کنار برادرش راه میرود و تلفنی با همسرش صحبت میکند. کنار همسرش مینشیند و تلفنی با برادرش چت میکند. پشت میز کار در شبکههای مجازی قربان صدقه دخترش میرود. در خانه دخترش را بغل میکند و شبکههای مجازی را میچرخد. همه چیز را دارد و همه چیز را گم کرده است. نمیخواهد باور کند که صحبت فقط کلمه نیست. نفس است که به کلمه جان میدهد. از پشت تلفن نمیشود با کسی دمخور شد. دیشب که توی مترو نشسته بود و لای جمعیتی که سرشان توی گوشی بود، برای گروه دوستانش درد دل میکرد و سبک نمیشد، به این فکر میکرد که همه ما دچار یک تنهایی دسته جمعی شدهایم.