پدر گفت: «آه ای پسر، چرا چنین سوالی پرسیدی؟»
پسر گفت: «حالا تو بگو.»
پدر محاسبهای کرد و گفت: «میشه ساعتی ده تومن.»
پسر گفت: «میشه پنج تومن به من قرض بدی؟»
پدر خشمگین شد و گفت: «شما همگی مرا بهخاطر پول میخواهید تا من حمالی کنم و شما خرج کنید.» آنگاه یک پسگردنی به پسر زد و گفت: «برو گمشو تو اتاقت.»
و پسر سرافکنده به اتاقش رفت. پدر، پس از آنکه یک چای نوشید و اعصابش تمدد یافت، آرام گشت و به اتاق نزد پسر رفت و گفت: «پسرم، من برخورد تندی داشتم، مرا ببخش. بیا این هم پنج تومن.»
پسر خندید و گفت: «مرسی بابایی.» آنگاه یک 5000 تومانی مچاله از زیر بالشش بیرون آورد و به پدر داد و گفت: «میشه من ده تومن بدم به شما، بجاش شما یه ساعت زودتر بیای خونه با هم بازی کنیم؟»
پدر که از این واقعه بشدت متاثر، اندوهناک و مستاصل شده بود و از سوی دیگر توقع چنین حجمی از عواطف را نداشت، دست و پایش را گم کرد و بهجای آنکه پسر را ببوسد، با کمال تاسف بار دیگر او را کتک زد و از اتاق بیرون رفت.
امید مهدینژاد
طنزنویس