(در فرهنگ مسیحی هر نوع مرکز فساد و مالاندوزی و دنیاپرستی به بابل تشبیه شده است.) در دهه ۸۰ دبی آنقدر سخاوتمند شد که حتی پذیرای مسافران و شیفتگان بیپول هم بود. یعنی با جیب خالی هم میشد خود را مهمان این شهر کرد. در قالب تورهایی که از دهه ۶۰ هم رایج بود و به آن «اسیری» میگفتند. مشتاقان و عاشقان این سرزمین با چمدانی حاوی کالای قابل فروش ایرانی در دبی عازم این امیرنشین شده و در بازگشت نیز چمدانی حاوی کالاهای ارزشمند را برای رئیس کاروان به ایران میآوردند و از قبل این تجارت چمدانی، به سیر و سیاحت در آفاق و انفس دبی میپرداختند و سفری خارجی را در گذرنامه خود ثبت میکردند. البته شکوه و تجمل این شهر افسانهای برایشان حکم خرمایی بر نخیل بود و آنها خواجه دستکوتاهی که هیچگاه آن تجمل را لمس نمیکردند.
اولین و آخرین بار بهمن ۱۳۸۲ سفری یک هفتهای به دبی داشتم و مانند هر نویسنده و روزنامهنگاری در پس شهر غرق در نور و تجمل دبی دنبال چرایی این توسعه بودم. تا یک هفته پس از بازگشت، شهر تهران شهر در نظرم کمنور و تاریک بود! دروغ چرا؛ حتی دنبال موقعیتی برای زندگی و کار در دبی بودم اما آغاز تحقیق و مطالعه و دنبال کردن رد دبی در دهههای ۳۰ و ۴۰ شمسی کمکم تصویری کاملتر و واقعیتر از این «ونیز خلیجفارس» در ذهنم شکل داد؛ شهری که توسط راهزنان دریایی بنا شده بود و برای دورههای طولانی ایرانیهایی از جنوب ایران نیرو و سرمایه بخشهای مختلف آن را تامین کرده بودند؛ شهری که با حمایت بریتانیا بال و پر گرفته بود. شهری بهشدت امنیتی که حضور پلیس و نیروهای امنیتی را حتی در آسانسورهای آپارتمان حس میکردیم. شهری که بیشتر یک دکور باشکوه بود تا شهر و مدنیت و تاریخی که مثلا در سفر به استانبول قابل لمس بود.
تحقیقات میدانی و کتابخانهای و حتی گفتوگوی تلفنی با افرادی که تجربه زندان رفتن در دبی را داشتند به مرور تصویری از این شهر برایم ساخت که در رمانی دوجلدی به نام «بدون تو غیرممکن بود» در سال ۱۳۹۲ در نهایت در قالب کتاب ثبت و ضبط شد. شخصیت محوری این رمان فردی از طبقه نسبتا فرودست جامعه بود که در سفرهای متعدد خود و خانوادهاش به دبی و تجارت چمدانی، درآمدی کسب کرده و بخشی از مشکلات مالی خود را رفع و رجوع کرده بودند. دختری به نام «حریر» که در دهه ۶۰، خود و خانوادهاش مهمان سفرهای اسیری و مهمانخانههای ارزانقیمت دبی بودند و در دهه ۷۰ کمی ارتقا پیدا کردند و یکی از فرزندان خانواده یک دفتر صدور ویزا برای ایرانیها در دبی به راه انداخت و همین مسأله سبب شد خواستگاری از میان عربهای بومی پیدا کند. داستان تا دهه ۸۰ و ۹۰ ادامه پیدا میکرد و جاهطلبیهای حریر با دبی معنا میشد.
در جنگ رمضان هربار خبری از دبی شنیدم، تحقیقات مفصل از این شهر برایم تداعی شد. پهپادهای ایرانی که در دبی فرود میآمدند، انگار تکهای از آن تجمل قلابی و شکوه تصنعی را فرو میریختند؛ شهری که در ۲۰سال گذشته تلاش کرده بود گهواره تمدنی برای ثروتمندان سراسر دنیا و خانه دوم آنها باشد، حالا فرو ریخته بود و واقعیت تاریخی این شهر جعلی با فرار ساکنان غیربومیاش در حال برملا شدن بود. دبی آش دهنسوزی نبود و ساختمانهای بلند ریشهای در آن بیابان شنی ندوانده بودند. پلاتویی بود که با پایان نمایش برچیده میشد تا جای خود را به دکور و پلاتویی دیگر برای داستانی دیگر بدهد. داستانی که این بار شکوهمند نبود.