کنکورم که تمام شد و سرم از درس و تست و امتحان بیرون آمد؛ یادِ توصیه معلم ادبیاتمان افتادم و رفتم سراغ رمانِ سووشون و یک هفته تمام کارم شده بود سووشون خوانی؛ عشقِ یوسف و زری را دنبال میکردم و بقیه ماجراها را با سرعت بیشتری میخواندم و شاید هم نمیخواندم! معلممان گفته بود سووشون همان سیاوشان است که مراسم عزاداری برای سیاوش است، اما در کل داستان، خبری از سیاوش نبود. به صفحات پایانی کتاب نزدیک شده بودم و مثل زری از کلهشقی یوسف که یک تنه مقابل قلدری خارجیها ایستاده بود حرص میخوردم و همزمان به او افتخار هم میکردم؛ اما آخرهای کتاب دلم آشوب شد؛ آنجا که پای سیاوش به داستان باز میشد؛ همانجا که زن و مرد رفته بودند بالای تپه و منتظر بودند سیاوش با دشمنها بجنگد و شکست بخورد و کشته شود و برایش عزاداری کنند! هر چه از عشقِ زری و یوسف سرخوش شده بودم اینجا از پایم درآمد. وقتی زنِ خوشهچین به زری میگوید:« قربانش بروم، تک و تنها میآید سی میدان. دور میدان یواش یواش میگردد. فکری است. چطور یک تنه با آن همه دشمن لعین جرّ بکند؟ تک و تنها، منتظر آن لعینها، همانطور سوار بر اسب ایستاده. نه شمشیر دارد، نه تیر و کمان.آفتاب هم سر تا سر میدان را گرفته... آن لعینها سوار بر اسب از چهار گوشه میدان تاخت میکنند. سی چهل نفر میریزند به سرِ مبارکش. جرّ میکنند... دهل میزند. آی میزند و میکوبد. آی تند میزند. همچین که دلِ آدم از جا کنده میشود...»
دلم از جا کنده شد و نفهمیدم سیاوش همان یوسف است و لعینها همان انگلیسیها که چهار گوشه کشور را گرفته و ریخته بودند سرِ مردمِ دست خالی و حتی لقمه نان را هم از دهانشان میکشیدند. حالا که کمی عقلرس شدهام و سووشون را دوباره خواندم، فهمیدم همه آن عشق و عاشقیها بهانهای بوده برای نشان دادنِ چهره استعمار. حالا به جای سیاوش برای زنانی میگریم که وقتی «چند بچه از تیره اژدهاکش، پای سگ سروان انگلیسی را زخمی میکنند و بعد از ترس سگ را میکشند، سروان هم وا میدارد سه تا زنِ بچهشیرده از تیره اژدها کش تولههایش را شیر بدهند.» حالا به جای زری، دلم برای مادرِ زری میسوزد که به چه بدبختی برای جهیزیه دخترش چرخ خیاطی زینگر خریده بود و وقتی جنگ جهانی شروع شد، دیده بود مستر زینگر، مأمور فروش چرخ خیاطی افسر شده و مقابلشان ایستاده و 17 سالِ تمام، مردم را فریب میداده. حالا به جای صدای بازی یوسف با بچهها، این دیالوگش یادم مانده که انگار همین الان دارد به زنهای جامعه میگوید: «مربیها و معلمهایی که مادرت (زری) دیده، سعی کردهاند همیشه از واقعیتهای موجود دور نگهش دارند. در عوض، مقداری آداب و تصدیق و تبسم و ناز و عشوه و گلدوزی یادش بدهند. هی از آرامش حرف میزنند.» حالا به جای حرفهای عاشقانه یوسف، این حرفش توی سرم تکرار میشود که به زری میگوید: «به مکماهون - خبرنگار ایرلندی- گفتم: بله جانم، مردم این شهر شاعر متولد میشوند؛ اما شماها شعرشان را کشتهاید. گفتم: پهلوانهایشان را اخته کردهاید. حتی امکان مبارزه هم باقی نگذاشتهاید که لااقل حماسهای بگویند و رجزی بخوانند... گفتم: سرزمینی ساختهاید خالی از قهرمان. گفتم: شهر را کردهاید عینِ گورستان، پر جُنب و جوشترین محلهاش محله مردستان است...»
حالا میفهمم که سیمین دانشور، سووشون را ننوشته، بلکه زندگی کرده است. سیمین همان زری است که برخلافِ زنهای اطرافش، حواسش به دنیای پیرامونش هست؛ چهره استعمار را میشناسد و با آن مبارزه میکند.
سیمین در یکی از مصاحبههایش درباره پیشینه استعمار در ایران و انعکاس آن در رمان سووشون چنین گفته است:
«مروری بر تاریخ ایران به شما نشان میدهد که کشور ما چهارراه حوادث بوده؛ هر که آمده، لگدی به ما زده و تا مدتها نرفته. اسکندر آمده و جانشینانش سلوکیها، قریب یکقرنونیم در این مُلک جا خوش کردهاند .مغول آمده و ایلخانان تا مدتها امان ما را بریدهاند؛ تیموریان دست مغول را از پشت بستهاند. آن یکی کلهمنار ساخته؛ آن دیگری در نیشابور حتی سگ و گربه را زنده نگذاشته و تازه امرا و شاهان خودی، همواره بلای جان ما بودهاند. یکیشان آدمخور داشته و از ریخت هر که خوشش نمیآمده به آدمخورش دستور میداده که «بخورش». آن دیگری انتقام خواجگی خود را از مردم کرمان گرفته و یک چارک چشم ـ مقدار دقیقش را نمیدانم ـ از مردم بیگناه درآورده . شما در تاریخ کمتر کشوری میخوانید که حکمرانی یا پادشاهی، برادران و پسران خود را از ترس رقابت آنها با خودش کشته باشد یا کور کرده باشد و در دویست و اندی سال اخیر ـ شاید هم بیشتر، اگر از صفویه و از جنگ ایران و عثمانی به تحریک غرب، حساب کنیم ـ استثمار و استعمار غرب از نوع کهنه و نویش، شیره جان ما را مکیده، هنوز هم دست از سر ما برنمیدارد. تازه آخرین پادشاه این کشور چرا بایستی به جای آن که از مصدق پشتیبانی کند با ایدون و آیزنهاور گاوبندی کرد؟ حالا در جمهوری اسلامی با وجود خواست درست و محکم « نه شرقی، نه غربی» چقدر هم شرق و غرب برایمان خط و نشان میکشند و گربه میرقصانند؟ در «سووشون » به ایهام بر داغهای مردم ایران گریستهام، اما امید هم دادهام.»
حالا مفهوم نمادین چند خطِ پایانی سووشون را میفهمم. آنجا که «زری، از همه چیز دلش به هم خورده بود. حتی از مرگ، مرگی که نه طواف، نه نماز میت و نه تشییع جنازه داشت»...آنجا که زری، پیام تسلیت مک ماهون را برای خسرو و عمه ترجمه کرد:
« گریه نکن خواهرم. در خانهات درختی خواهد رویید و درختهایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت. و باد، پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درختها از باد خواهند پرسید: در راه که میآمدی، سحر را ندیدی؟»
منصوره رضایی
دانشجوی دکترای زبان و ادبیات فارسی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم