شبی از شبها رئیس اداره آتشنشانی با فرزند ارشد توماس ادیسون تماس گرفت و به او اطلاع داد آزمایشگاه پدرش در آتش میسوزد و اگرچه مأموران آتشنشانی تمام تلاش خود را کردهاند، اما نتوانستهاند آتش را مهار کنند و اکنون در تلاشند که آتش به ساختمانهای مجاور سرایت نکند.
وی از فرزند ارشد ادیسون خواست مراتب را بهآرامی به پدرش منتقل کند. فرزند ادیسون با خود اندیشید اگر اکنون با پدرش تماس بگیرد و خبر آتشسوزی را به اطلاع او برساند، او سکته خواهد کرد. پس، از اطلاعرسانی منصرف شد و خود به محل حادثه رفت. وقتی به محل حادثه رسید و شدت آتشسوزی را مشاهده کرد برجا خشکید، اما ناگهان پدرش را دید که در مقابل ساختمان آزمایشگاهش با فلاسک چای و قند روی یک صندلی نشسته است و سوختن آزمایشگاهش را تماشا میکند. آهسته جلو رفت و پس از سلام و احوالپرسی گفت: پدر حالتان خوب است؟ ادیسون گفت: عالی. پسر ادیسون گفت: خیلی بد شد. ادیسون گفت: این حرف را نزن. بیا و در کنار من رنگآمیزی شعلهها را تماشا کن و لذت ببر. ببین آن شعلههای بنفش ناشی از سوختن پتاسیم است و آن شعلههای زرد ناشی از سوختن گوگرد و فسفر. آه، آن شعله نارنجی را نگاه کن... کاش مادرت اینجا بود و این منظره زیبا را میدید.
پسر ادیسون که حیران مانده بود گفت: پدر، تمام داراییات در آتش میسوزد و تو از زیبایی شعلهها میگویی؟ به من بگو راز این درک عمیق و رضایت قلبی چیست که با آن تلخترین منظرهها را نیز زیبا میبینی؟ ادیسون گفت: بیمه. پسر ادیسون گفت: بیمه؟ ادیسون گفت: همین هفته پیش آزمایشگاه و کارخانه را به مبلغی گزاف بیمه حوادث غیرمترقبه کردم. پسر ادیسون وقتی راز درک عمیق و رضایت قلبی ادیسون را دانست، پرید و از سر کوچه نیمکیلو تخمه آفتابگردان خرید و یک صندلی آورد و کنار پدر نشست و تخمهها را شکست و از زیبایی شعلههای رنگارنگ لذت برد.
امید مهدینژاد
طنزنویس
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....