سحرگاه نهم اسفند بود؛ زمانی که عقربهها نه روی صفحه ساعت، که انگار روی نبضِ ملتهبِ یک ملت حرکت میکردند.
کد خبر: ۱۵۴۹۳۲۴
روزهایی که آسمانِ تهران، سنگینتر از همیشه بر شانههای شهر خیمه زده بود. سایهٔ جنگ، آن هیولای نامرئی، مدتی بود که چنگالهایش را بر باورِ آرامش کشیده بود و واژهٔ «اولتیماتوم ده روزه» چون ترجیعبندی شوم، در گوشِ ثانیهها تکرار میشد.
در آن خاموشیِ پر از فریاد، قامت به نماز بستم. «اللهاکبر» که گفتم، گویی تمامِ دلهرههایم را پشت سر پرتاب کردم، اما سجادهام بوی اضطراب میداد. در قنوت، میانِ تمنایِ صلح برای سرزمینم و طلبِ شفا برای همسفرِ زندگیام،سرگردان بودم. همسرصبورِ ونجیبِ من که ماههاست در میدانِ نبردی نابرابر با «بیماریِ سخت»، پنجه در پنجهٔ تقدیر افکنده است. نگاهش که میکردم، حماسهای را میدیدم که در سکوتِ اتاق، با درد میجنگید.
نماز تمام شد، اما بیداری، چون پاسبانی بر چشمانم نشسته بود. اخبارِ جسته و گریخته از شروعِ قریبالوقوعِ نبرد، خواب را از پلکها میراند. باید میرفتیم. مقصد، بیمارستان «لاله» بود؛ جایی که بوی دارو با بوی امید و یاس در هم میآمیخت. خیابانها در آن ساعتِ گرگومیش، گویی در انتظاری هولناک حبس شده بودند. ماشینها با احتیاط میراندند، انگار میترسیدند سکوتِ قبل از طوفان را بشکنند.
در بیمارستان، زمان به کُندیِ حرکتِ قطرههای سرم میگذشت. طلوعِ آفتابِ نهم اسفند، رنگِ سرخیِ عجیبی داشت؛ خورشید از پسِ غبارِ دلهره سر برآورد. وقتی ساعت هفتِ صبح به خانه برگشتیم، خستگیِ تن و فرسودگیِ روح، مرا از پا انداخت. بر بستر افتادم و در سیاهیِ عمیقِ خوابی فرو رفتم که تلخیِ واقعیت را برای لحظاتی محو کرد.
اما رؤیا، عمری کوتاه داشت. ساعت ده صبح، فریادِ زنگِ تلفن، سکوتِ خانه را درید. شمارهٔ علی بود؛ برادرزادهام. با صدایی که میانِ هول و ولا و بغض میلرزید، خبر را آوار کرد: پاستور را زدند! بمباران شروع شد..
در همان لحظه، صدای معصومانهٔ «دیانا سادات»، نوهٔ شیرینزبانم، در ذهنم پیچید. میانِ آن خبرِ حماسی و تلخ و سیمایِ کودکانهٔ او، تضادی غریب شکل گرفت. پاستور؛ قلبِ تپندهٔ پایتخت، حالا زیرِ آتشِ کینه بود. دلشورهای عظیم، چون تازیانهای بر جانم نشست. از جا کنده شدم؛ خواب از سرم پرید اما گیجیِ آن خبرِ ناگوار، تمام وجودم را تسخیر کرده بود.
ساعت به وقتِ شرعیِ صبر، روی عددِ دو متوقف شده بود. نهم اسفندماه، روزی که با دلهرهی بمباران و دلشورهی جبهههای نبرد آغاز شده بود، حالا به نیمروز رسیده بود. من، خسته از شبزندهداری در راهروهای بیمارستان و نگران از بیماریِ همسرم خیره به صفحهی جادوییِ تلویزیون بودم تا شاید خبری از آرامش بشنوم.
همه منتظر بودند. منتظرِ خبری از پاستور؛ از همانجا که بابای دیانا سادات با صدایی لرزان گفته بود پاستور هدفِ کینهی دشمن قرار گرفته است. اما عقربهها که به دو رسیدند، سکوتی سنگینتر از انفجار، فضای اتاق را پر کرد. گویندهی اخبار، با بغضی که راهِ نفس را بر واژهها میبست، لب گشود. او از پاستور نگفت، از آوار نگفت، اما خبری را بر زبان راند که گویی تمامِ ستونهای زمین را لرزاند.
خبر کوتاه وشکننده بود همزمان با بمباران پاستور دشمن صهیونی آمریکایی مدرسه دخترانه میناب را به موشک بستروایتِ پرپر شدنِ شکوفههای نخلستان، معصومیت از دست رفته دختران میناب قصهی تلخی است که سنگ را میگریاند و قلم را در دست میشکنددر آن لحظه، سیمایِ «دیانا ساداتِ» خودم در پیشِ چشمانم جان گرفت.
چطور میتوانستند بر کالبدِ لطیفِ کودکی، چنین آتشی ببارندخورشیدِ میناب با دلهره از پشتِ نخلستانها سرک کشید، بیآنکه بداند قرار است شاهدِ وداعِ غنچههایی باشد که هنوز طعمِ بلوغ را نچشیده بودند. دخترکانی که با هر وزشِ باد، گیسوانِ سیاهشان را به دستِ نسیمِ خلیج میسپردند، آن روز مشقهایشان را نه با مداد، که با جوهرِ سرخِ رگهایشان تمام کردند.
آسمان، ناگهان دهان باز کرد و به جای باران، آتشِ کینهی نمرودیان را بر سرِ معصومیتی ریخت که پناهی جز دیوارهای لرزانِ کلاس نداشت. آن لحظه که صدایِ مهیبِ انفجار، خندههای ریزِ دخترانه را بلعید، گویی ستونهای زمین درهم شکست و فرشتهها، سراسیمه برای در آغوش گرفتنِ روحهای کوچکی فرود آمدند که میانِ شعله و آوار، راهِ آسمان را میجستند.
بنگر به آن گوشهی ویرانه؛ جایی که کیفِ صورتیِ کوچکی زیرِ تلی از خاکستر جامانده است و دفترچهای که در آخرین صفحهاش، خانهای کشیده شده بود با خورشیدی در میانهی صفحه؛ خورشیدی که حالا زیرِ لکههای خون، غروب کرده است. مادری را در شیشه جادوئی تلویزیون میبینم که با دستانی لرزان، میانِ دود و غبار، به دنبالِ لنگهکفشی میگردد که هنوز بویِ دویدنهای صبحگاهیِ جگرگوشهاش را میدهد، اما صاحبِ آن کفش، حالا در ساحلِ بهشت، با پاهای برهنه بر حریرِ نور قدم میزند.
چطور میتوان از چشمانِ نیمهبازِ دخترکی گفت که در آخرین لحظه، نامِ مادر را زمزمه کرد و قطرهی اشکی بر گونهی خاکیاش خشکید؟ دشمنِ بزدل، که از هیبتِ سلحشورانِ ما در میدان میهراسید، خشمِ اهریمنیاش را بر پیکرهای ظریفی خالی کرد که تنها سلاحشان، مدادهای رنگی و رویاهای شیرینِ فردا بود.
امروز، نخلهای میناب سر خم کردهاند و رودخانه، به جای آب، اشکِ شورِ پدرانی را میبرد که کمرشان زیرِ بارِ تابوتهای کوچک، تا گشته است. هر جایِ این خاک را که ورق بزنی، بویِ «گلاب و خون» میآید؛ بویِ دخترانی که قرار بود مادرانِ فردای این سرزمین باشند، اما حالا ستارههایی شدهاند که هر شب، بر مزارِ مظلومیتِ خویش میگریند. ای قاصدکهای سوخته! سوگند به معصومیتِ گمشدهتان در میانِ شعلهها، که این داغ، هرگز سرد نخواهد شد و انتقامِ هر تارِ مویِ خاکسترشدهتان، طوفانی خواهد شد که کاخِ ستمکاران را به خاکِ سیاه خواهد نشاند. میناب، امروز عروسِ سرخپوشی است که به جای هلهله، نالهی جانسوزِ «رودِ رودِ» مادارانش، گوشِ فلک را کر کرده است.غروب نهم اسفندماه از راه رسیدساعتی که خورشید گویی شرم داشت از افق بگذرد و شهر را با کوهی از پرسشهای بیجواب در چنگال شب رها کند.
فضایی سرشار از بهت، تعلیق و بیموامید بود
آفتابِ نهم اسفند، سنگین و خونآلود، دامنِ خود را از فرازِ رشتهکوههای البرز جمع میکرد، اما در رگهای تهران، خون منجمد شده بود. خبرِ بمبارانِ پاستور، چون تندبادی که از میانِ کوچههای باریک بگذرد، دهانبهدهان چرخیده و بر جانها نشسته بود. خیابانها بوی انتظار میدادند؛ انتظاری کشنده که میانِ «شنیدهها» و «دیدهها» پل بسته بود.
مردم، چون سایههایی سرگردان، چشمانشان به صفحهی جادوییِ تلویزیون دوخته شده بود و گوشهایشان به رادیوهایی که تنها مارشِ نظامی و تلاوتِ قرآن پخش میکردند. در هر خانه، سفرهای پهن بود که نانش در گلو تلخ میشد. نگاهها گنگ بود؛ کسی نمیخواست باور کند، کسی نمیتوانست انکار کند. شایعهی عروجِ پیرِ میخانه، چون خنجری زنگزده بر سینهها میکشید، اما سکوتِ رسمیِ صداوسیما، لبنهای از امید در دلها زنده نگه داشته بود.
مگر میشود؟ این سؤالی بود که در چشمهایِ خستهی مردان و چادرهایِ گرهخوردهی زنان موج میزد. مردم در پیِ یک واژه بودند، یک تکذیب، یک لبخندِ آشنا از قابِ تصویر که بگوید: «ما ایستادهایم.» اما قابها ساکت بودند و تنها خبر از یورشِ دشمنِ ددمنش میدادند، بیآنکه پرده از رازی بردارند که قلبِ یک ملت را در فشارِ «انبرِ دلشوره» قرار داده بود.
در گوشهی اتاق، همسر عزیزم با همان رنجِ غریبِ بیماری، تسبیح میگرداند و زیرِ لب دعا میخواند؛ دعایی که دیگر نه برایِ شفای خویش، که برایِ سلامتِ «پناهِ امت» بود. من، غرق در دلهرهای که از تماسِ صبحگاهیِ برادرزاده ام علی به ارث برده بودم، به افقِ تیره خیره شده بودم. شهر در قرقِ یک پرسشِ بزرگ بود: «آقا کجاست؟»
غروبِ نهم اسفند، طولانیترین غروبِ تاریخ بود. نه شب میشد و نه روز بازمیگشت. گویی زمان در نقطهای میانِ زمین و آسمان ایستاده بود. هر زنگِ تلفن، قلبی را میلرزاند و هر نگاهِ گذرا در خیابان، سرشار از تمنایِ خبری بود که حقیقت را از میانِ غبارِ شایعه بیرون بکشد.
دشمن در بوقهای تبلیغاتیاش از «پایان» میگفت، اما مردمِ نجیبِ این خاک، در آن بلاتکلیفیِ جانکاه، به عصایِ ایمان تکیه داده بودند. سردرگمی، چون مهی غلیظ بر سرِ شهر سایه انداخته بود؛ گویی تهران، یتیمی بود که هنوز خبرِ مرگِ پدر را باور نکرده و با چشمانی خیس، به درگاهِ خانه خیره مانده است تا شاید دوباره قامتِ استوارِ او را ببیند.
آن شب، هیچ چراغی در دلِ مردم روشن نشد. همه منتظرِ ساعتِ «بیستویک» بودند، منتظرِ کلامی که یا جان ببخشد و یا داغی ابدی بر پیشانیِ تاریخ بنشاند. و اسفند، با تمامِ سردیاش، در آن غروبِ پُر دلهره، چون کورهای از اضطراب میگداخت.
بغض راه گلویم رابسته است
به هر جا که ذهنم می رسید زگ زدم تا خبری از آقا بشنوم