در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
امروز صبح هم مثل هر روز زودتر از آفتاب از خواب بیدار شدم. به زورِ چای ناشتای اول صبح بیخوابیام را قورت دادم، پیراهنی که حوصله اتو کردنش را نداشتم را دور از چشم زن و دخترم پوشیدم و از خانه بیرون زدم. لابد شب که بیایم یقهام میکنند که باز با این سر و وضع ژولیده و لباس چروک رفتهای سر کار. هر چه میگویم اتو کردن پیراهن من فایدهای ندارد به خرجشان نمیرود. میگویم پیراهنی که صبح تا شب بچسبد به صندلی ماشین اتو کردنش بخیه به آبدوغ زدن است. بالاخره چروک میشود. بعد هم برای مسافرهایی که نهایت امر یک ربع سوار ماشین من میشوند که مهم نیست راننده تاکسی پیراهنش چروک بوده یا اتو کشیده. آنها میخواهند به مقصدشان برسند. اصلا قیافه راننده و شمایل تاکسی به چه کارشان میآید؟ گرگ و میش بود که یک را چاق کردم و از کوچه زدم بیرون. نگاهی به کوچه بنبست کناری انداختم که چند کودک دو سر یک پارچه مشکی را گرفته بودند و با دیوار کناریشان اندازه میکردند. دیوار خانه ننه زهرا. این ننه زهرا هم حوصله دارد. هر سال دم محرم میشود همسن این بچهها و پا به پایشان راه میآید تا تکیه کوچکشان را ته کوچه بنبست علم کنند. کنار دیوار خانهاش و زیر سایه درخت سیبی که از حیاطش سر خم کرده توی کوچه. دم غروب، کوفته کلاچ و ترمز مسیر خانه را میراندم که دوباره رسیدم سر کوچه بنبست ننه زهرا. تکیه بچهها علم شده بود. بخار سماور زغالیشان از دور چشمم را گرفت. ویرم گرفت بروم و خستگی روز را در یک استکان چای زغالی حل کنم و سری از کار این بچهها در بیاورم. رسیدم، کمی سر به سر بچهها گذاشتم که مگر کوچه بنبست هم جای بساط کردن است؟ لااقل بروید جایی که گذر مشتری باشد! پاخور داشته باشد! این کوچه که دسته عزا هم بیاید گیر میکند! آخر اینجا راه به جایی ندارد. دست آخر هم پول خرد ته جیبم را خالی کردم روی سینی کمک به هیاتشان و یک سیب از سینی کناری برداشتم. الان که نشستهام زیر درخت سیب خانه ننهزهرا و تکیه دادهام به پارچه سیاه دیوار حس عجیبی دارم. پارچهای که بهش تکیه دادهام، چادر سیاه است. چادر سیاهی که هنوز ازش صدای لالایی میآید. انگار ته این کوچه بنبست مال این شهر نیست. انگار از اینشهر سفر کردهام. انگار شهرم سفر کرده و من را با این وطنِ ندیده تنها گذاشته است. به پیراهن چروکم نگاه میکنم. به تاکسی زردم که سر کوچه است نگاه میکنم. به کوچه بنبست نگاه میکنم. گازی به سیب میزنم و به این فکر میکنم که من از این کوچه بنبست به وطنی جدید رسیدهام. مثل همه مسافرهایی که به مقصدشان رسیدند و اصلا نپرسیدند از کدام راه میرویم. فکر اینم که مقصد مهم است. مقصد را که نشان کنی راه پیدا میشود...
علیرضا رافتی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: