قصه نامه مسلم

حالا این بچه‌ها، این بچه‌هایی که نشسته‌اند روی ویلچر و هرکدامشان را یکی از خادم‌های حرم اختطصاصی همراهی می‌کند، خوشبخت‌ترین بچه‌های عالمند؛ حتی اگر بیمار باشند، حتی اگر سرطان مو، ابرو و مژه‌هایشان را برده‌باشد! کدام لذت با شیرینی برآورده شدن یک آرزو برابری می‌کند؟! مخصوصا اگر یکی مثل مسلم، 18 سال منتظر برآورده شدنش مانده باشد، هی روزها بیایند و بروند و او نشسته باشد به انتظار؟! قصه مسلم 18 ساله هم قصه یک آرزوست، آرزویی که یک بار روی تخت بیمارستان، نامه شده برای امام رضا:
کد خبر: ۱۱۹۱۷۹۳



«آقا امام رضا! منم مسلم پسر 18 ساله که از بچگی دوست داشتم بیام زیارتت، آرزوم بود آقا، ولی متاسفانه بیمار شدم و مشکلات زیادی برام پیش اومد که بیشترینش مالیه. خیلی تلاش کردم بیام به دیدنت. به هر موسسه‌ای که می‌رفتم می‌گفتند خیّر نداریم، بودجه نیست. آقا امام رضا! از تو می‌خوام که کمکم کنی که بیام دستمو به ضریحت بگیرم و ازت شفا بخوام.»
نامه‌ای که مسلم نوشته، همان روز رسیده دست خاله آرزوها و حالا اینجا همه می‌گویند این مشهد به خاطر آرزوی مسلم است که نصیب‌شان شده. مسلمی که اهل شهرستان شوشتر است و از سال 94 درگیر سرطان شده، وقتی کلاس نهم بوده و یک ذره سمت راست صورتش متورم شده و دکتر‌ها گفته‌اند آبسه دندانش است! اما درد و تورم بیشتر شده، بالاخره دکترهای اهوازی تشخیص نهایی را داده‌اند: رابدومیوسارکوم که ساده‌ترش می‌شود: تومور بدخیم. توموری که در این سه سال هر بار از یک قسمت سروصورت مسلم بیرون زده: «آن‌قدر شیمی‌درمانی کردم که یادم نیست. یک‌بار هم آن‌قدرتومور بزرگ شده بود و کل گلوی من را گرفته بود که نفس‌کشیدن برایم سخت بود، یک ماهی هم می‌شد که از طریق گلو چیزی نخورده بودم و با سرم تغذیه می‌شدم. چندبار از دکترم خواستم مرا جراحی کند و تومور را بردارد، چون از این وضعیت خسته شده بودم اما دکتر می‌گفت امکان جراحی نیست و باید صبر کنیم توده با شیمی‌درمانی جمع شود. من اما وقتی همه سرشان مشغول بود، رفتم داخل سرویس بهداشتی، دست انداختم ته گلویم و توده را کشیدم بیرون. تقریبا
200 گرمی می‌شد. بااین‌که خیلی از من خون رفت اما پشیمان نشدم و یک بار دیگر هم این کار را کردم.»
اسم مسلم خدادادی را به‌خاطر بسپارید، او می‌تواند مهمان آینده برنامه ماه عسل باشد، مسلم می‌تواند نماینده همه آن بچه‌هایی باشد که با بیماری بزرگ شده‌ اما ناامید نشده‌اند، همه آنهایی که در اوج بیماری سخت کار می‌کنند، مثل
مسلم که هربار بعد از جلسه‌های شیمی‌درمانی‌اش می‌رود کارگری، کیسه‌های سیمان را می‌گذارد روی دوشش و سه طبقه ساختمان نیمه‌ساز را می‌رود بالا. قصه مسلم قصه نوجوانی است که جلسه اول شیمی درمانی از 70‌کیلو رسید به 45 کیلو، اما ناامید نشد و حالا بعد از سه سال اینجاست، چسبیده به پنجره فولاد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها