمین. اشک بود و عرق. لحظه‌های نفس‌نفس زدن پیاده‌روی اربعین برایش زنده شد.
     
تنگه هرمز بسته شد!
روز ۹ اسفند در آستانه مغرب بود. خورشید که مانند فواره آتشین می‌سوخت رو به خاموشی می‌رفت. اسماعیل تنها بود و آسمان ‌گرفته و دلگیر. خبر مدرسه میناب کلافه‌اش کرد. خواب سحر و افطارش به‌هم‌خورد. تاب می‌خواست که دختران سرزمینت کشته شوند. 
ماموریت گرفت برود بندرعباس و بعد بوشهر و بعد کنار سایت پهپادها. میانه راه ماموریت رفت تا برازجان سری به پدر و مادرش بزند. درنگ جایز نبود. پدر گوسفند قربانی را جلوی پسرش زد زمین و مادر سینی اسفند را چرخاند دور سر پسرش. حمله آمریکا رسیده بود به ساحل خلیج‌فارس. بچه‌های نیروی دریایی در  گرمای فروردین مقاومت می‌کردند. هر ضربه و حمله‌ای با شلیک موشک از سمت ایران خنثی می‌شد. پهپادها مرتب تنگه هرمز را رصد می‌کردند و به کمک مرزداران دریایی، تنگه را تحت کنترل داشتند. تنگه هرمز بسته شد. اسماعیل پشت تلفن به مادرش گفت: «مانی، اسرائیل نابود کردیم، سزاش کف دستش نهادیم.» مانی گفت: «دور سرت بگردم، دور تخم چشمات بگردوم.» 
     
زمین نرم و شنی ابوالفارس
جنگ به میانه رسید و اسماعیل شجاع ‌تنگستانی، ناوبان‌سوم نیروی دریایی به رامهرمز فراخوانده‌شد. پهپادها باید از ابوالفارس بلند می‌شدند و کشتی‌های نفتکش و ناو جنگی دشمن را عقب می‌راندند. همین که اسماعیل پایش به زمین نرم و شنی ابوالفارس رسید مردم و مسئولان گوسفند قربانی را زمین زدند. اسماعیل به این دو بار قربانی فکر کرد. به مهربانی مردم ابوالفارس. زن‌ها دسته‌دسته نان محلی تازه و تخم‌مرغ آب‌پز و خرما برای رزمندگان می‌فرستادند. پیرزنی تا نزدیک چادر رزمندگان می‌آمد و مرتب اسپند دور سر یکی‌یکی‌شان می‌چرخاند. صدای انفجار از دور به گوش مردم می‌رسید. گاهی شعله آتش و سیاهی دود از دوردست به آسمان سر می‌سایید.
     
باران می‌بارید
۳۷ روز از جنگ می‌گذشت. چند ساعت پهپاد هرمس اسرائیل در حال شناسایی منطقه بود. سه روز و سه شب باران ریز و سوزنی بارید. مگر از باریدن کوتاه می‌آمد؟ بهار بود و جنوب و باران سرکش! تازه آسمان داشت صاف می‌شد. تمام لباس اسماعیل گل و شلی و پوتین‌هایش سنگین از وزن گل بود. مرتب جای‌شان را عوض می‌کردند. از این چادر به آن چادر، تنها سرپناه‌شان سقف نازک چادر برزنتی بود. صدای مرغان در آسمان مدام می‌آمد. 

 زنان ابوالفارس شروه خواندند

 پهپاد اسرائیلی بالای سر اسماعیل و همرزمانش چرخید. ارتفاع کم کرد و چند دقیقه بعد صدای خشک شلیک موشک به آسمان بلند شد. صدا در گلوی مرغان آسمان شکست. چند دقیقه بعد جنگنده آمریکایی دوباره همان مکان را بمباران کرد. اسماعیل شجاع تنگستانی کنار همرزمانش به شهادت لبیک گفت. قربانی سوم جنگ رمضان خودش بود که سر بر آستان حق گذاشت. زنان ابوالفارس مانند مانی شروه خواندند. 
​​​​​​​
مانی تا خبر شهادت اسماعیل را شنید، دلگرمیش لحظه‌هایی بود که باید از زنان و مادران ابوالفارس تشکر می‌کرد. اشک ریخت و گفت: «همین که بچه‌م به غریبی شهید نشد، سی مو خیلی، بچه‌م هزارتا مادر داشت.» و تا هنوزا هنوز دارد از مردم منطقه ابوالفارس تشکر می‌کند.
newsQrCode
ارسال نظرات
کالابرگ هست، فروشگاه نیست!

رئیس کل بانک مرکزی: با تدبیر رئیس‌جمهور مقرر شده کسری منابع پیشین کالابرگ از منبع دیگری تامین و مطالبات فروشگاه‌ها هرچه‌سریع‌تر تسویه شود

کالابرگ هست، فروشگاه نیست!

نیازمندی ها