شما در کارها شاهدید مجرمها شکل هم هستند و خیلی مبتنی بر واقعیت نیستند. ضمن اینکه در گونه جنایی و پلیسی هم همچون گونههای دیگر سینما و تلویزیون تنها بخشی از آنها مبتنی بر واقعیت، پرونده یا افراد واقعی است. گاهی ممکن بوده آثاری ببینید که خیلی مبتنی بر واقعیت نباشند و به نوعی ساخته ذهن سازندگان و بنا بر اهداف دیگر آنها تولید شده باشد.
در سریال هوش سیاه به نظرمان آمد که ما باید به اندازهای جذاب جلو برویم که همه جوانها با شخصیت کامران رفیق شوند و آخر داستان به صورتی تعدیل صورت گیرد که کاتارسیس در مخاطب هم رخ دهد.
ولی هیچوقت این سریال به پایان نرسید. چراکه ما دو فصل این مجموعه را ساختیم، در حالی که پیشبینی روی صد قسمت بود.
سیما فیلم تاکید کرده بود حتما باید این شخصیت به اسرائیل منتهی شود و باید اسرائیلی باشد. ما مجال خواستیم این شخصیت را در قسمتها و فصلهای بعدی رشد بدهیم و بعد این موضوع را نشان دهیم، اما نشد و این سریال متوقف شد.
تا چند سال قبل، پلیس در برابر وجود یک پلیس خلافکار یا کسی که خارج از چارچوب و قاعده کاری خود عمل میکند، بهشدت مقاومت میکرد و از این ماجرا وحشت داشت، اما اکنون این وسعت دید پدید آمده که یک پلیس خلافکار هم میتواند در بین پلیسهای درستکار ما باشد.
شاید در تمرینات بعدی که در تاریخ دیگری جلو میرویم، این موارد بیشتر شود و کمکم پلیس پیش از اینکه پلیس باشد، انسانی فرض شود که میتواند مرتکب اشتباه شود. مثل یک روحانی که میتواند درگیر و گرفتار مسائل دنیوی شود، یک پلیس، نویسنده، روشنفکر و یک آدم مذهبی هم میتوانند به این صورت باشند و در برابر وسوسه قرار گیرند و ما شاهد مبارزه او با این وسوسه باشیم.
چنین تجربیاتی در آن طرف دنیا که صاحب سینما هستند، پشت سر گذاشته شده اما ما باید قبول کنیم به اندازه آنها تجربه نداریم و اصولا چرخ را از اول اختراع میکنیم. به طور دائم تجربهها را مجدد از سر میگذرانیم و هرکسی هم که در هر پستی سر کار میآید، از تجربیات گذشتگان استفاده نمیکند.
یکی از دلایلی که اصولا ما پیشرفت نمیکنیم این است که خودمان را همچنان مرکز و محور جهان میبینیم و اصلا نمیتوانیم تصور کنیم کسانی قبلا ممکن است بهتر فکر کرده و تجربیاتی به دست آورده باشند.
تنها کافی است مقداری زحمت بکشند و تجربیات آنها را بررسی کنند و در واقع ادامه راه آنها را بروند که مسیر جلو رود و دوباره دور خودمان نچرخیم.