عقل میگوید از هفت صبح سر پا بودی، بخواب استراحت کن فرداشب برو، عشق میگوید، سید احسان واسطه شده بپوش برو تنبلی نکن، سید احسان ایز تایپینگ: چه کنم حامد بیام؟ تایپ میکنم بیا، لباس میپوشم برسی توی موها و دو پاف عطر و توی آینه آسانسور خودم را ورانداز میکنم. چراغهای ماشینی از دور تاریکی چسبناک کوچه را چاک میدهد و همینطور که نزدیک میشود سایهام دراز. میاندازیم توی حافظ، چه خبرها یکییکی پینگپنگی جواب داده میشود، دارد ازدواج میکند خوشحال میشوم... جایی حوالی توپخانه پارک میکنیم، خانوادهها گلهگله نشستهاند. زیرانداز انداختهاند، جای عجیبی است میدان توپخانه وحوالی بازار، روزها در قرق موتوریها و چرخیها و وانتبارهاست که رتق و فتق امور دنیای بندگان خدا بکنند و بار و مسافر و جنس ببرند و شبهای رمضان میشود محراب ابوحمزه و صحیفه سجادیه و نماز شب و تعالیت یا مجیر همان بندهها...
حاج منصور هنوز شروع نکرده. از بلندگو بوقیهای پنهان لای چنارهای اردیبهشتی، شیخی واضح و ساده احکام میگوید، هنوز صحن ارک اینقدری پر نشده که برای ما دو نفر جا نداشته باشد مثل فلامینگوها پا ور میچینیم و جمعیت را نرم رد میکنیم و میرویم توی صحن یک جا مینشینیم ... حاجی شروع میکند چند بیت مناجات، بلد کار است و الهی العفو میگیرد که اشک در میآید، اشک مناجات با اشک روضه فرق دارد مزهاش، اشک مناجات برای همان مقدار دارویی است که تزریقاتچیها سرنگ را رو به آسمان میگیرند و چند قطرهاش را هوایی میچکانند که هوا و ناخالصی نداشته باشد بعد دارو را تزریق میکنند. حاجی کمکم میرود توی روضه: الهی صورتش آتش بگیرد / مرا با سیلیاش بیدار میکرد
صحن مسجد غوغاست... پرت میشوم به حرم سه ساله ... عقلم تیر میکشد توی اشک میگویم: یک سوریه ما را دعوت نمیکنید؟
ادامه دارد...