این اواخر، دوباره چسبیده بود به نوشتن. برای روزنامهها از تازههای ادبیات داستانی و شعر مینوشت و همچنین لذت تجربهاش از تماشای فیلمها را با مخاطبانش به اشتراک میگذاشت. قرار بود برای ما هم در جامجم بنویسد که مرگ، زندگیاش را مهندسی کرد و این فرصت را از ما گرفت. در یکی از روزنامهها ستونی داشت به عنوان «پیشنهاد» و در آن هر بار فیلم یا کتابی را پیشنهاد میکرد.
دیروز، در همان روزنامه و در محل ستون خودش، برایش تیتر زدند: «او دیگر پیشنهادی ندارد.» قاسمی را دوستانش به دانش عمیق و پیگیری در خواندن و خواندن میشناختند، هرچند تقریبا هیچگاه نتوانست آنطور که استعدادش را داشت، این دانش را به فعل برساند و جز مدتی که روزنامهنگاری کرد و از آنجا که تاب تحریریه و قرار یکجانشینی نداشت آن را هم رها کرد و جز تعدادی مقاله که درباره فلسفه و ادبیات نوشت و اندک شعرهایی که سرود، همه را دیروز با خود برد زیر خاک؛ جایی نزدیکی کرج... همانجا که 32سال زندگی کوتاهش را در آن گذراند. یادش گرامی.