استاد دنبال دزد راه میافتند و میبینند او به سرای بوعلی بازار رفته است و دارد در باره قیمت فرش پرسوجو میکند.
دزد میخواست فرش را بفروشد که استاد پیش میروند و با رضایت طرفین، فرش را میخرند. سپس از دزد میخواهند فرش را تا منزل برای ایشان بیاورد و مزد حمل آن را بگیرد. هنگامی که به منزل میرسند، دزد متوجه موضوع میشود و از استاد عذرخواهی میکند.
استاد به روی خود نمیآورند و میگویند: «من که ندیدم تو فرشی از خانه من دزدیده باشی، من فقط فرش را از تو خریدم!» و به این ترتیب با بزرگواری خود، او را شرمنده میکند.