وقتی خبر ساخت و پخش سریال لحظه گرگ و میش منتشر شد، خوشحال شدیم که همایون اسعدیان فارغ از اینکه دغدغه گیشه داشته باشد در تلویزیون کاری ارائه خواهد کرد که لذت ببریم. به عبارتی حداقل خاطره سریال راه بیپایان را تکرار و زنده خواهد کرد؛ خصوصا که نام سینمایی لحظه گرگومیش را برای کارش انتخاب کرده بود. گفتیم احتمالا اسعدیان به ما ثابت خواهد کرد که کارگردان ده رقمی نیست و طلا و مس در کارنامهاش اتفاقی نبوده است؛ غافل از اینکه ایشان خواسته به تولیدات و برخی شبکههای خارجی ثابت کند که اگر بخواهد میتواند روی دست آنها در سخیف بازی بلند شود.
قصد نقد سریال را ندارم. فقط در قسمت یکشنبهشب نکتهای بود که بحثش بد نیست. معمولا در آثار استاندارد اعم از سناریو تا اجرا، در بحث پرداخت شخصیتها، ویژگیها و مولفههایی را در نظر میگیرند که ما با آنها شخصیتها را از هم تمیز میدهیم. در عین حال به پایگاه طبقاتی و خاستگاه اجتماعی آدمهای قصه پی میبریم. از جمله مهمترین این ویژگیها در صحبت کردنشان نمود دارد. مثلا یک لمپن (پاندول جامعه) یا کارگر، دکتر، مهندس، بازاری، بنگاهی و... هر کدام از لحن و واژگان مختلفی استفاده میکنند (منهای استثنا، بحث قاعده است و حتی بهرغم درهم پاشی طبقات در پس از انقلاب). اما آقای اسعدیان کلماتی در دهان آدمهای قصهاش گذاشته که تعجبآور است، مثلا حنانه در گفتوگو با یاسمن که هر دو دکتر هستند، میگوید: «فردا بریم کوه... مگه به ما نیامده که یک روز بریم الواطی!! ولگردی...!!» آقای اسعدیان عزیز! لااقل نگاهی به فرهنگ لغات میانداختی برادر من! در همه لغتنامهها نزدیک به هم یک معنا آمده است. مثلا عمید و معین و حتی فرجا... خداپرست نوشتهاند که عیاشی، هرزگی، فسق و فجور، بیسروپا، الدنگ. و دهخدا: «اشخاصی که از کارهای پست مثل شعبده و میمون و بز رقصاندن روزی میخورند.» حالا در نظر بگیرید که خانمهای دکتر قصه آقای اسعدیان مانند لمپنها قرار است بروند هرزگی و فسق وفجور و بز رقصانی. عجب!! ما را بگو که منتظر بودیم روی چنین درختی یادگاری بنویسیم.