قیقاج، درویشان را جمع کرد و جملگی به در خانه یکی از ثروتمندان شهر بهنام جابری- که مالک سه پاساژ در مرکز شهر و دو شرکت واردات و صادرات و یک مال بود - رفتند. در زدند و جابری در را باز کرد. قیقاج گفت: ای جابری، دیشب پدرت را به خواب دیدم. جابری گفت: خب خب؟ قیقاج گفت: پدرت در خواب هوس آش کرده و خودش آش پخته بود و هم خودش میخورد و هم میان نیازمندان پخش میکرد. جابری دقایقی به یاد پدر گریه کرد و بعد دستور داد ملازمانش به تعداد درویشان همراه قیقاج آش تهیه کردند و به آنها بدهند تا بخورند.
فردای آنروز قیقاج بار دیگر درویشان را جمع کرد و به در خانه جابری رفتند. وقتی جابری در را باز کرد، قیقاج گفت: ای جابری، دیشب باز دوباره پدرت را به خواب دیدم. جابری گفت: خب خب؟ قیقاج گفت: پدرت هوس چلوکباب کرده بود و در یک جای سرسبز نشسته بود و فقیران را گرد خود جمع کرده بود و هم خودش چلوکباب میخورد و هم به آنها چلوکباب میداد و موقع رفتن نیز به هرکدام از آنها یک کارت هدیه اهدا کرد. جابری دقایقی به یاد پدر گریه کرد و بعد دستور داد ملازمانش به تعداد درویشان همراه قیقاج چلوکباب و کارت هدیه تهیه کنند و به آنها بدهند تا بخورند و ببرند. فردای آنروز بار دیگر قیقاج درویشان را جمع کرد و به در خانه جابری رفتند. وقتی جابری در را باز کرد، قیقاج گفت: ای جابری، شاید باورت نشود، اما دیشب برای بار سوم پدرت را در خواب دیدم. جابری گفت: خب خب؟ قیقاج گفت: پدرت پیتزا هوس کرده بود... در این هنگام جابری حرف قیقاج را قطع کرد و گفت: ای درویش، بیا و برگرد و به پدرم بگو خودش بلند شود بیاید تا هرچه هوس کرده است برایش بخرم. در این هنگام قیقاج متوجه شد که بیزینس پلن وی تا همینجا جواب میداده و تا بیزینس پلن بعدی خاموش شد.
امید مهدینژاد
طنزنویس
مرتضی آخوندی عکاسی که توانست آخرین لحظه وداع خانوادههای داغدار میناب را ثبت کند، از جزئیات آن روز خاص میگوید
نادر فریادشیران در گفت و گوی اختصاصی با جام جم آنلاین؛
بهروز سلطانی در گفت وگو با جام جم آنلاین.