هر چه مادرش از همان روزهای دبستان در گوشش میخواند که باید دکتر شوی به خرجش نمیرفت. میگفت میخواهم نقاش شوم. گوشهای دنج نقاشی بکشم و بفروشم. کاغذهای نقاشی کودکیاش هنوز داخل گنجه مادرش خاک میخورد. همهشان چند خط هفت و هشتی دارند که کوهستان است و یک خورشید که از لابهلایش طلوع میکند. روی دست و بالش هم که با خودکار شکلی میکشید همین چیزها بود. وقتی در محل با جمع اراذل و اوباش پابند به پا، روی زمین نشسته بود به نقش روی دستهایش نگاه میکرد که بعضی جاهایش را رد چاقو خط انداخته بود. نه کوهی بود نه خورشیدی که از لابهلایش طلوع کند.