کسی را که به نام نمیشناختم آشکارا دیدم. گفتم ای که تا دلم تو را دید، تیر محبت شد. پس تو انس من، مهر من، روان من و در عشق نتیجه و ذخیره جان منی.
سارا: با این اوضاع فکر کنم دیگه هرگز همدیگر رو نبینیم!
حبیب پارسا: سپیده که سر بزند در این بیشهزار خزان زده شاید دوباره گلی بروید... شبیه آنچه در بهار بوییدی، پس به نام زندگی... هرگز مگو هرگز!
(سریال مدار صفر درجه)