مقطع حساس‌کنونی

حکایت مرد چوپان و مرد تاجر و گربه چاق

کد خبر: ۱۲۳۰۰۶۰

[خواندید که مرد تاجر پنجاه‌چوق مرد چوپان را گرفت و از آنجا که هیچ‌چیز پیدا نکرد که قیمتش پنجاه‌چوق باشد، یک گربه زشت و چاق پنجاه‌چوقی برای او خرید. و اینک ادامه داستان:]
مرد تاجر پس از آن‌که تمام سرمایه‌ای را که از دیگران گرفته بود تبدیل به کالا کرد، کالاها را بار کرد تا به سرزمین بغلی همسایه ببرد و بفروشد و سود کند و سود حاصله را میان خود و صاحبان سرمایه تقسیم نماید. در سرزمین بغلی همسایه تمام کالاها را فروخت اما نتوانست برای گربه زشت و چاقی که از طرف مرد چوپان خریده بود هیچ مشتری‌ای پیدا کند. در نتیجه سود و سرمایه و گربه را بغل زد و راهی شهر و دیار خود شد. در راه به دهی رسید. وارد ده شد تا قدری استراحت کند و غذایی تناول نماید. مردم با دیدن گربه، گرد او جمع شدند و از او خواستند گربه را به آنها بفروشد. مرد تاجر گفت: گربه را برای کسی خریده‌ام. مردم گفتند: هرچقدر بخواهی پول می‌دهیم. مرد تاجر گفت: مثلا چقدر؟ مردم گفتند: هزار چوق. مرد تاجر پرسید: واقعا؟ چرا؟ مردم گفتند: در ده ما موش خیلی زیاد است و گربه اصلاً نیست و می‌خواهیم این گربه را بخریم و ول بدهیم تا نسل موش‌ها را براندازد. مرد تاجر که از اصول اقتصاد خبر داشت و می‌دانست شدت تقاضا می‌تواند موجب افزایش قیمت کالا شود، وقتی متوجه نیاز مردم به گربه شد،‌ گفت: هزار چوق کم است. مردم گفتند: دوهزار چوق. مرد تاجر گفت: کم است. مردم گفتند: شصت‌هزار چوق. مرد تاجر گفت: صدهزار چوق ولاغیر. مردم گفتند: قبول است. سپس صدهزار چوق به مرد تاجر دادند و گربه را از او خریدند و ول دادند. مرد تاجر وقتی به شهر و دیار خود رسید، صاحبان سرمایه را جمع کرد و سود اموال آنان را محاسبه و به آنان پرداخت کرد. سپس به‌سراغ مرد چوپان رفت و گفت: ای مرد چوپان، پنجاه‌چوقت خیلی برکت داشت. سپس 50 ‌هزار چوق به وی داد و گفت: برو کیفش را بکن. مرد چوپان گفت: ممنون. و پنجاه‌هزار چوق را گرفت. مرد تاجر گفت: نمی‌خواهی بدانی چگونه پنجاه‌چوقت به پنجاه‌هزار چوق تبدیل شد؟ مرد چوپان گفت: نه. مرد تاجر گفت: چرا؟ مرد چوپان گفت: پیام داستان که «مزد قناعت» بود منتقل شد. چرا باید بیهوده داستان را کش بدهیم و تکرار مکررات کنیم؟ و جداً خاموش شد.

امید مهدی‌نژاد

طنزنویس

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها