نسخه کوچکی از خودش
داستان جنایی(قسمت اول)

نسخه کوچکی از خودش

داستان جنایی(قسمت سوم)

طعمه

طعمه
درقسمت‌های قبل خواندید زینت، مادر چهار فرزند است که ادریس پسر بزرگش به خاطر درگیری و ناتوانی در پرداخت دیه در زندان به‌سر می‌برد. او یک دختر به نام نرگس و دو پسر دیگر هم به نام‌های علی و احمد دارد. همسرش، روشن مدتی است بیکار شده و دستفروشی می‌کند. زینت هم با شستن لباس همسایه‌ها و آشناها کمک‌خرج خانواده است. روزی که زینت به ملاقات پسرش رفت، پسر کوچکش، احمد که با پدر و برادرش در حال بازی بود، به دنبال توپ از حیاط خارج شد و نزدیک بود با یک ماشین تصادف کند که به‌خیر گذشت. و حالا ادامه داستان
کد خبر: ۱۴۳۳۳۵۲
نویسنده زینب علیپور طهرانی - تپش
طعمه
 
زینت با خواب بدی که دیده بود، یکباره پرید و به اطرافش نگاه کرد. نگاهش به ساعت بالای سرش افتاد که برای مدرسه بچه‌ها کوک کرده بود. ساعت ۵ و ۳۰ دقیقه بود. تمام صورتش عرق کرده بود. رختخواب روشن خالی بود. با خودش گفت: باز رفته سیگار بکشه. خدایا چی کار کنم از دست این مرد؟
روشن در حالی که از سرما دست‌هایش را به هم می‌مالید، وارد شد و خودش را زیر پتو پنهان کرد.
زینت گفت: نکش. می‌میریا.
روشن با اخم گفت: سیگار نکشیدم که دستشویی بودم.
روشن پشتش را به زینت کرد و پتو را روی سرش کشید اما یکباره بلند شد و گفت: من فردا می‌رم ملاقات ادریس. باید یه فکر اساسی کرد.
زینت گفت: من که از خدامه بچه‌ام زودتر آزاد شه. اما با کدوم پول؟
روشن در فکر فرورفت و با خودش حرف زد و گفت: راهش رو پیدا می‌کنم.
زینت سر جایش دراز کشید و پتو را روی بچه‌ها انداخت و به سقف خیره شد تا پلک‌هایش سنگین شد و به خواب رفت.
زینت از صبح زود وسط حیاط در حال شستن لباس بود. احمد هم با مورچه‌های حیاط بازی می‌کرد. علی و نرگس هم مدرسه بودند. روشن سیگار در دست داشت، گوشه حیاط نشسته و به احمد خیره شده بود. به قدری نگاهش روی او میخکوب شده بود که متوجه نشد سیگارش تمام شده. یکباره دستش سوخت و به خودش آمد.
زینت گفت: چی شد؟
روشن گفت: چیزی نیست. دستم سوخت.
زینت گفت: پاشو به غذا سر بزن آبش تموم نشه بسوزه.
روشن به آشپزخانه رفت و با قاشق داخل قابلمه را هم زد. ناهار آبگوشت داشتند اما گوشت غذا خیلی کم بود. روشن با دیدن غذا آهی کشید و با خودش گفت: راهش رو پیدا کردم.
روشن به حیاط برگشت و از زینت خواست به اتاق بروند تا با هم حرف بزنند.
زینت گفت: می‌بینی که دستم بنده. بزار واسه بعد.
روشن گفت: پاشو بیا خستگی در کن، یه‌کم گرم شو تا با هم حرف بزنیم.
زینت دست کفی‌اش را با آب سرد شست و هر دو به اتاق رفتند.
زینت قبل از این‌که وارد اتاق شود به احمد گفت: جایی نریا. همین‌جا توی حیاط بازی کن.
زینت وارد اتاق شد، دست‌هایش را با بخاری گرم کرد و گفت: خب. چی می‌خواستی بگی؟
روشن گوشه اتاق نشست، برای حرف زدن تردید داشت .
زینت گفت: پس چرا ساکت شدی. زودتر حرفتو بزن. کار دارم.
روشن گفت: ببین زینت! ما همه‌اش داریم درجا می‌زنیم. هم بچه مدرسه‌ای داریم، هم پسرمون معلوم نیست تا کی توی زندان بمونه.
زینت گفت: خب. چی می‌خوای بگی؟
روشن گفت: تا کی می‌خوای رخت مردم رو بشوری؟ دستاتو نگاه کن. ببین چه پینه‌ای بسته.
زینت به دست‌هایش نگاه کرد و گفت: چی کار کنم؟ چاره ندارم که.
روشن گفت: من یه فکری کردم. اگه تو هم راضی باشی، پول خوبی گیرمون میاد.
زینت با تعجب گفت: من راضی باشم؟ خب درست حرف بزن، ببینم چی میگی؟
روشن گفت: با پولی که دستمون میاد، می‌تونیم یه خونه بهتر اجاره کنیم. علی و نرگس درس بخونن. ادریس هم دیه رو می‌ده و میاد بیرون، کمک دستمون می‌شه. تو هم فقط بچه‌داری می‌کنی و دیگه رختای مردم رو نمی‌شوری.
زینت همچنان متعجب گفت: خب با کدوم پول؟
روشن من من کرد و گفت: احمد...
زینت گفت: احمد چی؟
روشن گفت: میندازیمش جلوی ماشین و دیه می‌گیریم.
زینت با شنیدن این حرف، خشکش زد و یکباره گفت: تو دیوونه شدی مرد.
روشن گفت: همه مشکلاتمون حل می‌شه. به این فکر کن.
زینت صدایش را بالا برد و گفت: ساکت شو مرد. احمد بچه منه. عزیز منه.
روشن گفت: خب بچه منم هست. عزیز منم هست.
زینت از کنار بخاری بلند شد و گفت: با تو نمی‌شه حرف زد. عقلتو از دست دادی. بلند شم برم دنبال کارم.
روشن گفت: اما...
زینت اجازه نداد جمله‌اش را تمام کند و گفت: دیگه نمی‌خوام چیزی بشنوم.
زینت بعد از جر و بحثی که درباره احمد با روشن کرد، به حیاط رفت و با عصبانیت به شستن لباس‌ها ادامه داد و با حرص لباس‌ها را چنگ می‌زد و با خودش زیر لب حرف می‌زد.
زینت زیر لب گفت: مردک دیوونه شده. میگه بچمو بندازم زیر ماشین. آخه کی با بچه‌اش این کارو می‌کنه.
روشن که همچنان روی حرف خودش بود، وارد حیاط شد و سیگار روشن کرد و به احمد نگاه کرد و به فکر فرو رفت. زینت زیر چشمی با خشم به همسرش نگاه کرد و تشت را به سمتی کشید که پشتش به روشن شود.
در این بین صدای زنگ در شنیده‌شد. روشن سیگار را زیر پایش له کرد و سرفه ای کرد و به سمت در رفت. آقا کریم صاحبخانه بود. روشن دستش را به سمت او دراز کرد و با هم احوالپرسی کردند و دست دادند و روشن او را به خانه دعوت کرد. اما آقا کریم نپذیرفت و جلوی در ایستاد. روشن در را بست و در کوچه با او هم‌کلام شد. زینت هم دست‌هایش را شست و سعی کرد از پشت در حرف‌های آنها را بشنود. گوشش را به در چسباند.
newsQrCode
ارسال نظرات

نیازمندی ها