ذکر آن مرد زردموی شوریده‌سری که او را ترامپ خواندندی

نقل است در دیاری دور، مردی بود با مویی چون کاه آتش‌گرفته و خلقی چون دیگ بی‌در که هر بامداد سخنی گفتی و هر شامگاه همان را انکار کردی. نامش دونالد ترامپ (لعنت‌الله علیه) بود. لیک اهل خرد او را شیخ توییت‌های متناقض خواندندی.
نقل است در دیاری دور، مردی بود با مویی چون کاه آتش‌گرفته و خلقی چون دیگ بی‌در که هر بامداد سخنی گفتی و هر شامگاه همان را انکار کردی. نامش دونالد ترامپ (لعنت‌الله علیه) بود. لیک اهل خرد او را شیخ توییت‌های متناقض خواندندی.
کد خبر: ۱۵۵۱۲۷۴
نویسنده سید سپهر جمعه‌زاده - نوجوانه
 
گویند روزی بانگ برآورد که: «هر کشتی که از آبراه هرمز بگذرد و به ایران چیزی دهد، او را بگیرم و بند کنم!»  
چون این سخن بشنیدند، خردمندان بخندیدند و ماهیان دریا از خنده بر شکم افتادند. یکی گفت: «ای‌مرد، تو هنوز فرق عوارض و غرامت ندانی، چگونه فرق دریا و وان حمام بدانی؟»  
و از عجایب احوال او آن بود که هر روز درباره تنگه، قولی دیگر زدی: 
اول گفتی: تنگه را مبندید! 
پس از آن گفتی: تنگه را بگشاییم!  
پس از آن گفتی: مهم نیست باز شود!  
پس از آن خشمگین شدی و گفتی: لعنتیان، تنگه را باز کنید!  
و چون همه در کار او حیران ماندند، آخر گفتی: تنگه را می‌بندیم!  
یکی از اهل فراست گفت:  «ای قوم، تنگه هیچ گناه ندارد. این دهان است که باید چند روز بسته شود».  
و نیز نقل است روزی هوس کرد نام هرمز را بگرداند و به نام خویش کند. گفت: «آن را تنگه ترامپ خوانید!» 
پیری از کنار مجلس برخاست و گفت: «ای پسر، نام بر سنگ نقر کنند، نه بر کف صابون. آنچه با هر موجی رود نام نگیرد».  
پس خواست کشتی‌ها را توقیف کند. خود بر قایقی نشست با کلاهی سرخ و مویی پریشان و چون دلقکان بازار بانگ زد: «آهای کشتی سرخ، بایست تا تو را بگیرم!»  
ندا آمد از کشتی:  «ما با ایران دوستیم. چیزی ندادیم».  
گفت: «پس جرم تو دوچندان است!» 
ندا آمد: «مگر نگفتی آنان را می‌گیری که داده‌اند؟»  
ساعتی خاموش ماند. آنگاه گفت: «راست گفتی. برو که امروز حوصله حساب ندارم».  
پس کشتی دیگر را دید، بزرگ و سهمناک. بانگ زد: «تو‌بایست!»  
ندا آمد: «ما از چین و روسیم».  
چون این بشنید، رنگ از رخسارش برفت و گفت: «من اصلا از دور دیده بودم که شما کشتی نیستید، کوه بودید. بروید به سلامت!» 
پس کشتی سوم پدید آمد. گفتند: «ما از اروپا آمده‌ایم، هم‌پیمان توایم. اگر خواهی به تو نیز چیزی دهیم». 
آن مرد کلاه بر زمین کوفت و نعره زد: «بازگردیم! این تجارت سخت است و دریا با من یار نیست!»  
و مریدانش پرسیدند: «رئیس، اکنون چه کنیم؟»  
گفت: «بادبان بکشید و راه خانه گیرید، که با ایرانیان درافتادن، آسان‌تر از فهمیدن سخنان دیروز‌من‌نیست».  
پس دانایان گفته‌اند: «هر که پیش از اندیشیدن سخن گوید، آخر کار با موج مناظره و طوفان تمسخر درافتد و هر که هر روز سخن عوض کند، کسی را بر وی اعتماد‌نیست». 
و سلام بر اهل خرد و خنده بر اهل گزاف.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها