حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
ما به احوالات جوانان فوقالنهایه مطلعیم و بدان احترام میگذاریم به همین دلیل در را از پشت قفل کردیم که یکی دوساعتی در این هوای خنک و مطبوع پشت در عمارت قدم زده و شامی را که حناق کرده، هضم کند بعد در را باز کردیم و آمد کپه مرگش را گذاشت. صبح کمی اسکندرنامه خواندیم و چای نوشیدیم و به خشایار که بیدار شده بود امر فرمودیم آبگوشت بار بگذارد و سنگک و سبزی خوردن ابتیاع کند که ناهار را آبگوشت بزنیم. دیدیم سر میجنباند، فرمودیم چه مرگت است؟
عارض شد: قربان مدتی است در ممالک محروسه قانونی گویا رجال سیاسیون وضع فرمودهاند که بازنشستهها را از کار بازنشست کرده و جوانان بر سرکار امورات مملکتی گذارده شوند.
فرمودیم: بازنشستگی چه صیغهایست؟ در دوره مملکتداری ما این خبرها نبود؟
عارض شد: یعنی سن حضرات که بالا برود باید غزل خداحافظی با میز ریاست خوانده و اثاث جمع کرده مرخص شوند.
فرمودیم: خب این چه ربطی به آبگوشت جمعه ما دارد؟
عارض گشتند: همین دیگر تصدقت گردم، شما سن و سالی ازتان گذشته و به استراحت نیاز دارید. طبق قانون مملکت من یومنا هذا بازنشسته شده امورات عمارت همایونی را به ما بسپارید و بعد از این ما دستور میدهیم، شما امورات را رتق و فتق کنید.
سر پایین افکنده ریش خارانده چشم گرداندیم یک پارهآجر کنار در بود طوری که نفهمد برداشتیم و حیف که پرتاب کردنمان را دید و قسر در رفت اما مرحمتی خدا پارهآجر به کمرش خورده و عین مار بیلخورده لختی در اتاق به خودش پیچید و بعد در پستوی خودش خزید.
پدرسوختهها چه جلافتها یادگرفتهاند این امروزیها، آدم اختیار عمارت خودش را هم ندارد!
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....