چند خط برای «رد شدن از خیابان فیل‌ها» به قلم مرضیه فعله‌گری

ثبت تصویر با واژه و جمله

خاورمیانه، ایران، آذربایجان‌غربی، سردشت. روز هفتم تیرماه سال ۱۳۶۶ است. سردشت در سرزمین دشت‌های پهناور، در دل دامنه‌های رشته‌کوه زاگرس آرامیده است. مردم و نشانه‌ها این شهر را به زادگاه زرتشت، پیامبر یکتاپرست نسبت می‌دهند.
خاورمیانه، ایران، آذربایجان‌غربی، سردشت. روز هفتم تیرماه سال ۱۳۶۶ است. سردشت در سرزمین دشت‌های پهناور، در دل دامنه‌های رشته‌کوه زاگرس آرامیده است. مردم و نشانه‌ها این شهر را به زادگاه زرتشت، پیامبر یکتاپرست نسبت می‌دهند.
کد خبر: ۱۵۵۴۴۳۴
نویسنده زهرا شکراللهی-نویسنده
 
صبح یکشنبه دمید. مردم شهر با بوی عجیب، تند و دلهره‌آوری بیدار شدند. صدای سرفه‌ می‌آمد، پوست تن آدم‌ها می‌سوخت، تاول می‌زد و متورم می‌شد. بچه‌ها گریان، زنان بی‌قرار، و مردان ره‌گم‌کرده بودند. خبری به دنیا مخابره شد: «حمله شیمیایی ارتش عراق به منطقه غیرنظامی سردشت ایران». انگشت تأسف و حیرت، به دندان همه گزیده شد. واقعیتی عریان، که مردم آن شهر لمس کردند و از دردش به خود پیچیدند.
نام مرضیه فعله‌گری، اهل و زاده‌ همین سرزمین، گوش به گوش و دهان به دهان شنیده بود. ته ذهن کودکانه‌اش چیزی فریاد می‌زد تا آن‌که ریشه‌های اقلیم و سرزمینش او را فراخواندند به ماجرای نوشتن. نوشتن از سردشت؛ از واقعیت خفته و بیدار‌کردن روایت و داستان.
روایت، از واقعیت وام می‌گیرد. زمان، مکان و شخصیت به مستند تبدل می‌شود. از آن پس، نویسنده‌ای با توانایی ترکیب تخیل، متن را با قدرت ترکیب خیال و واقعیت همنشین می‌کند و داستانی می‌آفریند و به همگان عرضه می‌دارد.
 نویسنده این کتاب، کارشناس ادبیات فارسی و قصه‌گوست. او دست مخاطب نوجوان را می‌گیرد و به بستر رخداد، در زبان و مکانی معین می‌برد؛ جایی که نوجوان و آدم‌های دور از ماجرا، چند دقیقه‌ای با حیرت و کنجکاوی به واقعه نگاه می‌کنند. ماجراهایی که نه آنها لمس کرده‌اند، نه دیده‌اند و نه چشیده‌اند.
«رد شدن از خیابان فیل‌ها» داستانی از سه نوجوان حوالی همان روزهای حمله شیمیایی به سردشت روایت می‌کند: ترلان دختر علاقه‌مند به هنر بازیگری؛ بهمن، پسر نوجوان و هنرآموز عکاسی و آسو، پسر آوازه‌خوان و خواننده کرد. راوی، ماجرا را به شیوه من روای بیان می‌کند و از زاویه‌دید نوجوان نه مردان رزم‌دیده و رزمنده نگاه می‌کند. نوجوانانی که تازه طعم زندگی و جوانی را چشیده‌اند و امیدهای فراوانی در دل می‌پرورانند. داستان، تلنگری است به روزمرگی. در همین میان، نوجوانان با صحنه‌ای عجیب و هولناک مواجه می‌شوند: بمباران شیمیایی. نویسنده تلاش کرده از دل همین حادثه به روایت حمله، رنج و رویا بپردازد.
 ثبت یک تصویر همیشه با دوربین رخ نمی‌دهد، گاهی چند واژه، جمله، کلمه و پاراگراف کنار هم قرار می‌گیرند و واقعیت را ثبت می‌کنند؛ چنان‌که جوینی در تاریخ جهانگشای نوشته شد: «مغولان آمدند، کندند، سوزاندند، کشتند، بردند و رفتند.» داستان بهمن، داستان عکاسی را روایت می‌کند در حال دویدن و تلاش برای ثبت فاجعه و ترلان، دختری است که جنگ را تنها در جاده، در اتوبوس رزمندگان و در آسمان شلوغ و اخبار پی‌درپی دیده بود.
آنها جنگ را نه در میدان بلکه در کامیون‌های حمل مهمات، در تصاویر تلویزیون یا صدایی دور شنیده بودند. آدم‌های داستان، حادثه را زودتر بو می‌کشند. یکی خواب دید، دیگری بویی تند و غریب شنید و یکی دلشوره گرفت. نشانه‌ها کنار هم چیده شدند تا مرگ، دست بالای زندگی باشد. سه نوجوان داستان در مواجهه با بمباران شیمیایی قرار می‌گیرند. نفس‌شان تنگ می‌شود و سینه‌های‌شان خس‌خس می‌کند. بچه‌ها روی زمین پرپر می‌شوند، و نوجوان‌های داستان در تلاش برای زندگی، بی‌نفس و بی‌صدا جا می‌مانند. جنگ به میانه‌ میدان غیرنظامیان رسیده بود. جنگ، آستانه‌ خانه‌ها را درنوردیده بود؛ و مردم، فقط به جرم همسایگی با مرز، دچار حمله شیمیایی شدند.
 نویسنده، جمله‌ معروفی را در متن اجرا کرده است. «امروزه ساده نوشتن، به‌شدت سخت است.» او با نثری روان و زبانی ساده، ریتم داستان را پیش برده و تصویری ساده با طرزی نو نشان داده است. داستان، رنگ دارد، طعم دارد، بو دارد اما صداها را باید مخاطب، همراه با واژه‌ها بشنود.
این لحظه و ‌لمحه‌ زندگی، هرچند تلخ، در ادبیات داستانی خوش نشسته است. وقتی خانم مرضیه نقطه پایان را بر اثر خود گذاشت، مخاطب وارد گود می‌شود؛ گفت‌وگوی مخاطب و متن، کنکاش او در معنا، و پذیرش صمیمی نوجوانان داستان. هنوز خوانندگان، منتظر ادامه ماجراهای این آدم‌ها هستند و این جذابیت کار را نشان می‌دهد. هرچند باید به توضیحات واضحات در متن اشاره کرد اما کار از حوصله در نرفته است.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها