پدر فکر نکن یادم رفته. قول داده بودی اگر روزهام را کامل بگیرم برایم جایزه بخری. از آن دوچرخهها که گفتم. نگران چه هستی؟ من که قول دادم در هر محدودهای که تو بگویی بازی کنم. نزدیک سیمهای خاردار هم نشوم. خب تقصیر من چیست که میخواهم دوچرخه سواری کنم؟ اگر الان برایم نخری معلوم نیست تا سال بعد در همین محدوده هم بشود راحت بازی کرد یا سیمهای خاردارشان جلوتر آمده باشد. اصلا افطار من را بده میخواهم در اتاقم بخورم. اتاقم کدام بود؟ ببین آنجا که بین خرابههایش خردههای سرامیک هست آشپزخانه بود، یعنی اتاق من میشود دقیقا سمت راستش. آنجا! میبینی؟