مقطع حساس‌کنونی

حکایت شخص و حکیم و اوشان و فشم و برعکس

روزی شخصی با عجله به نزد حکیمی رفت و به او گفت: «ای حکیم، خدا خیرت بدهد، مرا رهنمودی بده که هم جالب باشد و هم به یک کاری بیاید.»
کد خبر: ۱۱۹۷۳۹۰

حکیم گفت: «اتفاقا خوب موقعی رسیدی. رهنمودی تازه دارم که تا به‌حال به کسی نداده‌ام. از اوشان به سمت فشم برو. اولین چیزی را که دیدی بخور، دومین چیزی را دیدی مخفی کن، سومین چیزی را که دیدی ناامید مکن، از چهارمین چیزی که دیدی دوری کن. خیرش را ببینی.»
شخص رهنمود را گرفت و به راه افتاد. اول به یک شغال رسید و با بدبختی تمام او را خورد، سپس به یک مرد سائل رسید و او را زیر کپه‌ای خاک مخفی کرد، آنگاه با یک مجسمه عتیقه روبه‌رو شد و هرچه فکر کرد نفهمید چگونه او را ناامید نکند و رفت و در انتها با یک پرس چلوکباب سلطانی روبه‌رو شد و از آن دوری کرد و چون بسیار گرسنه بود، همانجا افتاد و جان به جان‌آفرین تسلیم کرد.
مریدان حکیم که از بهر کارآموزی ناظر بر احوالش بودند، به نزد حکیم رفتند و ماجرا را بازگو کردند.
حکیم گفت: «خاک بر سرتان، این شعور نداشت، شما که داشتید.
مگر نشنیدید که من به او گفتم از اوشان به فشم؟
این از فشم به اوشان رفت و کلا برعکس کرد و شما هیچی نگفتید؟»
مریدان گفتند: « پنداشتیم حکمتی دارد که ما بی‌خبریم.»
حکیم گفت: «اه اه، بروید خاموش شوید. حوصله‌تان را ندارم، می‌خواهم بخوابم.»
مریدان جملگی خاموش شدند و حکیم بخسبید.

امید مهدی‌نژاد

طنزنویس

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها