پس عطیه دستش بر قبر نهاد. جابر چون دست بر قبر حسین بسود، مدهوش بر خاک حسین افتاد. عطیه آب برگرفت و روی جابر ریخت و چون هوشیار شد، سه بار گفت: یا حسین. آنگاه خاموش شد.
پس گفت: دوست، دوست را پاسخ نمیگوید؟
پس گفت: چهسان پاسخ گویی، که خونت بر شانهات ریختند و سر از تنت برگرفتند. من گواهم که تو فرزند خاتم پیغامبران و فرزند مهتر مؤمنانی، فرزند آنکه عهد تقوا نگاه داشت و خالص هدایت بود و پنجمینی از همنشینان کسای پیامبر، فرزند سرور پیشوایانی و فرزند فاطمه مهتر زنان. خوش زیستی و خوش درگذشتی، جز اینکه دلهای مؤمنان در فراق تو خوش نیست، گرچه هرچه در تو رسید، نیک بود و خیر. سلام خدا بر تو باد و رضوانش. و گواهم که به همان راه رفتی، که یحیی بن زکریا رفت، برادرت.
پس جابر به گرداگرد خود نگریست و گفت: و سلام بر شما، ای روحهایی که گرد حسین گرفتید و در عقبش بار افکندید. من گواهم که شما نماز برپای داشتید و زکات دادید و به معروف امر کردید و از منکر نهی و با ملحدان جهاد آورید و خدای را پرستیدید تا دیدید آنچه دیدید. سوگند به آنکه محمد(ص) را برانگیخت به حق، در آنچه بدان درآمدید شریکیم با شما. عطیه گفت: ای جابر، این چگونه باشد، که ما نه کوه و درهای پیمودیم و نه شمشیری زدیم، و اینان سر از تنشان برگرفتند و اولادشان یتیم شدند و زنانشان اسیر. جابر گفت: ای عطیه، شنیدم که حبیبم، رسول خدا گفت: آنکه دوست بدارد قومی را با ایشان برانگیخته خواهد شد و با ایشان معاشر خواهد بود و آنکه کار قومی را دوست بدارد، شریک کار ایشان خواهد بود و سوگند به آنکه محمد را برانگیخت به حق، در دل من و یارانم، همان است که حسین و یارانش بر آن رفتهاند.
امید مهدینژاد
شاعر و نویسنده