شاید بچه که بودم توی انشاهایی با موضوع «دوست دارید در آینده چه کاره شوید؟» چیزهای مختلفی نوشته باشم. از معلم و معمار گرفته تا خلبان و پزشک. اما حالا که عقلم کمی بیشتر از آن موقعها میرسد میگویم شغل کارگرهای روزمزد را دوست دارم. همانهایی که اول صبح میایستند کنار خیابان و نمیدانند امروز قرار است سقف کدام خانه شهر را گچکاری کنند یا آجر را بالای کدام دیوار بیندازند. اصلا نمیدانند امروز قرار است چیزی گیرشان بیاید یا نه. فقط میدانند که باید صبح از خواب بیدار شوند. دوست دارم هر صبح زندگی را شروع کنم و ببینم امروز قرار است روزیام از کجای جهان برسد. مثل صیادی که هر صبح تورش را گوشهای از دریا پهن میکند و به جای دریا، فقط طلوع خورشید را نگاه میکند.