دودِ غلیظی که از سمتِ پاستور به آسمان برمیخاست، تنها نشانِ ویرانیِ یک بنا نبود.
آن غبار، پردهای بود که میانِ «حضور» و «غیبتِ» پدری مقتدر کشیده شده بود.
در آن ساعتهایِ استخوانسوز، شهر در سکوتی هولناک حبس شده بود. مردم، بیدار و مضطرب، درگاهِ آسمان را مینگریستند و گوشها را به رادیوهایی چسبانده بودند که تنها صدایِ برفک و مارشِ حزنآلود از آنها برمیخاست. هر ثانیه، چون سالی بر جانها میگذشت. آن دلهرهای که از غروبِ نهم اسفند، چون بختک بر سینهها نشسته بود.
شهر را در تلاطم انداخت
در بیمارستان، میانِ نالههای بیماران و بویِ تندِ ضدعفونی، گویی زمان متوقف شد.
نگاهها که به هم گره میخورد، سیلِ اشک بود که بیصدا جاری میشد. همسرم در خوابی ناآرام بود، اما من در آن راهروهای سرد، حس میکردم که ستونِ اصلیِ خانهی ایران فرو ریخته است.
لحظاتی پس از آنکه طنینِ حی علی الصلاه در گلدستههای دلشکستهی شهر پیچید، اما گویی این بار، اذان نه مژدهی وصل، که پیشدرآمدِ یک سوگِ عظیم بود. تهران در بهتِ بمبارانِ پاستور، نفس در سینه حبس کرده بود و چشمها، ناباورانه به قابِ سردِ تلویزیون دوخته شده بود.
ناگهان، تصویر دکتر خسروی ظاهر شد.
اما نه آن مجریِ همیشگی با صلابتِ کلام و لبخندِ متین. مردی در برابرِ دوربین نشسته بود که گویی کوهی از آوار بر شانههایش سنگینی میکرد. چشمانش... آه از آن چشمانِ سرخ و بارانی که پیش از آنکه لبی وا کند، حقیقتِ تلخ را فریاد میزدند. شیشهی عینک زیرِ هجومِ اشک، تار شده بود و دستانش روی میز، آشکارا میلرزید.
بند دل یک ملت پاره شد
سکوتِ سنگینی فضای استودیو و خانهها را پر کرد. خسروی، بغضش را با جانی سوخته فرو داد، اما صدایش وقتی بلند شد، دیگر آن طنینِ استوار را نداشت؛ حزنی غریب در تارهای صوتیاش رخنه کرده بود، لرزشی که بندِ دلِ یک ملت را پاره کرد.
او با صدایی که از عمقِ جان میآمد و مدام در میانهی واژهه میشکست، لب گشود «انا لله و انا الیه راجعون..» هر کلمهای که از حنجرهی او خارج میشد، چون تیشهای بر پیکرِ صبرِ مردم فرود میآمد.
او از عروجِ ملکوتیِ «پدرِ امت» گفت؛ از آن پیرِ فرزانهای که پناهِ بیبناهان بود. اما جانسوزتر آنجا بودکه خبر از شهادتِ مظلومانهی خانوادهی آقا داد. او از همسفرانی گفت که در آن سحرگاهِ خونین، پایاپایِ رهبرشان آسمانی شده بودند؛ از ستارههایی که دورِ خورشید سوختند تا نشان دهند شجرهی ولایت، تا آخرین قطرهی خون در پایِ عهدِ خویش ایستاده است.
اندوه آقای خسروی در میانهی خبر، نه فقط بغض یک مجری، که نالهی تمامِ ایران بود.
آن لحظه که او از معصومیتِ نوهٔ شهیدِ آقا گفت، دیگر هیچ خانهای ساکت نماند؛ ضجهی مادران و فریادِ یتیمیِ پدران، همپایِ صدایِ حزینِ او فضایِ شهر را پر کرد.
زهرا نوه چهارده ماهه آقا
در آن بامدادِ پر گداز، همسفرِ خورشید نوه رهبر عزیزمان غنچه چهارده ماهه زهرا محمدیگلپایگانی شدوتو چه میدانی که چه رازی بود در آن لحظهی وصال شاید آقا میخواست در آن سفرِ پرمخاطره، معصومیتِ غنچه مظلوم را به عنوانِ سندی بر مظلومیتِ خویش به پیشگاهِ خدا ببرد. غنچهای که با بالهایِ کوچک اش پابه پایِ آن سیمرغِ فرزانه پر کشیدی تا ثابت شود در این خاندان، حتی کودکان نیز الفبایِ شهادت را پیش از الفبایِ دبستان میآموزند
ساعت صفر یتیمی
آن سحرگاه، آقای خسروی تنها یک خبر را قرائت نکرد؛ او مرثیهخوانِ تلخترین حقیقتِ تاریخِ ما بود. تصویری که از او در آن بامدادِ دهم اسفند بر جای ماندبا سیمایی شکسته و صدایی که از غایتِ اندوه به لرزه افتاده بودتا ابد در حافظهی این خاک به عنوانِ «ساعتِ صفرِ یتیمی» حک خواهد شد. اذان تمام شده بود، اما نمازی که پس از آن اقامه شد، نمازِ میت بر پیکرِ آرزوهایی بود که در آتشِ کینهی دشمن سوخته بودند.
خروشِ یتیمی در رگهای شهر
آن لحظه که بغضِ آقای خسروی در قابِ شیشهای شکست و کلمهی «شهادت»، چون صاعقهای بر گوشِ جانِ ملت فرود آمد، زمان برای ثانیهای ایستاد. گویی قلبِ ایران از تپش بازماند و نبضِ زمین سکته کرد. اما این سکوت، آرامشِ پیش از طوفان بود. به ناگاه، دیوارهای خانهها برای فریادِ فروخوردهی یک ملت تنگ شد و سیلِ جمعیت، بیقرار و پریشان، به آغوشِ خیابانها پناه برد.
منظرهای بود زلال و در عین حال جانسوز؛ گویی صورِ اسرافیل دمیده شده و واقعهای عظیم رخ داده است. درهای خانهها یکی پس از دیگری گشوده میشد و مردمی که انگار در خانههای خود یتیم شده.
دکتر غروی: بودند، هراسان و با چشمانی که رودِ سرخِ اشک از آنها جاری بود، به بیرون میدویدند. مادری با همان چادرِ نمازِ گلدارش که بوی سجاده میداد، بر سر زنان به میانه کوچه آمده بود؛ مردانی که شانههایشان از هیبتِ این داغ فرو ریخته بود، سر بر دیوارِ خانهها گذاشته و هایهای میگریستند.
خیابانها، که تا دقایقی پیش در قرقِ شب و سکوت بود، ناگهان لرزید. مردم نه برای اعتراض، نه برای شعار، که برای «گریستن در آغوشِ هم» به خیابان ریخته بودند. غریبهها در میانهی میدانها یکدیگر را در آغوش میکشیدند و گویی هر کسی، برادر یا خواهرِ خونیِ خویش را در این مصیبتِ مشترک یافته بود. دستهایی که به آسمان بلند بود، لرزشِ شانههایی که زیر بارِ این غم خم شده بود، و صدایِ ضجههایی که از عمقِ جان برمیخاست، اتمسفرِ شهر را به «بیتالاحزانی» عظیم بدل کرده بود.
کودکانی که از آشفتگیِ بزرگترها ترسیده بودند، در میانِ آن همه اشک، عکسِ «آقا» را که با عجله از رویِ دیوارِ اتاقها برداشته شده بود، به سینه چسبانده بودند. چراغِ ماشینها در اتوبانها روشن گشته و صدایِ تلاوتِ قرآن از ضبطِ خودروها، فضایِ شهر را، چون معبدی بزرگ، روحانی و حزنآلود کرده بود.
مردم به سمت پاستور میدویدند
تهران و تمامِ ایران، نه یک شهر، که یک «تنِ واحد» بود که جگرگوشهاش را از دست داده است. مردم به سمتِ پاستور، به سمتِ میعادگاهِ همیشگیشان، میدویدند؛ گویی میخواستند با گرمایِ حضورشان، تلخیِ آن خبر را ذوب کنند. اما دریغ که خورشید رفته بود و شهر در میانهی مهی از دود و داغ و دلتنگی، تنها با یادِ او نفس میکشید.
تصویری بود از وفاداریِ محض؛ مردمی که با تمامِ وجود حس کرده بودند ستونِ خیمهشان شکسته است، اما در همان حالِ پریشانی، با قدمهایی که لرزان بود ولی ایمان داشت، نشان دادند که عشق به «ولی»، ریشهای عمیقتر از حیات دارد. آن شب، خیابانها گواه بودند که ایران، پدری را از دست داده است که هر تارِ مویش، با رگِ جانِ این ملت گره خورده بود.
بغضهای گره خورده در مشت
هنوز طنین صدای آقا در گوشِ کوچهها میپیچید؛ صدایی که دههها آرامبخشِ دلهای ناآرام بود و حالا، سکوتِ خانهاش در انتهای خیابان فلسطین، سنگینترین موسیقیِ متنِ تاریخ شده بود. در یاد دارم که پیرزنی در حاشیه یکی از خیابانهای ویران شده توسط بمباران، در حالی که چادرش خاکی بود و دانههای تسبیحش میان انگشتان میلرزید، زیر لب میگفت: «یتیم شدیم مادر، اما یتیمِ غیور...»
در روز دوم، جبههها دیگر فقط در مرزها نبود؛ هر کوچه یک خاکریز شده بود. جوانانی را میدیدم که با چشمانی سرخ از گریهی شبانه، بند پوتینهایشان را چنان محکم میبستند که گویی میخواستند زمین را زیر گامهایشان به لرزه درآورند. آنها نه برای مرگ، که برای «انتقامی به وسعت ایمان» برمیخاستند.
آسمانِ ایران در روز دوم جولانگاهِ پرندگانِ آهنینبالی بود که از آشیانههای مخفی سپاه و ارتش برمیخاستند تا پاسخِ کینه را با آتش بدهند. هر غرشِ موشکی که سینه آسمان را میشکافت، گویی فریادِ «یا علیِ» ملتی بود که در اوج سوگ، بر زانو ننشسته بود. دشمن خیال کرده بود با زدنِ سَروِ بلندِ این بوستان، باغ به زانو درمیآید؛ اما نمیدانست که از هر قطره خونِ آن شهیدِ والامقام، هزاران نهالِ غیرت روییده است.
خاطرهی تلخ و شیرینِ روز دوم در همآمیزیِ اشک و لبخندِ فتح بود اشکی برای رهبری که دیگر میانمان نبود و لبخندی برای اقتداری که حتّی در نبودِ او، چنان کوبنده بود که لرزه بر اندامِ متجاوزانِ صهیونیست و آمریکایی میانداخت. روز دوم، روزِ پیمان بود؛ روزی که ایران فهمید برای ماندن، باید از میان آتش عبور کند و چه باک، وقتی که میراثِ آن پیرِ فرزانه، شجاعت در میانهی میدان بود.
در آن روز، هر ایرانی یک خامنهای شده بود؛ تکثیرِ آن روحِ بزرگ در کالبدِ یک ملت؛ و تاریخ بعدها خواهد نوشت که در دومین روز از جنگ سوم، ایران نه با سلاح، که با «ایمانِ برخاسته از خونِ شهیدش»، پیروزی را امضا کرد.
اکنون پیمانی ناگستنی بین خیابان و میدان شکل گرفت هر اطلاعیهای که قرارگاه خاتم صادر میشد مردم را به وجد میآورد
به اتفاق همسر عزیزم به میدان انقلاب میرویم
رسولی مداح اهل بیت پشت تریبون است
او میخواند و مردم پرشور تکرار میکنند
بزن که خوب میزنی
گواردیولا چگونه برترین مربی تاریخ شد؟
خرید و فروش غیرقانونی انواع حیوانات و پرندگان کمیاب ادامه دارد
رئیس انستیتو پاستور در گفتوگوی اختصاصی با «جامجم»: به سرعت به مسیر پیشرفت و دستاوردهای گذشته خود باز خواهیم گشت