شکارچی دختران شرق
قرار نبود قاتل شوم اما دو نفر از طعمههایم مردند و مهر قاتل بودن روی پیشانیام خورد. ابتدا بگذارید از خودم بگویم؛ 24 سال دارم و اسمم علی است. کار و بار درست و حسابی که نداشتم و به فکر سرقت افتادم. در خیابانهای شرق تهران میگشتم و زنان و دختران جوان را تعقیب میکردم. وقتی به محلی خلوت میرسیدند، آنها را با چاقو تهدید کرده و کیفشان را سرقت میکردم. اگر هم مقاومت میکردند، ضربهای به بدنشان میزدم تا نتوانند به مقاومتشان ادامه دهند.
اینکه میگویم قرار نبود قاتل باشم، تصوری بود که خودم از ضربهها داشتم و فکر نمیکردم، باعث مرگ آنها شود. سرقتهایم را از سال 84 آغاز کردم و هر طعمه خوبی که پیدا میکردم، سراغش میرفتم.
یک روز کیف دختر جوانی را سرقت کردم که تلفن همراهش داخلش بود. آن دختر با تلفن خودش تماس گرفت و خواست وسایلش را برگردانم. صدایش را که شنیدم از او خوشم آمد و تصمیم گرفتم با او دوست شوم. دختر جوان هم از جسارت من خوشش آمده بود و این دوستی هر روز گرمتر میشد. یک روز از من خواست حضوری قرار بگذاریم. من هم خوشتیپ کردم و به محل قرار رفتم اما به جای دختر جوان، دو مامور دستانم را گرفتند و خیلی زود سردی دستبند را روی دستم حس کردم. به خاطر اینکه سرقتها را در شرق تهران انجام داده بودم، روزنامهها به من لقب شکارچی دختران شرق تهران را دادند.
آنموقع هم نمیدانستم چه سرنوشت شومی در انتظارم است و فکر میکردم قرار است مدتی در زندان آب خنک بخورم. در اداره آگاهی من را به اداره قتل بردند. خیلی تعجب کرده بودم. وقتی افسر آگاهی مقابلم نشست، تازه متوجه مرگ دو نفر از قربانیان خود شدم. ماجرای زخمی کردن آنها را به خاطر دارم. یکی از آنها داخل ماشین پشت فرمان نشسته بود که سمتش رفتم و داخل ماشین نشستم. خواستم کیفش را بدهد که مقاومت کرد و با چاقو ضربهای به او زدم و با برداشتن کیف فرار کردم.
دومین دختر را هم در راهروی خانهشان زخمی کردم. خواستم کیفش را سرقت کنم که مقاومت کرد و با چاقو ضربهای به پهلویش زدم و گریختم.
خلاصه به اتهام قتل دو دختر و سرقت از 9 دختر دیگر در دادگاه محاکمه شدم که قاضی حکم دوبار قصاص و حبس و شلاق داد. حکم در دیوانعالی کشور تایید شد و در نهایت سحرگاه 25 بهمن 91 در حوالی چهارراه نظامآباد تهران این حکم اجرا شد.