به روستای گورسفید در گیلانغرب کرمانشاه رفته‌ و پای حرف‌های زنی نشسته‌ایم که خالق دراماتیک‌ترین سکانس زنانه جنگ بوده است؛ فرنگیس

سفر به دیـار «فرنگ»

قلب نزار تاریخ را می‌دیدم که برای یک لحظه از تپش ایستاد پای کوه چغالوند و دریچه‌هایش بسته شد کنار چشمه آوه‌زین. دختری را دیدم که تبر را بالا برد و صاف گذاشت وسط فرق سرباز بعثی. آن‌وقت تاریخ یکی از چشم‌هایش را بست و با آن یکی زیرچشمی نگاهی به دختر کرد و بعد جفت چشم‌ها را باز کرد و به خونی که چشمه را می‌شست خیره شد. فقط یک بار چنین حسی قلبم را سنگین کرده بود، وقتی پای قلعه حسن صباح ایستاده بودم و خودم را می‌گذاشتم جای آن سربازی که از سر خاکساری و جان‌فدایی خودش را از آن بالا به دستور پرت می‌کند پایین و برای همیشه مثل میخ کوبیده می‌شود توی صورت تاریخ. حالا آن تصویر فراموشم می‌شد با حماسه تازه‌ای که برای خودم ترسیم می‌کردم. فرنگیس کنارم ایستاده بود اما لحظاتی نه او را می‌دیدم و نه می‌شنیدم چه می‌گوید. پدرش خیره شده بود به دراماتیک‌ترین سکانس زنانه جنگ ما و بعد که از چشمه به مخفیگاه‌هایشان در دل کوه چغالوند برگشته و تعریف کرده بودند فرنگ با آن عراقی چه کرده و این یکی را کت‌بسته به اسارت درآورده، همه با دهان باز فرنگ را نگاه کرده بودند که مگر می‌شود یک دختر 19ساله... بله، حالا بعد از 37 ‌سال، من با فرنگیس سر همان چشمه ایستاده بودم و مثل پدرش که زود از دستش داد، میخکوب شده بودم به جزئیات روایتش. یادم می‌آید پدرم در کودکی این صحنه را کنار همین چشمه برایم تصویر کرده بود و من حالا درست وسط سکانس معروف و بازیگر کاربلدش بودم. اما به خودم قول داده بودم اسیر بار دراماتیک زندگی افسون‌شده فرنگیس حیدرپور نشوم و در سفرم به اینجا بروم سراغ روایت‌های موازی... بالاخره برای خیلی‌ها روایت حماسی او شنیده‌ و تکراری شده است. من آمده‌ام اینجا، به گیلانغرب، دومین شهر مقاومت ایران تا ببینم در دیار فرنگ چه خبر است و آنها بعد از زلزله چه کار کرده‌اند؟
کد خبر: ۱۱۹۵۷۵۵

در خانه فرنگیس
برایمان ماکارونی درست کرده است. ساسان و یزدان هم می‌رسند. ده‌نفری می‌نشینیم دور سفره‌ای که فرنگ چیده است. خودش، دو نوه‌اش، عروسش، ساسان و یزدان و سه کارگر ساختمانی که دارند خانه‌اش را می‌سازند. کارگرها هم فرنگ صدایش می‌کنند. بعد از بهمن‌ماه سال گذشته که یک‌بار خانه را ساخته‌اند حالا دارند تکمیلش می‌کنند. خودش می‌گوید ستاد بازسازی قول داده بیاید و کار تکمیل خانه‌اش را دست بگیرد. خانه خودش چسبیده است به خانه‌ای که حالا در آن هستیم. وسایلش را دو ماه پیش از توی کانکس آورده‌اند اینجا و چیده‌اند توی یک اتاق. می‌گوید البته اینها بخشی از وسایلش هستند که از زیر آوار سالم بیرون آمده‌اند.
انگار آفتاب افتاده باشد توی چشم‌هایت:
چاپ هفتم کتاب را می‌گذارم روبه‌رویش. تا می‌بیند می‌گوید این چرا فرق کرده؟ چاپ جدید را ندیده و می‌گویم این چاپ جدید است. خوشحال است اما عکس خودش را روی جلد دوست ندارد. می‌گوید انگار که آفتاب افتاده باشد توی چشم‌هایش و تنگش کرده باشد. البته می‌گوید این مهم نیست و مدام از زحمت‌هایی که مهناز فتاحی، نویسنده کتاب خاطراتش، برایش کشیده تشکر می‌کند و می‌گوید امیدوار است بتواند تا باقی عمرش لطف‌های او را جبران کند. می‌گوید فتاحی به همراه معصومه خوانسار مدیرکل کتابخانه‌های عمومی کرمانشاه و همچنین علیرضا مختارپور، مدیر کل نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور به او لطف کرده‌اند. مختارپور به خانه‌اش آمده و مقدمات دیدارش با رهبر را هم او فراهم کرده. علاوه بر این، آنها کمک کرده‌اند پسرانش کتابدار شده و بعد از سال‌ها کارگری حالا کارمند شوند.
فتاحی در مقدمه کتابش نوشته خیلی سختی کشیده تا توانسته فرنگیس را به روایت وادار کند. می‌پرسم چرا دوست نداشته از حماسه‌ای که ساخته بگوید: «من سختی زیاد کشیده‌ام و نمی‌خواستم درباره‌شان حرف بزنم اما اگر می‌دانستم با نوشته‌شدن این کتاب زندگی‌ام عوض می‌شود زودتر حرف می‌زدم. وضع ما را حالا نبین. پنج ماه را در چادر زندگی کردیم و پنج ماه هم در کانکس بودیم. پسرهایم هم کار ثابت نداشتند.»
وقتی می‌گوید «حالای‌مان را نبین» به این فکر می‌کنم که روستایی‌ها چقدر قانع‌اند. او پنج سال است از سپاه حقوق ناچیزی می‌گیرد که حالا شده است 600هزارتومان. یک‌سال است خانه ندارد اما همین که اندک رسیدگی‌هایی به او شده آرامش دارد.
زانوهایم را دادم به آوار زلزله:
می‌گویم زلزله آبان‌ماه سال گذشته کجا بوده و چه می‌کرده: «در خانه خودم بودم. فرار کردم بیرون. دیوار حیاط ریخت روی پاهایم و زانوهایم صدمه دید و استخوان پنجه پایم ترک برداشت. شیشه‌هایی هم که شکست همه جایم را زخم کرده بود. رفتیم بیمارستان گیلانغرب که پر از زخمی بود. هیچ خانه‌ای در روستای ما سالم نماند. حتی خانه‌هایی که آسیب جزئی دید، نمی‌شد داخلشان زندگی کرد از ترس. این‌که اینجا کسی نمرد اما در سرپل ذهاب خیلی‌ها کشته شدند به این خاطر بود که خانه‌های ما آپارتمان نیست و توانستیم خودمان را زود به بیرون برسانیم. یک هفته توی کوچه بودیم در سرما. [دست می‌کشد روی سر نوه‌اش رضا و ادامه می‌دهد] این نوه‌ام سی‌روزه بود که زلزله آمد. فکرش را بکنید با این بچه یک هفته زیر آسمان خدا و در سرما نشستیم تا این‌که آمدند و به هر سه خانواده یک چادر دادند. ما هم راضی بودیم که به همه چادر برسد هر چند خیلی سخت بود سه خانواده در یک چادر. آنهایی که مثل من خانه‌شان خراب شده بود از سر اجبار و آنهایی که می‌توانستند بروند توی خانه‌شان، از ترس پس‌لرزه‌ها پنج‌ماه در چادر ماندیم. در همین چادرها چند بچه به دنیا آوردیم. در همه آن پنج ماه ما لرزیدیم. پس‌لرزه پشت پس‌لرزه. بعد از پنج ماه، خانم فتاحی برایمان کانکس آورد. برای خواهرم سیما که در سرپل ذهاب زندگی می‌کند و خانه اجاره‌ای‌اش در محله فولادی با خاک یکسان شد هم کانکس برد. فتاحی برای ما بسیار زحمت کشید. قبل از او، چند بار از سرپل ذهاب آمدند و گفتند اینجا روستای فرنگیس است و باید به آن برسیم. حتی پرسیدند چطور کانکسی می‌خواهید؟ چند متر چه شکلی؟ گفتیم دلتان خوش است، ما توی چادر هستیم، چه فرقی می‌کند چه شکلی و چقدری؟ فقط می‌خواهیم از سرما نمیریم. گفتند چشم تا سه روز دیگر می‌آوریم. هیچ وقت نیاوردند. تا دو ماه پیش را در کانکسی که خانم فتاحی آورد بودیم تا این‌که هوا سرد شد و آمدیم خانه پسرم. این‌جا هم خیلی سرد است. پس از زلزله، همه جای خانه ترک برداشته و نم می‌دهد و سرما از همه جایش می‌زند تو. چند بخاری برقی روشن می‌کنیم و چند علاءالدین اما باز هم گرم نمی‌شویم. روزهای اول زلزله، یاد سال‌های جنگ افتادم؛ موقع جنگ خیلی سختی کشیدیم. زمینی و هوایی و با سلاح گرم و سرد به روستای ما حمله می‌کردند. وقتی جنگ شروع شد و آنها رسیدند به روستای ما، حتی فرصت کفش‌پوشیدن نداشتیم چه برسد به این‌که چیزی برای خوردن برداریم. چندین روز گشنگی و تشنگی کشیدیم در کوه چغالوند که پنهان شده بودیم. عراقی‌ها را هم همان وقتی دیدم و زدم که رفته بودم از چشمه نزدیک آوه‌زین، روستای پدری‌ام، آب بیارم به مخفی‌گاهمان.»
شرم روستایی، غرور کردی:
می‌پرسم مادر بعد از این‌که با تبر سرباز عراقی را کشتی لابد توی این روستا کسی جرأت نمی‌کرد چپ به شما نگاه کند. می‌گوید: «ما هیچ وقت نباید از دشمن بترسیم». می‌فهمم که متوجه سوالم نشده. ساسان کمکم می‌کند که مادرش متوجه سوال بشود. می‌زند زیر خنده و خنده‌اش بند نمی‌آید: «حالا آخه تبرم را ندارم. چند سال پیش دادم موزه دفاع مقدس در تهران.»
توی کتاب خاطراتش گفته که در ده سالگی او را به عراق می‌برند تا شوهرش بدهند. یکی از اقوام می‌رود و فرنگیس را برمی‌گرداند و مادرش از خوشحالی نذر می‌کند او را به اولین خواستگار شوهر بدهد. می‌پرسم حالا که همسرت را در جوانی از دست داده‌ای، از نذر مادرت ناراضی نیستی؟ تا اسم شوهر و عروسی را می‌شنود شرم می‌کند و رومی‌گیرد؛ از همان شرم‌های شیرین روستایی. در فرنگیس اما این شرم روستایی را باید بگذارید کنار غروری کردی تا بتوانید تصویری درست و کامل از او در ذهن ترسیم کنید. «نه ناراضی نیستم. مادرم زحمتم را کشیده. بنده خدا. [بغض می‌کند] حالا هم پیر است و در اسلام‌آباد غرب زندگی می‌کند با برادرم.»
خسته از حرف و حدیث:
روستایی که در آن به دنیا آمده، حالا خالی از سکنه است. همان‌وقت‌ها هم هفت‌هشت خانوار بیشتر نداشته. حماسه تبر را هم پای چشمه همین روستا خلق کرده. آوه‌زین با گورسفید دو کیلومتر فاصله دارد. می‌پرسم اگر حوصله می‌کند برویم آنجا. راه می‌افتیم. حالا عشایر، فصلی از سال را می‌آیند و در خانه‌های خالی آوه‌زین می‌مانند.
کنار چشمه روایتش را برای ما هم می‌گوید. با اهالی روستا که حرف می‌زدم، عده‌ای می‌گفتند فرنگیس با تبر عراقی‌ها را نزده. عده‌ای می‌گفتند زده اما خب بعد از آن کلی به او رسیده‌اند و حالا پولش از پارو بالا می‌رود. حتی یکی‌شان می‌گفت تو خبرنگار نیستی، برایش پول آورده‌ای! فعلا می‌گذارم پای حسادت تا با خودش و با دیگران هم در این باره حرف بزنم. از خودش می‌پرسم چرا برخی همشهری‌ها و هم‌ولایتی‌هایت این‌طور به ماجرا نگاه می‌کنند؟ مگر شرایط زندگی تو را نمی‌بینند: «چشم می‌بیند اما دل باور نمی‌کند. برایم عادی شده است این نگاه‌هایشان.»
بعدها با دیگران هم در این باره حرف می‌زنم. یکی‌شان چیزی می‌گوید که باورپذیرتر است: «نه این‌که او قهرمان ما نباشد نه! اما این روایت‌ها برای شما تهرانی‌ها خیلی حماسی است. راستش را بخواهید فکر می‌کنم هر زن کرد دیگری در آن صحنه جای او بود، همین کار را می‌کرد. همه زن‌های کرد همین‌طور هستند. به همین دلیل است که ما به فرنگیس احترام می‌گذاریم و او قهرمان ما هم هست. اما ماجرا این است که ما اینجا کلی حماسه داریم و کلی فرنگیس در این روستاها هست.»
هیچ‌چیز نمی‌خواهیم جز...:
در مسیر روستا لوله‌های بزرگ گاز را دیده بودم و از راننده تاکسی پرسیده بودم که اینها چیست و گفته بود، این لوله‌ها از گیلانغرب می‌آید و به جایی دیگر می‌رود. حالا از زبان فرنگیس می‌شنوم که هنوز گاز ندارند. پس آن سکوی نفتی، یادگار سال‌های گذشته نبود و هنوز هم برای اهالی روستا نفت می‌آورند و همان‌جا سهمیه‌شان را می‌دهند. می‌گوید: «هیچ‌چیز نمی‌خواهم جز این‌که به روستای ما گاز بدهند. ما فاصله‌ای با شهر نداریم و کار سختی نباید باشد. به خاطر خودم نمی‌گویم؛ زندگی اینجا برای همه سخت است. قاسم‌آباد، آوه‌زین، گورسفید و بیست و چند روستای دیگر اینجا گاز ندارد و هر کس می‌آید و می‌گوییم، باورش نمی‌شود روستاهای کنار جاده و نزدیک شهر هنوز گاز نداشته باشند.
از فرنگیس خداحافظی می‌کنم. کنار جاده سوار ماشین گذری می‌شوم. ایرج بسطامی در رادیو ادامه تصنیف گلپونه‌ها را می‌خواند؛ همان زیست‌جهان مشترک زلزله را: «خاموشی شب رفت و فردای دگر شد.»

پسرانِ کتابدارِ فرنگ
ساعت 11 است و باید کمی منتظر بمانم تا به ساسان زنگ بزنم. ساسان، کوچک‌ترین پسر فرنگیس است و در گیلانغرب کار می‌کند. مهناز فتاحی، که نویسنده کتاب خاطرات «فرنگیس» بوده ما را به او معرفی کرده تا راهنمایی‌مان کند و به روستای مادرش ببرد. تابلویی می‌بینیم: «کتابخانه عمومی فاطمیه گیلانغرب». فرصت خوبی است تا سری بزنم و بپرسم کتاب «فرنگیس» را دارند یا نه و این‌که مردم چقدر برای خواندن آن به این کتابخانه مراجعه می‌کنند. کتابدار، پسر جوانی است؛ بیست‌وهفت‌، هشت‌ساله. می‌گوید کتاب را دارند، اما حالا برده‌اند بخوانند. می‌گوید همین یک نسخه را دارند و اغلب هم بیرون است. چند سوالی که درباره فرنگیس می‌پرسم می‌گوید اتفاقا نسبتی هم با این خانم دارد. چون می‌دانم در یک روستا و یک شهرستان کوچک خیلی‌ها با هم فامیل‌ هستند پاپی‌اش نمی‌شوم که چه نسبتی. سوال‌هایم را ادامه می‌دهم و یزدان از آنجا که می‌خواسته سر کارم بگذارد و کلکش نگرفته. کلافه می‌شود و می‌گوید پسر فرنگیس است!
عجب حسن تصادفی! می‌گویم چطور شده که کتابدار شده. می‌گوید ساسان هم که با او قرار دارم کتابدار است. در یک کتابخانه دیگر. گیلانغرب، سه کتابخانه عمومی داشته که زلزله پارسال یکی‌اش را از مردم شهر گرفته و حالا دو کتابخانه فعال دارد که پسران فرنگیس در آنها کار می‌کنند و البته شهر کتابفروشی ندارد.
گمان مخدوشِ سکوی نفتی
از یزدان خداحافظی می‌کنم و راهنمایی‌ام می‌کند که چطور می‌توانم خودم را روستای گورسفید برسانم. ساسان هم می‌گوید تا دو ساعت دیگر با یزدان خودشان را به خانه می‌رسانند اما تا آن وقت می‌توانم از همسر ساسان که در خانه با مادر مشغول آماده‌کردن ناهار هستند به‌عنوان مترجم استفاده کنم. حالا کمتر از نیم ساعت با فرنگیس فاصله دارم.
از راننده می‌پرسم تا حالا فرنگیس را سوار ماشینش کرده است یا نه. می‌گوید فرنگیس اغلب با ماشین او می‌آید تا گیلانغرب که برود خانه دخترش. تابلوی روستای گورسفید را می‌بینم و پیاده می‌شوم. چسبیده است به جاده. ورودی روستا، سکوی تخلیه نفت است. مگر اینها گاز ندارند؟ به خودم می‌گویم لابد سکو از سال‌ها پیش بیکار است. کمی آن‌سوتر وسایل بازی برای بچه‌ها درست کرده‌اند. لابد به خاطر فرنگیس، رسیدگی‌ها به این روستا چشمگیر است. آیا این گمانم هم مثل سکوی نفتی مخدوش خواهد شد؟
زیست‌جهانِ زلزله با یک تصنیف
می‌گویند روستا را که تا انتها بروی و کوچه سمت راست بپیچی، می‌رسی به کوچه‌ای که به آن می‌گویند کوچه 20 ‌متری و خانه فرنگیس را پیدا می‌کنی. انتهای کوچه، کانکسی می‌بینم. می‌پرسم خانه فرنگیس کجاست؟ خانه در حال ساختی را نشانم می‌دهند و می‌گویند چسبیده به همین خانه، فرنگیس را در خانه پسرش ساسان پیدا می‌کنی. چند قدم برنداشته‌ام که از انتهای کوچه می‌بینمش که به سمتم می‌آید. یکی از قهرمان‌های جنگ است که با لباس محلی‌شان و لبخندی به لب به من نزدیک می‌شود. مگر می‌شود این زن شکسته و سالخورده، فرنگیس 56 ساله قصه‌های قهرمان‌محور جنگ باشد. چرا نمی‌شود؟ مگر کتاب خاطراتش را نخوانده‌ای؟ دختری که از ده سالگی در زمین‌های مردم کارگری کرده، 14‌سالگی ازدواج کرده و باز کارگری کرده، 39 ساله بوده که همسرش را از دست داده و باز کارگری کرده، پسرانش و دخترش را بزرگ کرده و باز در زمین‌های مردم کارگری کرده.
فرنگیس دستش را سمت خانه پسرش می‌گیرد و تعارف می‌کند داخل برویم. از خانه همسایه صدای آواز مرد پرآوازه زلزله می‌آید: «گلپونه‌های وحشی دشت امیدم/ وقت سحر شد». اینجا زیست‌جهانِ زلزله است و مسیر بم ـ کرمانشاه با یک تصنیف طی می‌شود.

صابر محمدی

ادبیات و هنر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها