طریقِ اربعین؛ از حیرتِ عشق تا رسالتِ روایت

مهدی توکلیان
کد خبر: ۱۵۶۱۳۰۲
نویسنده مهدی توکلیان - عکاس و روزنامه‌نگار
آغازِ حیرت؛ تولدِ عشق در ظلمتِ دوات
سیاهیِ دوات
در جانِ کلمه دوید
عشق روشن شد
در خلوتِ اندیشه، دیرزمانی چشم بر سیاهیِ دوات دوخته بودم؛ بر این مرکّبِ خاموش که چگونه مرکبِ معنا می‌شود، بر این حروفِ پراکنده که چگونه به یک واژه‌ی یگانه می‌رسند، و بر این واژه‌ی بی‌بدیل که نامش «عشق» است؛ کوتاه در لفظ، کشیده در معنا؛ سبک بر زبان، سنگین بر جان.
عشق را در دفترِ لغت، «میلِ مفرط» نوشته‌اند؛ اما در دفترِ دل، عشق را نمی‌نویسند، می‌سوزند. عشق را تعریف نمی‌کنند، تجربه می‌کنند. عشق در عبارت نمی‌گنجد، زیرا از عالمِ اشارت است؛ در قاعده نمی‌نشیند، زیرا از جنسِ بشارت است؛ با لفظ آغاز می‌شود، اما با لفظ به پایان نمی‌رسد.
استاد گفت:
عشقِ حقیقی، الفتی است رحمانی و جذبه‌ای است سبحانی؛ نه در ترازوی گفت‌وگو می‌گنجد، نه در قفسِ عقلِ جزئی آرام می‌گیرد. اما عشقِ مجازی، آینه‌ای است در برابرِ آن حقیقت؛ راهی است برای تمرینِ طلب، مدرسه‌ای است برای تهذیبِ دل، و مقدمه‌ای است برای عبور از خود به سوی او.
و من در طریقِ اربعین دریافتم که این جاده، شرحِ زمینیِ همان معناست؛ راهی که از قدم آغاز می‌شود و به قلب می‌رسد؛ از خاک می‌گذرد و به افلاک می‌پیوندد؛ از بدن آغاز می‌کند و جان را به میدان می‌آورد.
پس اگر اهلِ روایتید، این راه را فقط نبینید؛ بخوانید. اگر اهلِ تصویر هستید، این جمعیت را فقط ثبت نکنید؛ معنا کنید. اربعین، صحنه نیست؛ صیرورت است. سوژه نیست؛ سلوک است.
طریقِ مجاورت؛ همسایگی با کوی معشوق
پایِ آبله‌دار
غبار به سجده افتاد
حرم نزدیک است
نخستین منزلِ عاشقی، یاد است؛ و نخستین ادبِ یاد، مجاورت. عاشق، اگر نتواند در خانه‌ی معشوق بنشیند، در حوالیِ نام او سکونت می‌کند؛ اگر به وصال نرسد، در سایه‌ی فراق می‌ایستد؛ اگر به آستان راه نیابد، خاکِ راه را توتیای چشم می‌سازد.
اربعین، همین مجاورتِ عظیم است؛ هجرتی از خودخواهی به خداخواهی، از پراکندگی به پیوستگی، از تنهاییِ فرد به هم‌نفسیِ امت. این‌جا جاده فقط مسیر نیست؛ منبر است. قدم فقط حرکت نیست؛ ذکر است. خستگی فقط رنج نیست؛ ریاضت است. غبار فقط خاک نیست؛ نشانِ حضور است.
در این راه، هر زائر حاملِ یک روایت است؛ یکی با پاهای پینه‌بسته، دیگری با کودکی در آغوش، یکی با چشمی اشک‌آلود، دیگری با دلی از شهر بریده و به حرم دوخته. هر قدم، جمله‌ای است در متنِ بلندِ زیارت؛ هر موکب، سطری است از کتابِ کرامت؛ هر سلام، نشانی است از تمدنی که بر محورِ محبت شکل می‌گیرد.
اینجاست که باید گفت:
اربعین فقط یک آیین عبادی نیست؛ یک منظومه‌ی معنایی است. فقط اجتماع بدن‌ها نیست؛ اجتماع دل‌هاست. فقط راهپیماییِ میلیون‌ها انسان نیست؛ رسانه‌ی زنده‌ی محبت، مقاومتِ روح، کرامتِ خدمت و تربیتِ جمعی است.
پس روایتگرِ اربعین، مسئولِ معناست. از قاب‌های تکراری عبور کن. به چشم‌ها نزدیک شو. دست‌ها را ببین. سکوت‌ها را بشنو. این مسیر، بیش از تصویر، تفسیر می‌خواهد.
رزقِ اشک؛ بارانی که از ملکوت می‌آید
اشک آرام ریخت
زمین خیس نشد، دل شد
عرش بارید
گریه بر حسین علیه‌السلام، اندوهی معمولی نیست؛ رزقی است از عالمِ بالا، رحمتی است بر جانِ مبتلا، و نوری است در دلِ اهلِ ولا. این اشک، از فشارِ عاطفه‌ی زودگذر نمی‌جوشد؛ از معرفتی قدسی می‌تراود. نه رطوبتِ چشم، که طهارتِ جان است؛ نه شکستِ انسان، که بیداریِ ایمان است.
مصیبتِ سیدالشهداء، پیش از آن‌که بر تاریخ فرود آید، بر قلبِ پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله نازل شده است. ما در گریه بر حسین، مهمانِ حزنِ رسول خداییم؛ بر سفره‌ای نشسته‌ایم که مائده‌اش معرفت است، نمکش محبت است و پایانش بصیرت.
این اشک، انسان را خنثی نمی‌گذارد. اشکِ حسینی، بی‌طرف نمی‌سازد؛ بیدار می‌کند. دل را نرم می‌کند، اما اراده را سخت می‌سازد. چشم را تر می‌کند، اما قدم را استوار می‌دارد. از حزن آغاز می‌شود و به عهد می‌رسد؛ از روضه می‌گذرد و به رسالت می‌انجامد.
اینجا گفتمانِ عاشورا شکل می‌گیرد:
حسین علیه‌السلام فقط خاطره‌ی یک مصیبت نیست؛ معیارِ تشخیص است. فقط نامِ یک شهید نیست؛ میزانِ حیات است. فقط مقصدِ اشک نیست؛ مبداِ کنش است.
پس گریه را به آگاهی پیوند بزنید. روضه را به روایت، روایت را به مسئولیت، و مسئولیت را به عمل. اشک اگر به عهد نرسد، نیمه‌راه مانده است.
آتشِ راه؛ سوختن برای ساختن
آفتابِ تند
جان در کوره افتاد
دل صیقل خورد
راهِ اربعین، راهِ آسایش نیست؛ راهِ پالایش است. این‌جا خستگی، زبانِ تربیت است و سختی، صورتِ رحمت. زائر در گرما و غبار، از تن می‌کاهد و بر جان می‌افزاید؛ از راحت می‌گذرد و به رأفت می‌رسد؛ از عادت فاصله می‌گیرد و به عبادت نزدیک می‌شود.
عشق اگر آتش نداشته باشد، ادعاست. عشق اگر رنج نپذیرد، تماشاگری است. عشق اگر انسان را نسوزاند، نمی‌سازد. در این طریق، دل در کوره‌ی محبت می‌افتد؛ زنگار از آینه‌ی جان زدوده می‌شود؛ منیت آرام‌آرام آب می‌شود؛ و آدمی درمی‌یابد که راهِ حسین، راهِ سبک‌شدن است، نه سنگین‌آمدن.
زائر، هرچه پیش‌تر می‌رود، کوچک‌تر می‌شود؛ اما همین کوچک‌شدن، بزرگیِ اوست. در ازدحامِ جمعیت گم می‌شود، اما در حقیقت، خود را پیدا می‌کند. نامش محو می‌شود، اما نشانش روشن‌تر می‌گردد. به مقصد نزدیک می‌شود، اما درمی‌یابد که مقصد، پیش از رسیدن، در دلش آغاز شده بود.
پس اربعین را فقط با شمارِ زائران نسنجید؛ با شمارِ دل‌هایی بسنجید که از خود عبور کرده‌اند. از آمار عبور کنید و آثار را ببینید. این راه، کارخانه‌ی انسان‌سازی است.
قابِ دوربین؛ ناتوانیِ تصویر و رسالتِ عکاس
شاتر لرزید
نور در قاب نشست
عشق بیرون ماند
من، به مثابه‌ی عکاس و راویِ میدان، بارها دوربین را به چشم نزدیک کردم تا شاید این شورِ بی‌قرار را در قابی آرام بنشانم؛ اما هر بار فهمیدم که تصویر، هرچند گویاست، کافی نیست. نور ثبت می‌شود، اما نیت نه. صورت می‌ماند، اما سیرت می‌گریزد. شاتر می‌نشیند، اما شهود عبور می‌کند.
چگونه می‌توان لرزشِ لب‌های پیرزنی را که با هر قدم نام حسین را زمزمه می‌کند، در یک فریم خلاصه کرد؟ چگونه می‌توان دست‌های خادمی را که پای زائر را می‌شوید و خود از شرم می‌گرید، فقط «سوژه» نامید؟ چگونه می‌توان کودکی را که در آغوش پدر خوابیده و مسیر را بی‌آن‌که بداند، به ارث می‌برد، تنها در نسبتِ نور و سایه فهمید؟
عکاسیِ اربعین، شکارِ تصویر نیست؛ شهادت به حضور است. عکاسِ این میدان، اگر فقط چشم داشته باشد، گزارشگرِ سطح می‌شود؛ اما اگر دل داشته باشد، راویِ سرّ می‌شود. دوربین در این راه، ابزارِ ثبت نیست؛ امانتِ روایت است.
اینجا باید گفتمانِ رسانه‌ای اربعین را جدی گرفت:
ما به تصویرِ مصرفی نیاز نداریم؛ به تصویرِ مسئول نیاز داریم. به قاب‌هایی نیاز داریم که کرامت را نشان دهند، نه ازدحام را فقط. محبت را روایت کنند، نه مناسک را فقط. انسانِ تربیت‌شده در مکتبِ حسین را نشان دهند، نه صرفا جمعیتِ متحرک را.
اگر دوربین دارید، روایتگر باشید نه تماشاگر. اگر قلم دارید، معنا را از حاشیه به متن بیاورید. اگر رسانه دارید، اربعین را به زبانِ کرامت، خدمت، معرفت و امت ترجمه کنید.
 
موکب؛ مدرسه‌ی خدمت و ذوبِ منیت
دستِ خسته شست
غبارِ پایِ زائر را
دل روشن شد
موکب، فقط محلِ اطعام نیست؛ مدرسه‌ی انفاق است. فقط ایستگاهِ استراحت نیست؛ آستانِ تربیت است. فقط سایبانی در راه نیست؛ سایه‌ای از کرامتِ حسین است بر سرِ جهانِ خسته.
در موکب، خادم نام ندارد؛ چون نامش در خدمت حل شده است. جایگاه ندارد؛ چون جایگاهش کنارِ پای زائر است. ادعا ندارد؛ چون اخلاص، بلندترین فریادِ بی‌صداست. آن‌جا پیرمردی را می‌بینی که کمرش خم است، اما همتش ایستاده؛ جوانی را می‌بینی که شب نخوابیده، اما چشمش روشن است؛ مادری را می‌بینی که نان می‌دهد، اما گویی جان می‌بخشد.
این‌جا خدمت، صورتِ اجتماعیِ محبت است. محبت اگر در دل بماند، حال است؛ اگر بر زبان بیاید، مقال است؛ اما اگر به دست تبدیل شود، عمل است. و اربعین، میدانِ تبدیلِ محبت به عمل است.
در جهانِ رسانه‌زده‌ی امروز، که انسان‌ها بیشتر دیده می‌شوند تا فهمیده، موکب به ما یاد می‌دهد که عظمت در دیده‌شدن نیست؛ در دیده‌نبودن و خدمت‌کردن است. این همان گفتمانِ خادم‌محورِ اربعین است؛ گفتمانی که انسان را از مرکزیتِ خود بیرون می‌آورد و در مدارِ دیگری، در مدارِ زائر، در مدارِ حسین قرار می‌دهد.
پس از موکب‌ها فقط تصویرِ غذا و جمعیت نگیرید؛ فلسفه‌ی خدمت را روایت کنید. دست‌ها را ببینید. خستگی‌ها را بنویسید. بی‌نام‌ها را به متن بیاورید. اربعین با همین بی‌نام‌ها جهانی شده است.
از اشک تا عهد؛ گفتمانِ قیام در جانِ زیارت
اشک بر گونه
عهد در سینه برخاست
راه ادامه دارد
زیارت، پایانِ احساس نیست؛ آغازِ التزام است. عاشقِ حسین علیه‌السلام فقط اندوهگین نمی‌شود؛ اهلِ عهد می‌شود. فقط می‌گرید؛ برمی‌خیزد. فقط سلام نمی‌دهد؛ صفِ خود را معلوم می‌کند.
در زیارتِ عاشورا، آن‌گاه که زمزمه می‌کنیم: «أن یرزقنی طلبَ ثارِکَ»، در حقیقت از خدا می‌خواهیم که ما را از حاشیه‌ی تاریخ به متنِ تکلیف بیاورد؛ از تماشای حق به یاریِ حق برساند؛ از محبتِ بی‌هزینه به معرفتِ مسئولانه عبور دهد.
اشکِ حسینی، اشکِ بی‌جهت نیست؛ اشکِ جهت‌دار است. حزنِ عاشورا، حزنِ خاموش نیست؛ حزنِ راه‌گشا و صف‌ساز است. دل را از کینه‌های کوچک می‌شوید و برای محبتِ بزرگ آماده می‌کند. آدمی را از پراکندگی نجات می‌دهد و در منظومه‌ی ولایت معنا می‌بخشد.
اینجاست که اربعین از مناسک فردی فراتر می‌رود و به گفتمانِ اجتماعی تبدیل می‌شود؛ گفتمانی که می‌گوید انسانِ مؤمن، اهلِ گریه هست، اما اهلِ گریز نیست؛ اهلِ محبت هست، اما اهلِ مسئولیت هم هست؛ اهلِ زیارت هست، اما زیارت را به زندگی ترجمه می‌کند.
پس بعد از بازگشت، اربعین را تمام‌شده ندانید. عهد را به شهر ببرید. اخلاقِ راه را به خانه ببرید. کرامتِ موکب را به اداره، رسانه، مسجد، هیئت و میدانِ زندگی ببرید.
بازگشت؛ شهر در انتظارِ روایت
حرم دور شد
اما در شلوغیِ شهر
دل کربلا ماند
سفرِ جغرافیایی به پایان می‌رسد؛ اما سفرِ باطنی تازه آغاز می‌شود. زائر از کربلا بازمی‌گردد، اما اگر زیارت در او نشسته باشد، کربلا از او بازنمی‌گردد. بدن به شهر می‌آید، اما دل در آستان می‌ماند. پا از مسیر جدا می‌شود، اما راه در جان ادامه پیدا می‌کند.
بازگشت، امتحانِ زیارت است. در راه، همه‌چیز آدمی را به یاد حسین می‌اندازد؛ اما در شهر، آدمی باید خود یادآورِ حسین باشد. در مسیر، موکب‌ها خدمت می‌کنند؛ در شهر، زائر باید موکبِ اخلاق شود. در جاده، سلام‌ها فراوان است؛ در شهر، باید سلام را به سبکِ زندگی تبدیل کرد.
اینجاست که رسالتِ راوی آغاز می‌شود. عکاس، نویسنده، خبرنگار، مداح، مستندساز، فعالِ رسانه‌ای و خادمِ فرهنگی، هر یک باید سهمِ خود را از این میدان بردارد. اربعین نباید در پوشه‌ی عکس‌ها بماند؛ باید در حافظه‌ی جامعه جاری شود. نباید فقط در گزارش‌های مناسبتی خلاصه شود؛ باید به زبانِ تربیت، شهر، خانواده، رسانه و آینده ترجمه گردد.
اکنون وقتِ روایت است. روایت کنید تا این راه در تقویم محبوس نماند. بنویسید تا این معنا در هیاهوی خبرها گم نشود. تصویر بسازید تا جهان بداند اربعین، اجتماعِ بدن‌ها نیست؛ اتفاقِ دل‌هاست.
فرجامِ سلوک؛ سکوتِ عاشق در آستانِ معنا
پیشانی بر خاک
کلمه‌ها بازماندند
دل ادامه داد
در پایانِ این طریق، عاشق درمی‌یابد که همه‌ی راه برای رسیدن به یک حقیقت بود: تهی‌شدن از خود و لبریزشدن از او. زیارت، اگر زیارت باشد، آدمی را سبک می‌کند؛ از ادعا می‌کاهد، بر اخلاص می‌افزاید؛ از زبان کم می‌کند، بر عمل می‌افزاید؛ از خودنمایی می‌رهاند، به بندگی می‌رساند.
آنجا که دل، آیینه‌ی بی‌غبارِ معشوق می‌شود، دیگر میانِ عاشق و معشوق، فاصله‌ای از جنسِ غفلت نمی‌ماند. زائر در ظاهر بازگشته است، اما در باطن مقیم شده؛ در شهر زندگی می‌کند، اما با قبله‌ی کربلا نفس می‌کشد؛ در میانِ مردم است، اما در مدارِ عهد حرکت می‌کند.
و چه خوش است پایانِ راهی که پایان ندارد؛ راهی که از دوات آغاز شد و به دعا رسید؛ از کلمه گذشت و به اشک رسید؛ از اشک گذشت و به عهد رسید؛ از عهد گذشت و به عمل رسید؛ و از عمل گذشت و به سکوتِ روشنِ بندگی رسید.
پس اربعین را روایت کنیم؛ نه برای مصرفِ خبر، که برای احیای دل.
اربعین را تصویر کنیم؛ نه برای انباشتِ قاب، که برای اقامه‌ی معنا.
اربعین را زندگی کنیم؛ نه فقط در مسیرِ نجف تا کربلا، که در مسیرِ خانه تا جامعه، از دل تا میدان، از محبت تا مسئولیت.**
اربعین، یک راه نیست؛ یک رسانه است.
یک مناسک نیست؛ یک مکتب است.
یک اجتماع نیست؛ یک امتِ در حرکت است.
یک خاطره نیست؛ یک آینده است.
و ما، اگر اهلِ این راهیم، باید از تماشا به تعهد برسیم؛ از ثبت به تبیین، از اشک به عهد، از محبت به مأموریت.
روایت کنید.
ثبت کنید.
تبیین کنید.
خدمت کنید.
و نگذارید اربعین، فقط در قاب‌ها بماند؛
بگذارید در جانِ جامعه جاری شود.
newsQrCode
ارسال نظرات

نیازمندی ها