حدود دو هفته پیش، ساعت 8 شب بود که محمدرضا تصمیم گرفت همراه دوستش که سرباز بود، از خورموج بوشهر به روستای درازی بروند تا کاری انجام دهند. با خانوادهاش تماسگرفت و به آنها گفت تا یکی دو ساعت دیگر به خانه برمیگردد. بیخبر از اینکه این آخرین تماس و خداحافظی او با خانوادهاش است. محمدرضا سوار خودروی دوست سربازش شد تا به سمت روستای درازی بروند و دوستش برگه مرخصی بگیرد.
هیچکس نمیداند آن شب چه اتفاقی افتاد. چه شد که ناگهان خودرو -که دوست محمدرضا پشت فرمان آن بود - چپ کرد. خودرو روی همان سمتی چپ شد که محمدرضا نشسته بود. علی شادمهر، پدر محمدرضا میگوید: «بیتوجهی راننده باعث شده کنترل خودرو از دستش خارج شود و چپکند.»
بعد از تصادف، بعضی از خودروهای عبوری ایستادند تا به کمک دو جوانی بروند که مرگ هر لحظه تهدیدشان میکرد. از بیمارستان با پدر محمدرضا تماس گرفتند و به او گفتند پسر جوانش تصادف کرده است. پدر دیگر نفهمید مخاطب تلفنیاش چه میگوید. گوشی تلفن را قطع و به سمت بیمارستان حرکت کرد.
محمدرضا را در بخش مراقبتهای ویژه بستریکردند. یک هفته تمام در بیمارستان بود و پزشکان دائم سطح هوشیاری او را اندازهگیری میکردند، اما هر چه میگذشت، امید پزشکان برای برگشت محمدرضا کمرنگتر میشد. آخر، کار به جایی رسید که کادر درمان مطمئن شد درمان دیگر فایدهای ندارد و مرگ مغزی پسر جوان قطعی است.
پدر محمدرضا میگوید: «با من تماس گرفتند وگفتند فردا به بیمارستان بیایید، دکتر قرار است در مورد موضوعی با شما صحبت کند. متوجه منظور آن فرد شدم و همان لحظه تصمیم گرفتم اعضای بدن محمدرضا را ببخشم، اما در مورد مادرش هیچ قولی نمیتوانستم به بیمارستان بدهم. به همسرمگفتم فردا به بیمارستان برویم چون قرار است از محمد عکسبرداری کنند. فردای آن روز که رفتیم، همسرم پرسید چرا نمیآیند محمدرضا را ببرند برای عکسبرداری؟ پذیرفتن مرگ فرزند برای پدر تا حدودی قابل پذیرش است، اما برای یک مادر قبول این واقعیت بسیار دشوار است. همانجا واقعیت را به همسرم گفتم و او هم بعد از مدتی فکر کردن قبول کرد اهدای عضو را انجام دهیم. به هرحال محمدرضا امانت و هدیهای بود که خدا به ما عطا کرده بود، اما ما با اهدای عضو او، هدیه بزرگتری -که همان رضایت خانواده گیرنده عضو بود- دریافت کردیم و از این بابت خرسندیم.
هدیه خداوند را بخشیدیم
پدر محمدرضا همراه همسرش به بخش مراقبتهای ویژه و بر بالین پسر جوانشان رفتند و ده دقیقهای با او خلوت کردند. با زبان پدرانه و مادرانه با او حرف زدند و بعد هم خداحافظی کردند. پدر ادامه میدهد:« وقتی میخواستیم با پسرم خداحافظیکنیم، نگران بودم که لمس کردن او باعث شود مشکلاتی برای اعضای بدنش ایجاد شود. از کادر درمان درباره این موضوع پرسیدم و گفتند هیچ مشکلی ندارد و خداحافظی کردیم. بعد از خداحافظی حتی یک جعبه شیرینی گرفتم و در بخش آیسییو پخش کردم که توانستیم هدیه اعطایی خداوند را به زیباترین شکل ممکن به خودش برگردانیم. همه چیز که آماده شد، من هم رضایتنامه اهدای عضو را امضا کردم.بعد از امضا، محمد رضا را به اتاق عمل بیمارستان سلمان فارسی بوشهر بردند. در آنجا قلبش را جدا و با بالگرد به فرودگاه منتقل کردند و از آنجا با استفاده از یک جت، قلب را به تهران رساندند.
دو کلیه و پانکراساش را هم به شیراز فرستادند تا به بیماران نیازمند پیوند زده شود.»
محمد رضا یک خواهر و یک برادر دیگر هم دارد، اما پدر میگوید چون نمیخواست آخرین تصویری که آنها از برادرشان در ذهن داشتند مخدوش شود، آنها را به بیمارستان نیاورد تا از محمدرضا خداحافظی کنند.« ما راضی به رضای خدا هستیم و هرچه خدا بخواهد همان میشود. ابتدا نمیخواستم این موضوع را رسانهای کنم، اما پس از مدتی متوجه شدم اگر رسانهای شود، خانوادههای دارای مرگ مغزی نیز ممکن است این بخشش را در حق بیماران نیازمند به اهدای عضو انجام دهند.»